بادخترم رفته بودم پارک،دخترم داشت بازی میکرد منم روصندلی نشسته بودم،،،یهو یه پسربچه۷؛۸ساله ازکنارم رد شد ونگام کردوگفت:اوووووف عجب چیزیییی بهش اخم کردم که بره ولی بازگفت اخمتم قشنگه تابلندشدم برم براش فرارکرد پیش دوستاش
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
اگر که به برنامه زندگی پس از زندگی علاقه دارین بهتون پیشنهاد میکنم که این مستند صوتی رو هم گوش کنین. https: //shonoud.com/ لینک کپی کنید و فاصله بین نقطه . و / این خط کجه رو حذف کنید تا باز شه
یه پسره تو مهد به جلوی مربیش دست میزد من اخم کردم حواسم نبود منم دست زد ولی یه سیلی زدم کیف کردما به مربی میگم میگه مدیریت در جریان ن مسخره ها دخترمو از اونجا آوردم بیرون همون روز