من مجردم ۳۷ سالمه تو سن ۳۵ سالگی عاشق اقایی شدم حالا دیگه ایشون رو نمیبینم و امکان برقراری ارتباط نیست دایم تو ذهنمه ولی نمبینمش خدا میدونه این چند روز از وقتی فهمیدم برگشته سرکار قبلیش که من بودم تا ابان ماه و بعدش اومدم بیرون دارم خودمو میخورم من کارمند اون شرکت نبودم کار مالی انجام میدادم دایم تو ذهنم هست بچه ها تر وخدا راهنمایی کنید چطور قوی بشم ندیدنش رو تحمل کنم . میدونید ذهن دوست داره لذت رو معلومه که دیدن اون اقا برای من لذت بخش بود اما دیگه نمیبینمش
چى بگم واقعا موقعيت سختيه يعنى الان مى تونى يا مى خواى ارتباط موثر داشته باشى؟
اون موقع که میتونستم بلد نبودم اثلا تا میدیدمش روم نمبشد دست وپاموگم میکردم الان هم که دیگه نمیبینمش تصور میکنم الان میتونم باهاش حرف بزنم ولی دیکه نمیبینمش
ای بابا ببین دلت چی میگه همون کار رو انجام بده دیگه
من الان از لحاظ روحی امادگی حرف زدن باهاشو دارم ولی رفتن به شرکتشون صلاح نیستت همش احساس میکنم کاش میشد یه بار دیگه میرفتم شرکته باهاش سلام علیک میکردم
اگه میدونی و مطمنی بدرد زندگی و ازدواج میخوره برو و گرمه خودتو کوچیک نکن کب خودش اجازه بده هر رفتار ...
تمیدونم از وقتی که توی ذهنم روز دوشنبه افکارش اومد بخدا عین واقعیت فهمیدم هنوز علاقه داره بهم بخدا من انرژیشو دزیافت کردم و فهمیدم همون روز دوشنبه اومده شرکته