پدرشوهر دو روز آنژیو کرده بستری بوده الان دارن میارنش خونه من بدختت مرغ گذاشتم برا شام براشون سوپ بپزم گفتم عصر میرم خونشون یه سر میزنم سوپم میبرم من امتحانا دانشگاهمه کلی درس و بدبختی دارم همه رو از دم دارم خراب میکنم حالا خواهر شوهر زنگ زده به لحن دستوری تا بابامو نیوردن بیا بالا گفتم من مرغ گذاشتم می خوام سوپ درست کنم اینا توقعه دارن من از امروز هر روز خونه شون باشم که هعی میان سر میزنن خودشون به مشت بی سوادن که درک نمیکنن منو عجب غلطی کردم شوهرمم از اونا بدتر و بی سواد و بی درک ترزنگ. زده میگه برو پیش آجیم تا بابامو بیاریم اون جاریم رفته یه شهر دیگه خودشو ازدست اینا خلاص کرده من شوهرمم مامانی نمیاد بریم کاش میمردن یا