چند ماهه بخاطر یک بحث ساده همسرم با مادرش که خاله ی من میشه قطع رابطه کردیم
اما از چشم من میبینن طیق معمول عروسه که تقصیر کاره
اما خدا فقط خودش میدونه که ب هیچ وجه اینطور نیست همسرمم الان چند ماهه خونه ی پدرش نرفته بخاطر بی محلی مادرش
همینطور از این ور پدر شوهرمم جبهه گرفته
دیشب ب پسرم میگه پدرت مرد نیست
خیلی ناراحت شدم و غصه خوردم اما همسرم ی لبخند تلخ زد
بهش گفتم تقصیر خودته تو زیادی قهرت رو کش دادی پدرتم چندباری زنگ میزد تو جوابش نمیدادی
بهم گفت من هیچ وقت بی احترامی نکردم و کنار نکشیدم فقط دیگه نمیخوام برم خونه اقام
بزار فکر کنن من احمقم چرا تاحالا پدرم نیومده سراغم چرا؟؟؟
بزار فکر کنه من حالیم نیست
از دادن من این قدر براشون راحته!!!!
اما من قبول ندارم همسرم بهانه در میاره
هر چی باشه اونا والدینشن
نمیدونم چیکار کنم بارها با برادرشوهرم حرف زدم اونام با همسرم حرف زدن اما راضی ب رفتن خونه پدرش نمیشه
دلم نمیخواد این حرفها رو ب پسرم بگن که پدرش از چشمش بیافته