ساعت حدود ده و نیم بود ک نامزدم از جمع خداحافظی کرد، همه بهم گفتن کجا ،زوده ک،نامزدم گفت باید برسونمشون ، بعد بهش گفتم میشد بگی خودمک صبح باید برم سرکار،مادرشآهرم گفت میوه نخوردی ک،گفتم اشکال نداره ،گفته بریم ،
بعد ی خانمه گفت میوه رو وقتی رسوندش همون جا بخورن،
من برا همه احترام میذارم ولی بقیه اینجوری نیستن،
فقط کمکم کنه،
خودشون از اول میدونستن ک برا کار چندجا درخواست دادم و هرجایی هم نمیرم،