2777
2789

#پارت1

"بنام خدا"

اونقدر گریه کردم که دیگ نا ندارم...

دستمو بردم سمت قلبم خداااا من بدونه مامانم میمیرم,منم باهاش ببر نمیخواااام من این زندگیه کوفتیو نمیخوام...

دوباره زخمای دلم سر باز کرده بود...

باورم نمیشه چهل روز گذشت,چهل روزه که دیگ ندارمش...

این دفعه بلند داد زدم...

مامان,مامانه خوشگلممم,برگرد من به تو احتیاج دارم,چجور دلت اومد منو تنها بزاری...مامان,مامانه عزیزم...

همینطور که گریه میکردم با دست به صورتم چنگ مینداختم...هیچی برام مهم نبود,حس میکردم یه وزنه ی ده کیلوییو گذاشتن رو قلبمو نمیتونم نفس بکشم...اره نمیتونم من بدون مامانم نمیتونممممم

سوگل مدام سعی میکرد دستامو بگیره و نزاره به خودم آسیبی برسونم ولی من دیونه شده بودم,

میگن زور ادم دیوونه زیاد میشه همینه...

سوگل:مانیا قربونت برم,با خودت این کارو نکن خواهری,داری از بین میبری خودتو...


داد زدم:به درک بزار بمیرم,خودمو میخوام چیکار وقتی مامانم نیست...

سوگل که دید حریفم نمیشه ولم کردو رفت بیرون...


تو این چهل روز انگار داشتم تو جهنمی که خدا برام ترتیبشو داده بود میسوختم...

هنوزم باورم نمیشه که ندارمش,کاش من گرفتار این سرطان لعنتی شده بودم...

دورتادوره خونرو نگاه انداختم اشکام بی محابا رو گونم میریخت,جای جای این خونه منو یاد مامانم میندازه,همه جا بوی اونو میده...

همونطور که اطرافمو باحسرت نگام میکردم  نگام به قاب عکس مامان خشک شد که دوتا شمع سیاه دورش بودن...

باقدم های نامتوازن به سمت میز رفتمقاب عکسو از جاش برداشتمو همونجا رو زمین سرخوردم...

خیره ی عکسش شدم...خدایا حیف نبود ازم بگیریش من تازه بهش نیاز داشتم,کدوم دختری بدون مامانش عروسی میکنه,کدوم دختریه که روز عروسیش مامانش نباشه...

لبخند تلخی زدمو زیر لب زمزمه کردم:خیلی بی معرفتی...چرا تنهام گذاشتی؟

قاب عکسو محکم به قلبم چسبوندم و تو همون حالت سرمو رو زانوهام گذاشتم و از ته دل زار زدم.

چند دقیقه تو همون حالت نشستمو گریه کردم که احساس کردم دستی دور شونه هام حلقه شد و سعی داره به زور سرمو از زانوم جدا کنه...

از بوی عطرش فهمیدم امیررضاس...


صدای نگرانش به گوشم رسید:مانیا,اروم باش,اروم باش عزیزم....

همونطور که حرف میزد سعی داشت سرمو از زانوم جدا کنه,بالاخره با یه حرکت سرمو بلند کرد...

چشای بی رمقمو دوختم به چشاش که نگرانی توشون موج میزد...

خاله هام دورم جمع شده بودنو از هرطرف دلداریم میدادن...

خاله نرگس با گریه گفت:امیررضا ببرش بالا یکم استراحت کنه...


امیررضا با لحن توبیخی گفت:مگ قرار نبود انقد بیقراری نکنی؟به همین زودی زدی زیره قولت؟


با چشای اشکیم زل زدم بهشو غمگین گفتم:نمیتونم امیررضا,قلبم داره اتیش میگیره,وقتی حس میکنم دیگ دیگ دستاشو ندارم حمایتشو ندارم,دیگ کسیو ندارم که وقتی مریض میشم ازم پرستاری کنه,وقتی ...هقم هقم مانع از  ادامه ی حرف زدنم میشه...

 سرمو رو سینش میزاره  و میبوسه ...بیشتر تو اغوشش فرو میرم و بی توجه به ادمای اطرافم میگم:

امیررضا خونه ی بی مادر خرابس...ویرونه...


امیررضا با صدایی که در اثر بغض دورگه شده بود گفت:

مانیا عزیزم,خانومم اروم باش,به خدا مامانت راضی نیست انقدر خودتو عذاب بدیا...

😇😇😇😇😇😇

#پارت2

هیچی نگفتم‌ ینی چیزی نداشتم که بگم...

تو بغلش میلرزیدمو گریه میکردم اونم پشتمو اروم نوازش میکرد...

اونقدر تو بغلش گریه کردم که بیحال شدم...


اروم منو از خودش جدا کرد و سعی کرد بلندم کنه...

میدونستم که بغلم نمیکنه همیشه تو جمع خوددار حتی تو این شرایط...

یه دستشو دور کمرم گذاشتو اون یکی دستشم دور شونم حلقه  کرد....

با صدای ضعیفی گفتم:داری چی کار میکنی؟

همونطور که داشت به سمت پله ها میرفت گفت:

یکم باید استراحت کنی,جون تو تنت نمونده,یه ریز داری گریه میکنی,بیچاره بابات از یه طرف نگرانه توعه از یه طرف نگران مراسم...

با صدای ضعیفی گفتم:من خوبم,

نیاز به استراحت ندارم...

زشته این همه ادمو تنها بزلرم...


امیررضا با تحکم گفت:همینکه گفتم,حرف نباشه,تو نمیخواد نگران باشی خاله هات هستن...


حوصله ی کل کل نداشتم به خاطر همین سکوت کردم...

بالاخره به اتاقم رسیدیم...

خواست درو باز کنه که سریع و پر بغض گفتم:

امیررضا...


جانم؟


لبمو گاز گرفتم که گریه نکنم,نمیخواستم بیشتر از این نگرانو ناراحتش کنم...

با صدای لرزونی گفتم:

میشه..میشه...بریم اتاق مامان؟...

دیگه نتونستم خودمو نگه دارمو اشکام یکی یکی راه خودشونو پیدا کردن...


امیررضا پوفی کشیدو با لحن غمگینی گفت:باشه عزیزم...

بدم مسیرشو تغییر دادو رفت سمت اتاق مامان بابا...

در اتاق باز کرد و اروم منو رو تخت خوابوند خودشم رفت دره اتاقو ببنده...

تموم اتاق بوی مامانو میداد بالششو چنگ زدم حریصانه بوش کردم,اره این بالشش بود...

نه اینطوری نمیشد از جام بلند شدم و به سمت کمد لباساش رفتم...

امیررضا به سمتم اومدو گفت:مگ قرار نبود استراحت کنی؟...

با لحنی که دل سنگو اب میکرد رو بهش گفتم:

امیررضا دلم خیلی تنگ شده براش,فقط یکم یکم بزار لباساشو بو کنم...قول میدم بدش بخوابم...

امیررضا با بغض گفت:

باشع خانومی,تو فقط اروم باش...


سرمو تند تند تکون دادمو کشوی لباساشو باز کردم...

دونه دونه لباسارو  در میوردمو بوشون میکردم,باورم نمیشد که دیگ نمیتونه اینارو بپوشه...

با دیدن هر کدوم از لباسا هق هقم اوج میگرفت,

امیررضا همونجا واستاده بودو داشت نگام میکرد...

یدونه از لباسا رو برداشتمو رو بهش گفتم:اینو میبینی امیررضا؟

روز مادر براش گرفتم,

بهم گفت...بهم گفت چون من اینو براش خریدم خیلی دوسش داره...یکی دیگ از لباسارو برداشتم رو بهش گفتم:یااین, اینو باهم رفتیم گرفتیم, اینم که دیگ خودت براش خریده بودی...

اونقدر حالم خراب بود که نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم...


گریه ی زیاد امونمو برید احساس میکردم نفسم بالا نمیاد سریع گلومو چنگ زدم سرمو خم کردم...

امیررضا با وحشت اومد کنارمو گفت:

مانیا!!مانیااااا نفس بکش عزیزم...

با دستش مدام به صورتم سیلی میزد...

نمیدونم قیافم چجوری شد که امیررضا با وحشت از جا پرید از اتاق زد بیرون...

صدای دادشو شنیدم که گفت:

سوگللل!!سوگلللل یه لیوان اب بیار زود باشششش...


لحظه به لحظه نفسم تنگ تر میشدو دیدم تار تر...

چشام داشت بسته میشد که یهو باخیسی صورتم چشام تا اخرین حد ممکن باز شدو به سرفه افتادم...

امیررضا مدام از پشتم میزدو میگفت:

نفس بکش نفسم... همونطور که داشت قربون صدقم میرفت:لیوان ابو نزدیک لبام اوردو گفت یکم از این اب بخور حالت جا بیاد..


ابو اروم اروم تا ته سرکشیدم...

امیررضا هنوز داشت پشتمو میمالید...

سرمو بلند کردم و سوگلو بالا سرم دیدم که دهنشو گرفته بودو داشت گریه میکرد...

صورتش رنگ پریدش نشون از ترسش میداد...

😇😇😇😇😇😇

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#پارت3

لبامو باز کردم که بگم نترسه ولی چیزی جز صدای ناله از گلوم در نیومد...

امیررضا بلندم کرد و از اتاق برد بیرون میخواستم اعتراض کنم ولی جونی تو تنم نمونده بود برا اصرار بیش از حد...

مستقیم به سمت اتاق خودم رفت درو با دست ازادش باز کردو با پا بست...

اروم روی تخت خوابوندم و ملافه رو کشید روم...


کنارم نشستو موهای چسبیده به پیشونیمو کنار زدو پیشونیمو بوسید...

شاید اگه تو شرایط دیگه ای بودم از این بوسش کلی ذوق میکردم ولی الان هیچ حسی بهم دست نداد...

نفسشو آه مانند داد بیرونو غمگین گفت:مانیا,شاید الان وقت این حرفا نباشه ولی...ولی من به جای خونوادم ازت عذر میخوام...

باید میومدن ولی خودت میدونی که...مادرم...


دستمو اوردم بالا و گفتم: عیبی نداره,هیچ انتظاری ازشون ندارم,همینکه تو پیشمی  برام کافیه...


امیررضا:همه ی اینا از خانومیته...

ایندفعه دستمو اورد بالا بوسید...

راست گفته بودم,خونوادش کمترین اهمیتو برام نداشت,فقط خودش برام مهم بود.

اونا امروز با نیومدنشون بهم ثابت کردن که حتی تو بدترین شرایطم پشتم نیستن...حداقل به خاطر احترام به بابامم که شده باید امروزو میومدن حالا هرچقدرم که از من بدشون میاد...

امیررضا از کنارم بلند شد...

با تعجب گفتم:

جایی میری؟

امیررضا:اره خانومی برم پیش بابات دست تنهاس....

با التماس نگاش کردم که گفت:

اونجوری نگام نکن...دلت میاد بابات تنها باشه؟

من:نه,ولی بقیه هستن دیگ حتما باید تو باشی؟

با بغض گفتم:حداقل تا وقتی که خوابم ببره پیشم بمون...


دستی لای موهاش کشیدو گفت:خیله خب,ولی تا وقتیکه خوابت ببره ها...

با خوشحالی سری تکون دادم و کمی رفتم اونورتر تا اونم جا شه...

میدونستم خستسو به روی خودش نمیاره...تو این مدت از پیش بابا جم نخورد...

رو تخت دراز کشیدو گفت:اخیش...

من:خیلی زحمت کشیدی این مدت...جبران میکنم....

برگشت سمتموبا مهربونی گفت:

همش وظیفه بود عزیزم,تو فکرتو درگیر این چیزا نکن...حالام چشاتو ببندو سعی کن به هیچی فک نکنی...

بدم منو کشید سمته خودشو سرمو گذاشت رو سینش و اروم پشتمو نوازش کرد....


اونقدر این کارو کرد که بالاخره بعد از چند روز بی خوابی پلکام گرم شدنو به خواب رفتم....

😇😇😇😇😇😇

#پارت4

تازه خوابش برده سوگل,عب نداره برو خودم میام...


سوگل:اخه ناراحت نشن مانیا نیست؟

باصداهای بالا سرم لایه ی چشامو باز کردم...

امیررضا و سوگل روبروی هم بودند داشتن اروم حرف میزدن...


امیررضا دستی به گردنش کشیدو نفسشو محکم فوت کرد:خب میگی چیکار کنم؟نگرانشم فقط دوساعته خوابیده...

الان نمیتونم به خاطر مامانم اینا بیدارش کنم...


سوگل با لحن غمگینی گفت:بمیرم براش...

امیررضا:سیس,گریه نکن الان بیدار میشه خودم یجوری درست میکنم...


باصدای بسته شدن در اتاقم چشامو کامل باز کردم...

رفتم تو فکر..

یعنی واقعا مامان بابای امیررضا اومده بودن؟!منک باورم نمیشه...


سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم و رفتم جلوی اینه...

با دیدن خودم وحشت کردم...

زیر چشام گود رفته و سیاه شده بود صورتمم لاغرتر شده بود...


شالمو روسرم مرتب کردم و از اینه فاصله گرفتم...اگه مامان بابای امیررضا اومده باشن باید حتما برم پایین وگرنه از فردا برام دست میگیرن که عروسمون مارو تحویل نگرفت...

پوفی کشیدمو از اتاقم خارج شدم...


اروم از پله ها اومدم پایین...اخرین پلرم که رد کردم,نسرین جونو دیدم که رو یکی از مبلا نشسته...


همیشه شیک پوش بودو مغرور,امیررضا هم عین خودش مغرور بود ولی سنگدل نبود...


افکارمو پس زدمو با قدم های اروم رفتم سمتش...

سرشو بلند کرد و وقتی منو دید ازجاش بلند شد...

رسیدم بهش,سعی کردم عین خودش محکم صحبت کنم...

دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:

سلام مامان خیلی خوش اومدین...


اهسته دستمو فشردو باهمون غرور همیشگیو نگاه سردش گفت:تسلیت میگم,غم اخرت باشه...برای اینک نتونستیم تو مراسمای قبلی حضور داشته باشیم متاسفم کاری پیش اومد...


سعی کردم حرصی که توصدام بودو مخفی کنم...مامان من زیر خروار خروار خاک خوابیده بد این میگه کاری برامون پیش اومد؟!

بغضمو قورت دادمو با لبخند تلخی گفتم:

مشکلی نیست,ازشما انتظاری ندارم,همینکه الان تشریف اوردید کلیه...

اضافه کردم:بشینین خواهش میکنم,من دیگ میرم...


منتظر جوابش نموندمو خودمو رسوندم به دستشویی...


باحرص شیر آبو باز کردم و چنتا مشت اب سرد پاشیدم رو صورتم...

اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردن...

اگه به خاطر امیررضا نبود,میدونستم چه جوابی بهش بدم...

کار داشتین خیل خب,بقیه روزا چی؟

تو چتد روز با نیومدنشون منو بردن زیر سوال,هرکی از راه میرسید میگفت,نکنه دختره خودشو قالب کرده پسره کرده و خونوادش راضی نیستن...

حتما دختره یه کاری کرده دیگ یه نفرم از فامیلای شوهرش تو مراسم نیستن,و کلی حرف دیگ که وقتی مرورشون میکنم اعصابم بهم میریزه...

ابو بستم و صورتمو با چنتا دستمال کاغذی خشک کردم و ازدستشویی اومدم بیرون...

به محض بیرون اومدنم سوگل اومد سمتم و دستمو گرفت...


تعجب کردم این چرا همچین میکنه؟!

همونطور که منو میبرد سمت اشپزخونه ازش پرسیدم...

من:سوگل چته چرا همچین میکنی...

جوابمو نداد...

همونطور که تقلا میکردم گفتم:عه سوگل زشته ببین مهمونا دارن چجوری نگامون میکنن...

بازم جوابمو نداد...

بالاخره رسیدیم اشپزخونه...بازور منو نشوند رو یکی از صندلیا همه کاراشو بدون حرف انجام میداد...

منم با تعجب داشتم نگاش میکردم...

رفت سمت کابینتا پشتش به من بودو نمیدیدم داره چیکار میکنه...


بالاخره برگشت,پووففف داشت غذا برام میورد...

اصلا اشتها ندارم,تو این چند روز به زور خاله تو سه قاشق غذا خورده بودم...

باناله گفتم:سوگل,خواهش میکنم...هیچی ازگلوم پایین نمیره...

سوگل با لحن غمگینی گفت:میدونم‌,ولی اگ هیچی نخوری مریض میشی,در ضمن دستور اقاتونه گفته واسم پیشت و تا غذاتو کامل نخوردی ولت نکنم...


چاره ی دیگ ای نداشتم باید به حرفش گوش میدادم...

باشه ای گفتمو بی میل شروع کردم به خوردن...

یه تیکه از جوجه رو گذاشتم دهنم.ولی سنگ شد تا برسه به معدم...

مامانم عاشق جوجه بود...

چشام پر شد..چون سوگلم داشت باهام غذامیخورد سرمو سریع انداختم پایین تا اشکامو نبینه و اشتهاش کور شه...

بالاخره تموم شد...

من:دستت درد نکنه سوگل خیلی زحمت کشیدی,از آرمانم تشکر کن,نتونستم لرزش صدامو کنترل کنمو گفتم:ایشالا تو عروسیتون جبران میکنم خواهری...


سوگل:مانیا!این چه حرفیه,صدبار بهت گفتم وظیفم بود...


همینطور داشتم گریه میکردم که خاله اومد تو اشپزخونه و گفت:

مانیا,خاله مهمونا دارن میرن,بیا باهاشون خدافظی کن...

اروم از جام بلند شدم,سوگلم همرام اومد...




بالاخره مهمونا رفتن,فقط خاله ها مونده بودنو عمه هما....

سوگلو ارمانم به زور فرستادم رفتن,دیگ ازخستگی رو پا بند نبودن...


امیررضام که فردا کلاس داشت

 باید میرفت...ولی قول داد بد کلاسش مستقیم بیاد دیدنم...


بالاخره امروزم گذشت....

😇😇😇😇😇😇

#پارت5

داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدای عمه رو شنیدم...

عمه:

مانیا یه لحظه بیا کارت دارم...


برگشتم طرفش و گفتم:

جانم عمه کاری دارین؟

عمه باعصاش صندلیه کناره خودشو نشون داد...

سری تکون دادمو رفتم رو صندلی کناریش نشستم...


من:بله عمه میشنوم...

عمه همونطور که به روبرو خیره بود بی مقدمه پرسید:

تو با امیررضا مشکل داری؟


به وضوح جا خوردم,این چه سوالیه اخه...من با امیررضا مشکل داشتم؟به رفتارای اخیرم فکر کردم ببینم چیکار کردم که عمه همچین فکر مسخره ایو پیش خودش کرده...


عمه:سوالم جواب نداشت مانیا؟

فکرمو به زبون اوردمو گفتم:

نه چه مشکلی؟من رابطم با امیررضا خیلیم خوبه...میشه بپرسم چیشد که یه همچین فکریو کردین؟


عمه نفس عمیقی کشیدو گفت:پس چرا خونوادش تو این مدت یه بارم نیومدن پیشت؟اصلا ندیدمشون,فقط امروز مادرشو دیدم.


پوفی کشیدمو گفتم:نیومدن خونواده ی امیررضا دلیل نمیشه که من با خودش مشکل دارم...

راستش عمه مشکل من خونوادشه...

نمیدونم چرا به عمه گفتم,شاید چون میدونستم دهنش قرصه و به کسی نمیگه بااین که خیلی خشکه و با کسی زیاد گرم نمیگیره ولی دلش خیلی صافه و البته خیلی مهربون...

عمه:هرچقدرم که باتو مشکل دارن ولی به احترام بابات باید توومراسما حضور داشتن...



با شرمندگی گفتم:میدونین عمه اونا اصلا منو به عنوان عروسشون حساب نمیکنن,باید روز خواستگاری بودینو میدیدین,مامانش با کمال وقاحت برگشت به بابا گفت:

من دختر شمارو به عنوان عروسم نمیخوام,عروس من فقط شقایقه...

شقایق دختر دوست نسرین جونه,نمیدونم چی داره که نسرین جون اینطور سنگشو به سینه میزنه...

بابامم  با این حرف به شدت عصبانی شد وبه امیررضا گفت دیگه حق نداری اسم دختر منو به زبونت بیاری,میری هروقت از خونوادت مطمعن شدی برمیگردی...

موقع رفتنشون امیررضا ازم عذرخواهی کرد ولی من اونقدر عصبانی بودم که جوابشو ندادم...


ازاون روز به بعد باامیررضا  قطع رابطه کردم, هرروز تو دانشگاه میدیدمش ولی یجوری رفتار میکردم که انگار نیست... دوری ازش برام خیلی سخت بود ولی ازیه طرف غرور خودم از یه طرفم غروره بابا شکسته بودو اجازه نمیداد روی خوش نشون بدم...این وسط 

تنها کسی که از امیررضا حمایت میکرد مامان بود...

با یاداوریه اون روزا لبخند تلخی رولبام نشست....

مامان:مانیا,چرا باخودت لج میکنی عزیزم...حساب امیررضارو از خونوادش جدا کن...منکه میدونم دوسش داری فقط دلیل این رفتاراتو نمیفهمم...

اونروز باعصبانیت سر مامان داد زدمو گفتم:اگ حساب اون ازخونوادش جداس پس چرا بیکار نشسته؟چرا یه کاری نمیکنه؟اگه اون واقعا منو دوست داشت هرطور که شده مامانشو راضی میکرد....

یه قطره اشک از چشام چکید...

با صدای لرزونی گفتم:کاش اونروز سرش داد نمیزدم عمه...

عمه اروم بغلم کردو گفت:

دیگ گذشته,خودتو اذیت نکن...

😇😇😇😇😇😇

#پارت6

فکر اون روزا عذابم میداد ولی باید یجوری خودمو خالی میکردم,چه جایی بهتر از بغل عمه...

عمه هیچی نمی گفت.

شاید می دونست واقعا نیاز دارم که خودمو خالی کنم...


همونطور که گریه میکردم ادامه دادم:مامان اونروز باهام قهر کرد.

ولی من اونقدر درگیرو افسرده شده بودم که رفتار هیچکس برام مهم نبود...

مدام به خودم میگفتم حتما دوسم نداره که دیگ پی گیر نمیشه...

غافل ازاینکه امیررضا هرروز میرفت کارخونه تا بابامو راضی کنه یه بار دیگه بیان برای خواستگاری...

ولی حرف بابا همون بود,کـــ...


باصدای پرهام که عمه رو صدا میکرد از بغل عمه اومدم بیرون...

عمه:

چی پرهام بیا تو...

باشرمندگی گفتم:ببخشید عمه سرتونو درد اوردم...


عمه بالحن ملایمی گفت:این چه حرفیه که میزنی دختر,توام عین پریناز...

با صدای سردو خشک پرهام به سمتش برگشتیم...

اوففف همه ی اخلاقاش شبیه عمس,قبلا بازم قابل تحمل بود ولی از وقتی که به خواستگاریش جواب رد دادم,عین برج زهرمار شده و غرورش به اوج رسیده...


پرهام:مامان,دیر وقته دیگه باید بریم...


عمه:خیل خب,صب کن لباسامو بپوشم...

بد رو کرد به منو گفت:

مانیا لطف کن لباسامو بیار...


من:حتما عمه...

از جام بلند شدم و رفتم به سمت اتاقی که عمه لباساشو گذاشته بود...

بعد از برداشتن لباسای عمه برگشتم تو سالن...

پرهام روبروی پنجره وایستاده بودو جفت دستاشو کرده بود تو جیب شلوار مشکیش...

منکر زیباییش نمیشم ولی من دلم گیر امیررضا بودو جز اون کسیو نمیدیدم...

با یاداوریه امیررضا لبخند رو لبام نشست...الهی من فداش شم...

طفلی امروز خیلی زحمت کشید...

با صدای عمه به خودم اومدم...


مانیا!چرا اونجا ایستادی؟بیار لباسامو...

من:بله بله..بخشید..

همونطور که سمت عمه میرفتم نگام به پرهام افتاد که داشت با پوزخند نگام میکرد...


نکنه دیده دارم نگاش میکنم؟!

وای خدای من ...

با افکاری اشفته مانتو وکیف عمه رو دادم بهش...

عمه با تعجب گفت:مرسی.مانیا!چیزی شده؟

با بیحواسی گفتم:نه  عمه جون خوبم خیالتون راحت...

نباید ضایه بازی در میوردم من که کار بدی نکردم...نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

خیلی زحمت کشیدین,ایشالا تو شادیاتون جبران میکنم...

عمه:وظیفه بود,خب من دیگ دارم میرم کاری بود خبرم کن...

من:حتما...

عمه شالشو روسرش مرتب کردو رو به پرهام گفت:

بریم من حاضرم...

پرهام سری تکون دادو اومد سمت من,دستشو سمتم دراز کردو با همون پوزخند گوشه ی لبش گفت:

تسلیت میگم دختر دایی,غم اخرت باشه,کاری بود در خدمتم...


دستمو تو دستش گذاشتمو با خونسردی گفتم:ممنون پسرعمه.

بعدم عمدی گفتم:

کاری داشتم امیررضا هست,لازم نیست خودتو به زحمت بندازی...

پوزخندش عمیق تر شد و دستمو ول کرد...

بعدش دست عمه رو گرفت و رفتن بیرون...


بارفتنشون بازدممو محکم فوت کردم...

اخیش پسره ی بیشعور,انگار دماغ فیل افتاده...


همونطور که شالم رو از سرم می کشیدم از پله ها بالا رفتم,از دست خودم حرص میخوردم,فقط خداکنه فکر بدی دربارم نکنه...

در اتاقمو باز کردم..

تند تند لباسامو از تنم دراوردم...

تنم یه تاپ مشکی پوشیده بودم ...شلوارمم با یه شلوارک مشکی عوض کردم و خودمو پرت کردم رو تخت...


بعد از حدود نیم ساعت خوابم برد...

😇😇😇😇😇😇
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز