#پارت4
تازه خوابش برده سوگل,عب نداره برو خودم میام...
سوگل:اخه ناراحت نشن مانیا نیست؟
باصداهای بالا سرم لایه ی چشامو باز کردم...
امیررضا و سوگل روبروی هم بودند داشتن اروم حرف میزدن...
امیررضا دستی به گردنش کشیدو نفسشو محکم فوت کرد:خب میگی چیکار کنم؟نگرانشم فقط دوساعته خوابیده...
الان نمیتونم به خاطر مامانم اینا بیدارش کنم...
سوگل با لحن غمگینی گفت:بمیرم براش...
امیررضا:سیس,گریه نکن الان بیدار میشه خودم یجوری درست میکنم...
باصدای بسته شدن در اتاقم چشامو کامل باز کردم...
رفتم تو فکر..
یعنی واقعا مامان بابای امیررضا اومده بودن؟!منک باورم نمیشه...
سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم و رفتم جلوی اینه...
با دیدن خودم وحشت کردم...
زیر چشام گود رفته و سیاه شده بود صورتمم لاغرتر شده بود...
شالمو روسرم مرتب کردم و از اینه فاصله گرفتم...اگه مامان بابای امیررضا اومده باشن باید حتما برم پایین وگرنه از فردا برام دست میگیرن که عروسمون مارو تحویل نگرفت...
پوفی کشیدمو از اتاقم خارج شدم...
اروم از پله ها اومدم پایین...اخرین پلرم که رد کردم,نسرین جونو دیدم که رو یکی از مبلا نشسته...
همیشه شیک پوش بودو مغرور,امیررضا هم عین خودش مغرور بود ولی سنگدل نبود...
افکارمو پس زدمو با قدم های اروم رفتم سمتش...
سرشو بلند کرد و وقتی منو دید ازجاش بلند شد...
رسیدم بهش,سعی کردم عین خودش محکم صحبت کنم...
دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:
سلام مامان خیلی خوش اومدین...
اهسته دستمو فشردو باهمون غرور همیشگیو نگاه سردش گفت:تسلیت میگم,غم اخرت باشه...برای اینک نتونستیم تو مراسمای قبلی حضور داشته باشیم متاسفم کاری پیش اومد...
سعی کردم حرصی که توصدام بودو مخفی کنم...مامان من زیر خروار خروار خاک خوابیده بد این میگه کاری برامون پیش اومد؟!
بغضمو قورت دادمو با لبخند تلخی گفتم:
مشکلی نیست,ازشما انتظاری ندارم,همینکه الان تشریف اوردید کلیه...
اضافه کردم:بشینین خواهش میکنم,من دیگ میرم...
منتظر جوابش نموندمو خودمو رسوندم به دستشویی...
باحرص شیر آبو باز کردم و چنتا مشت اب سرد پاشیدم رو صورتم...
اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردن...
اگه به خاطر امیررضا نبود,میدونستم چه جوابی بهش بدم...
کار داشتین خیل خب,بقیه روزا چی؟
تو چتد روز با نیومدنشون منو بردن زیر سوال,هرکی از راه میرسید میگفت,نکنه دختره خودشو قالب کرده پسره کرده و خونوادش راضی نیستن...
حتما دختره یه کاری کرده دیگ یه نفرم از فامیلای شوهرش تو مراسم نیستن,و کلی حرف دیگ که وقتی مرورشون میکنم اعصابم بهم میریزه...
ابو بستم و صورتمو با چنتا دستمال کاغذی خشک کردم و ازدستشویی اومدم بیرون...
به محض بیرون اومدنم سوگل اومد سمتم و دستمو گرفت...
تعجب کردم این چرا همچین میکنه؟!
همونطور که منو میبرد سمت اشپزخونه ازش پرسیدم...
من:سوگل چته چرا همچین میکنی...
جوابمو نداد...
همونطور که تقلا میکردم گفتم:عه سوگل زشته ببین مهمونا دارن چجوری نگامون میکنن...
بازم جوابمو نداد...
بالاخره رسیدیم اشپزخونه...بازور منو نشوند رو یکی از صندلیا همه کاراشو بدون حرف انجام میداد...
منم با تعجب داشتم نگاش میکردم...
رفت سمت کابینتا پشتش به من بودو نمیدیدم داره چیکار میکنه...
بالاخره برگشت,پووففف داشت غذا برام میورد...
اصلا اشتها ندارم,تو این چند روز به زور خاله تو سه قاشق غذا خورده بودم...
باناله گفتم:سوگل,خواهش میکنم...هیچی ازگلوم پایین نمیره...
سوگل با لحن غمگینی گفت:میدونم,ولی اگ هیچی نخوری مریض میشی,در ضمن دستور اقاتونه گفته واسم پیشت و تا غذاتو کامل نخوردی ولت نکنم...
چاره ی دیگ ای نداشتم باید به حرفش گوش میدادم...
باشه ای گفتمو بی میل شروع کردم به خوردن...
یه تیکه از جوجه رو گذاشتم دهنم.ولی سنگ شد تا برسه به معدم...
مامانم عاشق جوجه بود...
چشام پر شد..چون سوگلم داشت باهام غذامیخورد سرمو سریع انداختم پایین تا اشکامو نبینه و اشتهاش کور شه...
بالاخره تموم شد...
من:دستت درد نکنه سوگل خیلی زحمت کشیدی,از آرمانم تشکر کن,نتونستم لرزش صدامو کنترل کنمو گفتم:ایشالا تو عروسیتون جبران میکنم خواهری...
سوگل:مانیا!این چه حرفیه,صدبار بهت گفتم وظیفم بود...
همینطور داشتم گریه میکردم که خاله اومد تو اشپزخونه و گفت:
مانیا,خاله مهمونا دارن میرن,بیا باهاشون خدافظی کن...
اروم از جام بلند شدم,سوگلم همرام اومد...
بالاخره مهمونا رفتن,فقط خاله ها مونده بودنو عمه هما....
سوگلو ارمانم به زور فرستادم رفتن,دیگ ازخستگی رو پا بند نبودن...
امیررضام که فردا کلاس داشت
باید میرفت...ولی قول داد بد کلاسش مستقیم بیاد دیدنم...
بالاخره امروزم گذشت....