2777
2789

#پارت7

با صدای الارام گوشیم به سختی از خواب بلند شدم...

امروز مرخصیم تموم میشد...باید میرفتم دانشگاه ولی اصلا حوصله ی سرو کله زدن با دانشجوهارو نداشتم...

دستی به صورتم کشیدم و موهامو با کش محکم بستم...

ناچارا از تخت اومدم پایین و رفتم دستشویی...

چند مشت اب سرد پاشیدم تو صورتم تا خواب از سرم بپره...تو این چهل روز که ی شب خواب اروم نداشتم,دیشب بهترین شب بود...از دستشویی اومدم بیرون

داشتم میرفتم سمت اتاقم خاله نرگس داشت میومد سمتم

سرم جام وایستادم تا بهم برسه...

خاله:سلام فدات شم,

خوب خوابیدی؟

من:سلام خاله جون,اره خیلی راحت خوابیدم...

خاله گونمو بوسیدو گفت:خداروشکر همش نگرانت بودم...

لبخندی زدمو گفتم:خیلی ممنون خاله تو ای مدت خیلی زحمتت دادیم...

خاله:این چه حرفیه مانیا,مهری خواهرم بود واقعا به گردنم حق داشت...

خاله نرگس واقعا مهربون بود تو این چند روز پابه پام اشک ریختو ی لحظم تنهام نذاشت...رفتاراش منو یاد مامانم میندازه...

من: خاله جون ,شمام برین استراحت کنین بچه ها بهتون نیاز دارن...

خاله در حالیکه سعی در مخفی کردن اشکاش داشت گفت:تو نگران من نباش عزیز خاله اونام دیگ بچه نیستند...برو صبحونتو بخور...

من:چشم,دستتون درد نکنه...

بعدم گونشو بوسیدم و رفتم تو اشپزخونه...

با دیدن میز خندم گرفت...

کره,عسل,مربا,چای,شیر,ابمیوه و...

واقعا خاله پیش خودش چ فکری کرده...

ننشستم رو صندلیو شرو کردم ب خوردن امروز تا دیر وقت کلاس داشتم...سعی کردم یکم بیشتر بخورم...ولی بازم نتونستم بیشتر از دو لقمه کره و عسل چیزی بخورم...

فقط وقتی خواستم بلند شم لیوان چایمو برداشتم و همونجور ک میرفتم تو اتاقم سر کشیدمش...

کمد لباسامو باز کردم...دست بردم و مانتو مشکی ساتنه یقه ارشالمو که تا زیر سینم باز بودو یقه حجابی میخوردو همراه جین مشکی و مقنعم برداشتم...

بعد از اینکه لباس پوشیدنم تموم شد رفتم جلوی اینه تا مقنعمو مرتب کنم...

بالاخره بد از چند دقیقه ور رفتن سرش صاف شد ...

به صورتم نگا کردم...کمی رنگ پریده بود.کمی کرم و رژگونه زدم...به لبامم ی رژ قهوه ای زدم...

خوب شدم...

کیف و سوییچ ماشینمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون...

همونطور که از پله ها میومدم پایین صدامو بلند کردمو گفتم:خاله نرگس من میرم دانشگاه کاری ندارین که؟

خاله از اشپزخونه اومد بیرونو گفت:نه عزیزم برو ب کارت برس...

بعد از خدافظی با خاله رفتم بیرون...

هوا کم کم داشت رو به سردی میرفتو جاشو به پاییز میداد...

فصلی که با تموم وجودم عاشقش بودم...چون تولد سه تا از عزیز ترینام تو این فصله...

با یاداوریه تولد مامان بغض سنگینی گلومو فشار داد...خدایا چرا ازم گرفتیش؟!الان وقتش نبود,الان که بیشتر از هروقت دیگه ای بهش احتیاج داشتم....

تصویر سنگ قبرش پشت پلکام نقش بست...

"مهری مهاجر"

طلوع دل انگیز:1352/8/5

غروب غم انگیز:1395/6/12

با تلاشی که کردم برا اشک نریختن ولی بازم ی قطره اشک از چشام چکید...

دیگ؟تو حیاط نموندم و رفتم بیرون...

دیروز به امیررضا گفتم ماشینمو بزاره بیرون...

سوار ماشین شدم و روشنش کردم..

افتاب مسقیم میزد تو چشم عینک افتابیمو زدم به چشامو راه افتادم...

بعد از یک رب رسیدم دانشگاه...

ماشینمو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم...

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد...

به صفحه ش نگا کردم کردم اسم امیررضا خودنمایی میکرد...

😇😇😇😇😇😇

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

#پارت8

ناخوداگاه لبخندی رو لبام نشست...

همونطور که راه میرفتم جواب دادم...

من:سلام امیررضا...

صدای شادش تو گوشم پیچید:سلام خانم خانما خوبی؟

من:مرسی من خوبم تو چطوری؟کارا خوب پیش میره؟

امیررضا:منک عالیم,اره خوب بود,خونه ای بیام دنبالت بریم یه چرخی بزنیم؟

من:نه خونه نیستم مرخصیم تموم شده الانم تو دانشگام...

امیررضا:مانیا؟چرا بهم نگفتی...

دقیقا کجایی الان؟

من:دارم میرم سمت ساختمون شهریاری...

امیررضا:همونجا بمون الان میام...

من:کجا دیوونه نیم ساعت بد کلاسم شرو میشه...

امیر:گفتم واسا حرفم نباشه...

خندیدمو گفتم:دیوونه ای تو دیر نکنیا منتظرم...

امیررضا:اره دیوونه ی توام بوس رو لبای نازت...

بدم سریع قط کرد...

احساس کردم گونه هام رنگ گرفت...

اوففف پسره ی خلو چل...اوایل سر این حرفاش ی عالمه بحث داشتیم,چند بار با همین حرفاش آبرومو پیش سوگل برده بود....ولی خب دیگ عادت کردم...

پوفی کشیدمو به ساعت گوشیم نگاه کردم...

فقط 20دقیقه وقت داشتم...

گوشیمو گذاشتم تو کیفم,سرمو اوردم بالا که دیدمش...

از همونجا برام دست تکون داد...منم لبخندی زدمو رفتم سمتش...

رسیدیم بهم...

داشت نفس نفس میزد بریده بریده گفت:دیر ک ههه نکـــردم...

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:فقط 20دقیقه وقت داریم...

اونم لبخندی زدو گفت:همونم غنیمته...

بدم دستمو گرفتمو راه افتادیم سمت در خروجی...

میتونستم سنگینیه نگاهاییو که رومون بودو حس کنم...

چند نفر از دانشوجوهامو دیدم که بهم تسلیت گفتند...

رسیدیم به در خروجی...

من:امیررضا کجا داریم میریم...

امیررضا:بریم صبونه بخوریم....

من:وای نه من خوردم...

امیررضا:من تورو نشناسم که امیررضا نیستم,شدی پوستو استخون,گفته باشما من زن لاغر مردنی نمیخواما...

خندیدمو گفتم:همینه که هست...

امیرم خندیدو اومد سمتم یکم اطرافو نگاه کرد و قبل اینک بفهمم داره چیکار میکنه داغی لباشو رو پیشونیم حس کردم...

بهت زده کنارش زدم و با لحن توبیخی گفتم:امیررضا!این چه کاری بود کردی؟

تو نمیدونی دانشجوها منتظر ی سوژه ان تا حرف در بیارن...

دستشو کشید پشت گردنشو گفت:حواسم بود,بعدم غلط میکنن حرف در بیارن تو زن منی هرکاری بخوام میکنم...

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:تو ادم نمیشی...

بدم سوار ماشینش شدم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت9

اونم دره ماشینو باز کردو نشستو ماشینو روشن کرد...

میدونستم کجا داره میره ی سفره خونه نزدیک دانشگاه بود.همیشه بعد از اینکه کلاسمون تموم میشد فرقی نمیکرد صب ظهر یا شب,اونجا میگذروندیم...باصدای امیررضا به خودم اومدم...

امیررضا:چرا ساکتی؟

برگشتم سمتش...اونقدر حرصمو دراورده بود که به تیپش دقت نکرده بودم...

ی بلوز نوک مدادی با جین مشکی...

تو صورتش نگاه کردم,چشمای مشکی با ابروهای پرو خوش حالت و بینی قلمی و سر بالا و در اخر لبای قلوه ایش...

درکل قیافه ی مردونه و جذابی داشت...

چیزی که تو نگاه اول منو به خودش جذب کرد همن چشمای مشکی نافذش بود...که گاهی اوقات منو غرق میکرد...

امیررضا:پسندیدی؟

تازه به خودم اومدم...ولی خودمو نباختمو گفتم:

هعی بدک نیستی,هر چی باشی به من نمیرسی اقااا...


لبخند مهربونی زدو گفت:اون که صدالبته...

بالاخره رسیدیم...

از ماشین پیاده شدم اونم ماشینو دور زدو اومد کنارم...

دستمو گرفت و شونه به شونه ی هم وارد سفره خونه شدیم...

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...

دقیقا بعد از فوت مامان دیگ نیومدم اینجا...

امیررضا در گوشم گفت:چرا وایستادی؟

من:هیچی هیچی بریم...


تخت همیشگیو برا نشستن انتخاب کردیم...

امیررضا:مانیا چی میخوری؟

برگشتم سمتشو گفتم:

من میل ندارم خودت هرچی دوست داری بگو برات بیارن...


اخم کردو با لحن جدی ای گفت:مانیا گفتم چی میخوری یا میگی یا خودم سفارش میدم,تو نیوردم که به غذا خوردن من نگا کنی...

اوفففف من نمیدونم چرا همه انقدر اصرار دارن من تا مرز ترکیدن غذا کوفت کنم...

با لحن کلافه ای گفتم:نمیدونم هر چی خودت میخوری...نذاشتم حرف بزنه وادامه دادم:

فقط سریعتر کلاسم دیر میشه...

امیررضا:خوبه...

بعدم مش صفرو صدا کرد...

مش صفر اومد و گفت:

سلام اقا مهندس خو اومدین,چند وقتی بود سایه تون سنگین شده بود...

امیررضا:سلام مش صفر,سرم شلوغ بود بدم دستشو گرفت سمتمو گفت:مادر خانمم فوت شده بودن...

مش صفر:ای وای خانم جان خدا رحمتشون کنه خیلی ناراحت شدم تسلیت میگم...

من:خیلی ممنون مش صفر...

بعد از اینک مش صفر رفت...

امیررضا برگشت سمتمو گفت:

و چرا انقد دور نشستی؟بیا پیشم...

بعدم به بغل خودش اشاره کرد...

منم از خدا خواسته رفتم بغلش...

خوبیه این سفره خونه این بود که هر تخت بوسیله ی چنتا نایلون بزرگ از هم جدا میشد و به جایی دید نداشت...

دستشو دور شونم حلقه کردو چونشو گذاشت رو سرم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت10

منم دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو چسبوندم به سینه ی عضلانیش...

باید به خودم اعتراف کنم که تو این دنیا بعد از مامان فقط امیررضارو دارم...

میگم امیررضا چون بابام همیشه سرش تو کارشه و فقط ماکانو دوس داره...میگم امیررضا چون تنها برادرم همیشه منو نادیده گرفت و حتی تو مراسم مامان حاضر نشد تا چهلم بمونه,میگم امیررضا چون همیشه تو خونواده ی خودم اضافی بودم,محبتای بابا فقطو فقطو برای مامانو ماکان بود ومن محتاج کمی محبت ازپدری که فقط اسم پدر بودنو یدک میکشیدبودم...ماکان بدتر از پدرم فقط شب هفت مامان راضی شد از آلمان دست بکشه,وقتیم که اومپ حتی ی سلام علیک خشک خالیم با من نکرد...

نمیدونم این پدرو پسر چه پدر کشتگی با من دارن...

امیردستشو برد زیر مقنعه امو کش موهامو باز کرد...پنجه هاشو میکشید لای موهام و من غرق در لذت میشدم...

لذت اینک کسیو دارم که منو فقط به خاطر خودم میخواد نه به خاطر پول بابامو موقعیتم....


امیررضا همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت:

مانیا میخوام ی چیزی بهت بگم...

میدونم الان وقتش نیست و هنوز داغداری,ولی دیگه طاقت دوریتو ندارم.

میدونستم بالاخره این حرفو به زبون میاره خودمم خسته شده بودم...

دلم یه زندگی راحتو بی دغدغه میخواد...مثل بیشتر ادما...

من:منم همینطور امیر...

فقط یکم فرصت بده تا باقیه وسیله های جهیزیرو بگیرم بعد...

امیررضا از خودش جدام کردو گفت:مانیا!من از تو جهیزیه نمیخوام همین که خودت باشی برام کافیه...

لبخندی به این همه مهربونیش زدمو گفتم:

میدونم امیر,ولی نمیخوام پشت سرم حرف باشه,ببخشید که اینو میگم ولی خودت که مادرتو میشناسی...

چشاش غمگین شدن و با صدای غمگینی گفت:

متاسفم مانیا,واقعا دلیل رفتارای مامانمو درک نمیکنم...

من:وقتی تو باشی من همه ی سختی هارو تحمل میکنم...

خواست چیزی بگه که مش صفر با یه سینی اومد..

سریع از بغل امیر اومدم بیرون...

وای ابروم رفت...

مش صفر خنده ای کردو گفت:ماشالا چقد بهم میاین برم یه اسپند دود کنم براتون...

احساس میکردم گونه هام اتیش گرفته...

امیررضا نگاه شیطونی بهم کردو گفت:مش صفر خانوم من یدونه س که اونم نصیب من شده...

ای لال شی تورو امیررضا...درسته من ادم خجالتی نیستم ولی جلوی مش صفر اخه....پووووف از دست این امیررضا...

امیر سینیو کشید جلوم به محتویاتش نگاه کردم و اه از نهادم بلند شد...

املت بود با نون سنگک و فلفل سبز  و ترشی بادمجون...

میدونستم امیررضا مجبورم میکنه تا اخر بخورم...

امیررضا:خب خانومی قبل اینکه خودم به زور لقمه بزارم تو دهنت شروع کن...

ناچارا شروع کردم به خوردن....

مزه ی خوبی میداد...اشتهام تحریک شد و بیشتر خوردم.....

امیررضام داشت باولع میخورد....


بعد از اینکه غذامونو خوردیم از سفره خونه اومدیم بیرو سوار ماشین شدیم...

امیررضا:غذا چطور بود؟

عالی بود مخصوصا اینکه امیرم پیش بود...

من:عالی بود دستت درد نکنه...

امیررضا:نوش جونت خانمم...

بعد از پنج دقیقه رسیدیم دانشگاه حسابی دیرم شده بود...

من:وای امیررضا خیلی دیرم شد...


لبخند خونسردی زدو گفت:

مثلا استادایا دیر برو چی میشه مگ...

من:استاد باشم دلیل نمیشه که دیر برم...اگ من دیر برم اونام دیگ به کلاسم احترام نمیزارن...

بدم منتظرن جوابش نشدموسریع از ماشین پیاده شدم...

قبل اینکه درو ببندم گفتم:خدافظ عزیزم مرسی بابت صبونه...

امیررضا:نوش جونت عزیزدل امیررضا...برو به کلاست برس ...در ضمن هر وقت,کلاست تموم شد بگو بیام دنبالت بریم خرید...

من:باشه باشه حتما...

بدم دره ماشینو بستم سریع به سمت ساختمون شهریاری راه افتادم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت11

همونطور که راه میرفتم برگه ای که مربوط به ساعت کلاسا بودو از کیفم بیرون اوردم و نگاهی بهش انداختم...

اووففف لعنت به این شانس امروز چهارتا کلاس داشتم....

برگرو با حرص انداختم تو کیفم و وارد سالن شدم...

اول به دفتر اساتید رفتم تا اعلام حضور کنم...

بعد از اینکه از دفتر اساتید برگشتم...

یه راست رفتم سمت کلاسی که قرار بود تدریس کنم...

پشت در کلاس وایستادم و چنتا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم...

چند تقه به در کلاس زدم و وارد شدم...

با ورودم از جا بلند شدن البته نه همه از گوشه ی چشم میدیدمشون...

کیفمو گذاشتم رو میزو شروع کردم به حرف زدن...

سلام,بابت غیبت طولانی مدتم ازتون عذر میخوام,ولی قول میدم تمام کمبود ها جبران بشه...

معتقد بودم که تو کلاس تدریس به خصوص تو دانشگاه باید جدی بود...مخصوصا برا خانم ها کافیه کلاسو شل بگیری اونوقته که همه سوارت میشن...

تک توک بچع ها بابت فوت مامان بهم تسلیت گفتن...

شروع کردم تدریس کردن محلول ها...درسی عاشقش بود...

وسط تدریسم متوجه بعضی بی انضباطیا میشدم...

ولی بیخیال میشدم اون لحظه,چون بعدا سر نمره دادن تلافیشو در میوردم سرشون...

****

بالاخره تموم شد...واقعا خسته شدن...

نگاهی به ساعتم انداختم یک ربع به هفت بود...

دیگ امروز وقت نمیشه بریم خرید خودمم خیلی خسته ام...

وارد پارکینگ دانشگاه شدم  رفتم سمت ماشینم...

سوار ماشین شدم,بعد از دوتا استارت روشن شد...

از پارکینگ اومدم بیرون و یکسره رفتم خونه....

***

درو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم حیاط...

درو باز کردن و پیاده شدم...

خواستم درو باز کنم که در یهو باز شدو بابا با عجله اومد بیرون...

با تعجب نگاش کردمو گفتم:

سلام بابا,اتفاقی افتاده؟

بالحن خشکی جواب داد:سلام ماکان اومده اینجا باید برم فرودگاه دنبالش...

پوزخندی رو لبام نشست,پس اقا پسرشون تشریف فرما میشدن...

به ی اهان بسنده کردمو از کنارش گذشتم و رفتم تو خونه...

😇😇😇😇😇😇

#پارت12

خونه تو سکوت مطلق فرورفته بود..شده بود خانه ی ارواح...کلیدو زدم تا چراغا روشن شه...

الان کمی بهتر شد,حداقل دیگ شبیه خانه ی ارواح نبود...

رفتم اشپزخونه در یخچالو باز کردم بطریه ابو برداشتم بدون لیوان سر کشیدم...

تحمل این همه سکوتو تنهاییو نداشتم,وقتی مامان بود حتی یک لحظه ام احساس تنهایی نمیکردم...

نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم رومیز...سرم داشت میترکید...

چشام گرم شد کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای زنگ تلفن از جا پریدم...

از جام بلند شدم و همونجور که دستمو رو شقیقه هام فشار میداد رفتم سمت تلفن...

تلفنو جواب دادم...

من:الو...

صدای کلافه ی امیررضا پیچید تو گوشم...

امیررضا:الو مانیا!هیچ معلومه کجایی تو؟چرا موبایلتو جواب نمی دی؟

من:سلام امیر ببخشید تو کلاس گذاشتم رو سایلنت.

امیررضا:مگ قرار نبود زنگ بزنی بیام دنبالت...

سردردم شدت بیشتری گرفت...

یادم رفت بهت بگم ماشین اورده بودم بعدشم الان بریم چی بگیریم ساعت 7/5 بمونه فردا...


امیررضا:خودت بریدی دوختی دیگ,اکی هرجور راحتی...

بعدم قطع کرد...

اوففف اینم دوباره اخلاقش برگشت,به درک...

اونقدر سرم درد میکرد که چیزی برام مهم نبود...

سریع خودمو رسوندم تو اتاقم..

لباسا در اوردم و هر کدومو  ی گوشه ای پرت کردم...

الان تنها چیزی که میتونست ارومم کنه یه خواب راحت بود...

قبل اینکه بخوابم گوشیمو خاموش کردمو گذاشتم بالا سرم...

سرمو گذاشتم رو بالش به سه نکشیده خوابم برد...

**

با صداهای بالای سرم هوشیار شدم...ولی چشامو باز نکردم...

صدای ماکان بود...

ماکان:به نظرم بعد از مامان خیلی تنها تر شده...

بابا:اره خیلی وابسته ی مهری بود...اگه امیررضا نبود تا الان از پا در اومده بود...

ماکان پوزخند صداداری زدو گفت:با رفتاری که تو باهاش داری,معلومه میره وابسته ی غریبه ها میشه,منم بی تقصیر نیستم منم به جای اینک برادری کنم براش بیشتر عذابش دادم...

ولی از این به بعد عین کوه پشتشم...توام بمون با کینه ی قدیمیت از مانیایی که فقط 2سالش بود...

بابا با صدایی که بغض توش موج میزد گفت:

حرف دهنتو بفهم پسر اون دخترمه هیچوقت ازش متنفر نبودم,فقط نتونستم اتفاقای گذشته رو هضم کنم...

ماکان باعصبانیت و اروم رو به بابا گفت:شما با این هضم نکردن گذشتتون باعث شدین مانیا بی مخبت پدرش بزرگ شه,بی حمایت برادرش بزرگ شه,همیشه ی خدا تنها بوده,ولی من دیگ اجازه نمیدم بیشتر از این زجر بکشه و شما رو هم به خاطر اینکه یه عمر فریبم دادین نمیبخشم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت13

لای چشامو بازکردم,ماکان از اتاق رفته بود...ولی بابا پشتش به من بودو مدام دست میکشید تو موهاش...

دوباره چشامو بستم,فقط صدای ماکان بود که  تو مغزم اکو میشد"توام بمون با کینه ی قدیمیت از مانیایی که فقط 2سالش بود"

یعنی من تو دو سالگیم چیکار کردم که مستحق چنین رفتاری از جانب پدرو برادرم بودم...

باید میفهمیدم که چی تو گذشته اتفاق افتاده.

یادمه ی روز که رفتار بابا خیلی بهم فشار اورده بود از مامان دلیل رفتارشو پرسیدم ولی اون چیزی نگفتو سعی کرد ارومم کنه...

ولی من ول کن نبودمو از خاله نرگس دلیلشو پرسیدم,خاله ام داشت تفره میرفت ولی اونقدر گریه کردم که کلافه شدو گفت:بابات بچه ی دختر دوست نداره...

با یاداوریه اون روزا ی قطره اشک از چشمام چکید...ولی من حرف خالمو باور نکردم...تا امروز که ماکان یه اشاره ای به این موضوع کرد...

چشامو کامل باز کردم...

بابا رفته بود.

باید بفهمم که چی شده,ولی اگه بفهمم ی دلیل مسخره بوده قسم میخورم از این خونه میرم...


اشکام کل صورتمو گرفته بود,با حرص پسشون زدم...الان وقت اشک ریختن نبود...

موهاموبا کش بالای سرم جمع کردم...

نگاهی به لباسام انداختم اوفف همون تاب دیروز تنم بود...

باید ی دوش بگیریم...

حولمو از تو کمد برداشتمو رفتم حموم...

**

حولمو پیچیدم دورم اومدم بیرون...

احساس میکنم سبک شدم...با همون حوله نشستم جلوی آینه و به خودم خیره شدم...

چشمای مشکی, بینیه نه بزرگ نه کوچیک,لبای گوشتی صورت گردو گونه هی برجسته,همه میگن خوشگلی ولی به عقیده ی خودم قیافم معمولیه مثل همه...


رفتم سر کمد لباسام ی لباس آستین بلند مشکی که دستاش تور بودو همراه لباس زیربرداشتم...

مشغول پوشیدن لباسام شدم...بعد از اینکه لباسامو پوشیدم,موهام همونجور خیس شونه کردم,حوصله ی خشک کردنشونو نداشتم همینجوری با کش جمع کردم...

اصلا دلم نمیخواست برم پایین ولی چاره ای نداشتم,باید مثل همیشه نقاب خونسردی و بیتفاوتیو به چهرم بزنم...

از اتاق اومدم بیرونو از پله ها اومدم پایین...

تو سالن نشسته بودنو داشتن درباره ی یه چیزی حرف میزدن...

فک کنم بحثشون جدی بود...چون متوجه اومدنم نشدن...

با صدای نسبتا بلندی سلام کردم...

جفتشونم برگشتن سمتم...

بابا سلام زیر لبی گفت ولی ماکان

سلام آبجی کوچیکه,چطوری؟

پوزخندی زدمو گفتم:

افتاب از کدوم طرف دراومده احوال منو میپرسی؟

دست خودم نبود نمیتونستم محبتشو بپذیرم,یا بهتره بگم عادت ندارم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت14

بابا با لحن محکمی گفت:مانیا!

با چشمایی که هیچ احساسی توش نبود برگشتم سمت بابا و گفتم:

ببخشید که به تک پسرتون توهین کردم,اقای اریان...

بابا نفس عمیقی کشیدو سرشو انداخت پایین...

ماکانم داشت همینجور نگام میکرد...منم همینطور داشتم نگاش میکردم,انگار با شنیدن حرفاشون شجاع تر شده بودم...

اخر کم اوردو نگاشو دوخت به گبدون روی میز...

پوزخند نشست رولبام,حالا حالا ها باهات کار دارم داداشی,هرچیو که فراموش کنم,بی احترامیکه که به مامان کردیو هرگز نمیتونم ببخشم...

رفتم اشپزخونه چایی حاضر بود...

سه تا چایی ریختم,فقط برای احترام بهشون چایی میبرم...

مامان عزیزم هیچوقت یادم نداده بود به کسی بی احترامی کنم...

همراه سینی چای رفتم سمتشون...

نشستم روبروشون...

ماکان:دستت درد نکنه...

با لحن سردی گفتم:نوش جان...

چایمو برداشتمو اروم اروم فوتش کردم...

ماکان:امیررضا خوبه؟کی عروسیو میگیرین...

همونطور که چایمو مزه مزه میکردم گفتم:اره خوبه,عروسیم امیررضا گفت بهتره بندازیم جلوتر...

با این حرفم بابا برگشت سمتمو با تعجب گفت:چرا به من چیزی نگفتین...

چایمو که حالا تموم شده بود گذاشتم رو میزو گفتم:

امیررضا همین امروز گفت بهم,بعدشم که فرصت نشد بهتون بگم...

بابا:ولی تو که هنوز جهیزیت اماده نیست...

ابرویی بالا انداختمو گفتم:مهمه!شما برای خریدن اون چارتا تیکم حاضر نشدین با منو مامان بیاین,شما خورتونو نگران نکنید با امیررضا میرم باقیشو میگیرم,چیزی نمونده...

دستای بابا مشت شد...معلوم بود از این نیشو کنایه هایی که میزنم عصبانی میشه...ولی برام مهم نبود مثل خیلی وقتا که من براش مهم نبودم...

ماکان که تا اون لحظه ساکت بود گفت:کی میرین؟منم میخوام باهاتون بیام...

هرچقدر خواستم که ته دلم قنج نره نشد,عقده داشتم دیگ عقده ی محبت از برادرم...

سعی کردم خوشحالیمو پنهون کنم باهمون لحن قبلی گفتم:

زحمت نشه؟ بدم پوزخندی زدمو گفتم:بمون خونه استراحت کن,در ضمن بابام تنهاس...

ماکان اخمی کردو گفت:خسته نیستم زحمتیم نیست,نمیخوام تنها بری...

دیگ مخالفتی نکردم..

هرجور راحتی...

از جام بلند شدم و گفتم:من میرم بخوابم,کاری ندارین؟

ماکان با مهربونی گفت:نه خواهرم برو بخواب...

دلم لرزید از لفظ خواهرمش,اوفففف چقد من بی جنبه ام...

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:شب بخیر...

از پله هارو تند تند طی کردمو خودم رسوندم اتاقم...

گوشیمو روشن کردم,ده میس کال داشتم همشونم از امیررضا بود...

رفتم پوشه ی پیاما...

چه خبره,دوتاش از سوگل بود:

"سلام مانی خله کجایی؟

ماااانی"

این دختر واقعا حرص درار بود هزار بار بهش گفتم منو مانی صدا نکنااا...

پیامای بعدی همش از امیررضا بود..

"مانیا معذرت میخوام...

جواب بده دیگه...

قهری؟"

و...

تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم,باهاش قهر نبودم چون تقصیر من بود باید بهش میگفتم با ماشین اومده بودم...

بعد از چنتا بوق جواب داد..

الو مانیا...

من:جان مانیا...

امیررضا:سلام,چرا گوشیتو خاموش کردی میدونی چند بار زنگ زدم بهت...

من:ببخشید خیلی خسته بودم سرمم وحشتناک درد میکرد خاموش کردم تا راحت بخوابم...

امیررضا:الان خوبی؟

من:اوهوم...

امیررضا:مانیا من معذرت میخوام,نگرانت شدم,گوشیتم که جواب نمیدادی...

من:عیبی نداره,دلم برات تنگ شده امیررضا...

امیررضا:بیام دنبالت بریم بیرون؟

ساعتو نگاهی انداختم چشام گرد شد11شب بود...

من:الان خیلی دیره...

امیررضا:کجاش دیره تازه سرشبه...

من:امیررضااااا ساعت یازدهه تو میگی سرشبه؟؟

خندیدو گفت:چه فرقی میکنه میای یانه؟

کمی فکر کردم واقعا دل تنگش بودم باید میدیمشو یکم باهاش دردو دل میکردم...

من:میام عزیزم...

امیررضا:قربونت دل تنگت برم من...

لبمو گزیدمو گفتم:خدانکنه...

قهقه ای زدو گفت:فدای دل نگرونیت,اماده باش الان میام...

من:باشه اروم برونیا مواظب خودتم باش...

با لحن مهربونی گفت:حتما عزیر دل امیر...

من:خدافظ...

امیرم خدافظی کرد...گوشیمو قطع کردم گذاشتمش رو سینم...زیر لب زمزمه کردم عاشتم امیرم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت15

تو همون حالت یادم افتاد جواب سوگلو ندادم..

سریع بهش پیام دادم,

"سلام,سوگل بیشعور خودم,چن بار بهت گفتم منو مانی صدا نکن,انداختیش دهن امیررضا هی چپو راست به من میگه مانی..."

پیامو فرستادم بهش...

از جام بلند شدم باید اماده بشم...

کمد لباسامو باز کردم...

حالا چی بپوشم؟؟؟

دیگ نمیخواستم لباس تیره بپوشم...

لباسارو دونه دونه کنار میزدم هیچکدومشون نظرمو جلب نمیکرد...

بالاخره از یکیش خوشم اومد مانتوی صورتی چرک کوتاه که آستیناشم سه رب بود و ی کمربند کلفت داشت...

اوردمش انداختمش رو تخت...

جین مشکیو روسری ساتن صورتیه چرک که قشنگ با مانتوم ست بودو برداشتم...

شروع کردم به پوشیدن لباسام,وقتی کار لباسام تموم شد رفتم جلوی آینه یه رژ صورتی زدم و مدادو ریمل...

مَری میو خالی کردم روم,بوی یاس کل فضارو پر کرد واقعا بوی خوبی داشت...

کیفمو همراه گوشیم برداشتم و از اتاق اومدم بیرون...

از پله ها اومدم پایین...

داشتم میرفتم بیرون که صدای بابارو شنیدم...

کجا به سلامتی؟

کلافه برگشتم سمتش به این سوال جواب دادنا عادت نداشتم...

من:با امیررضا میرم بیرون...

بابا:این موقع شب؟

پوزخندی زدمو گفتم:قبلا دوازده شبم میرفتم بیرون کاریم نداشتی...

افتاب از کدوم طرف دراومده؟

بابا چشاش قرمز شد یهو داد زد:گذشته دیگه گذشته اون موقع مادرت بود خیالم راحت بود حواسش بهت هست,بعدم انگشت اشارشو گرفت سمتمو گفت:تا وقتی که خونه ی منی اختیارت با منه فهمیدی یا نه...

با دادی که زد برای چند لحظه چشامو بستم...بغض بدی به گلوم چنگ انداخته بود,مدام پلک میزدم تا اشک نریزم,ظرفیتم برای امروز تکمیله تکمیله بود...

ماکان:اینجا چه خبره؟بابا چرا داد میزنی؟

با صدای زنگ گوشیم به طرفم برگشتن...

امیررضا بود,سریع جواب دادم...

امیررضا:مانیا دم درتونم بدو بیا پایین..

با صدای لرزونی گفتم:

صب کن الان میام....

گوشیو قطع کردمو رو به بابا با پوزخند غلیظی گفتم:

احترامت واجبه چون فقط بابامی,لزومی نمیبینم که بخوای تو کارام دخالت کنی,مثل همیشه باش لطفا...انگار من وجود ندارم,تو برای من پدری نکردی فقط اسمت تو شناسنامم هستو بس,نمیخوام اختیارم دست تو باشه,پس خودتونو اماده کنید چون میخوام زودتر عروسی کنم و وبال گردنتون نباشم...

بعدم بدون توجه به قیافه ی بهت زده ی هردوشون خونه رو ترک کردم...

همینکه پامو گذاشتم تو حیاط اشکام سرازیر شدن,خدایااااا...

دره حیاطو باز کردم...

امیررضا چراغ زد برام...با قدم های تند رفتم سمت ماشینش...

نمیخواستم ناراحتش کنم ولی کنترل اشکام دست خودم نبود...

دره ماشینو باز کردمو نشستم...

هنوز امیر قیافمو ندیده بود...

امیررضا:به به چه عجب تشریف فرما شدین...

باصدای لرزونی گفتم:ببخشید...

صدام افتضاح بود...

امیررضا با لحن متعجبی گفت:مانیا!گریه کردی؟

لبمو محکم گاز گرفتم که صدای هق هقم در نیاد...

نمیتونستم حرف بزنم...

 شونه هامو گرفتو منو برگردوند سمت خودش...

امیررضا:مانیـــ

با دیدن صورتم حرفشو خورد...

بهت زده نگام کردو گفت:

مانیا!چیشده؟

دهنمو باز کردم که چیزی بگم ولی نتونستم...

محکم تکونم دادو گفت:د حرف بزن لامصب...

به شدت گریه کردمو خودمو انداختم بغلش...

امی ررضـــا بـــا بـ  ام میخواد نابودم کنــ ه....

دستشو دور شونم حلقه کردوسرمو چسبوند به سینشو با لحن نگرانی گفت:سیس چیزی نگو عمر امیررضا,غلط میکنه که بخواد تورو نابود کنه...گریه نکن عزیزم.

من:امیررضا چرا باهام این کارو میکنه,توروخدا منو از این جهنم ببر,دیگ نمیخوام ببینمش...

دستشو به حالت نوازش گونه رو کمرم حرکت میدادو سعی میکرد ارومم کنه روی موهامو بوسیدو گفت:

نفسم اروم باش میبرمت,یکم دیگ صبر کن...

یکم دیگه تو همون حالت موندیم...

سرم جوری رو سینش بود که اون نیم رخمو میدید با اون یکی دستش صورتمو نوازش میکردو موهایی که به خاطر گریه به صورتم چسبیده بودو کنار زد خم شد رو صورتمو شقیقمو بوسید...

با این بوسش دنیایی از ارامش به قلبم تزریق شد و من برای هزارمین بار خدارو به خاطر داشتنش شکر کردم...

😇😇😇😇😇😇

#پارت16

سرمو از سینش جدا کردمو با قدردانی نگاش کردم...

دستاشو گذاشت دو طرف صورتم و با شستاش اشکای باقی مونده رو گونمو پاک کرد...

بعدم پیشونیشو به پیشونیم چسبوندو گفت:اروم شدی نفس؟!

سرمو به معنی اره تکون دادم...

پیشونیمو بوسیدو گفت:

خداروشکر...

ازش جدا شدمو گفتم:هروقت پیشت باشم ارومم,قول بده هیچوقت تنهام نذاری...چونم لرزیدو بابغض ادامه دادم...

اخه غیر از تو من کسیو ندارم...

صورتمو نوازش کردومهربون گفت:

قول میدم هیچوقت تنهات نذارم,خوبه؟

من:اوهوم...


ماشینو روشن کردو راه افتادیم بعدم,دستشو برد سمت ضبطو روشنش کرد.

صدای امو بند پیچید تو ماشین...

"درگیر عشقه تو شدم

تو که خوابو خیال شبامی

قید همه چیزو زدم 

واسه اینکه الان تو باهامی

هر چی تو دنیاست به کنار تو تموم چیزی که میخوامیییی...

وقتی بهت خیره میشم 

چشام از تو سیر نمیشن

رویای شب های منی

تو همونی که عاشقشم

زندگی بی تو واسه من خیلی سخته حتی تصورشم..."

این قسمت اهنگ برگشت سمت انگار میخواست با این اهنگ حال درونیشو بهم بگه...

"هرجا که باشی تو فکر توام

حس میکنم پیش منی,باور قلب من اینکه ما تا اخرش مال همیم

ماه قشنگ شبام,مثل یه خوابی برااام..."

سرمو تکیه دادم به شیشه و زل زدم به اسمونو ستاره هاش,امیررضام داشت تو سکوت رانندگی میکرد تنها چیزی که سکوتو بهم میزد صدای اهنگ بود

"لحظه به لحظه ی زندگیمو با تو فقط سر میکنم...

وقتی تو چشمام زل میزنی عشقتو باور میکنم,هر جوری باشی باهااام دنیا رو با تو میخواااام...

بزا دستتو روی دستم که بدون تو از همه خستم..."

دستمو گرفت گذاشت رو دنده...

گرمای دستش باعث تسکین قلب یخ زدم میشد...

"تو که بهتر از هر کی میدونی تو خیالمی هر جا که هستم تو چیکار کردی با دلم که تو نگاه اول به تو دل بستمممم...

بزا دستتو توی دستم که بدونه تو از همه خستم توکه بهتر از هرکی میدونی تو خیالمی هر جا که هستم

تو چیکار کردی با دلم که تو نگاه اول به تو دل بستممم

هر جا که باشی تو فکر توام حس میکنم پیش منی باور قلب من اینکه ما تااخرش مال همیمیم

ماه قشنگ شبام,مثل یه خوابی برااام...لحظه به لحظه ی زندگیمو با تو فقط سر میکنموقتی تو چشمام زل میزنی عشقتو باور میکنم,هر جوری باشی بااااهام دنیارو با تو میخوام...

هر جا که باشی از اموبند"

با تموم شدن اهنگ ماشینم متوقف شدم...

سرمو از رو شیشه برداشتمو به امیررضا گفتم:

چرا وایستادیم...

امیررضا:برگرد...

با تعجب گفتم:چی؟؟؟

:حرف نباشه ضعیفه برگرد...

با تعجب پشتمو کردم بهش,بعدم احساس کردم چیزی رو چشام بسته شد...

من:امیررضا!دیوونه شدی؟این چه کاریه؟داری میترسونیم...

گرمای نفسشو کنار گوشم حس کردم:انقد وول نخور نفس,میفهمی...

بعدم از ماشین پیاده شد..

دیگ داشتم میترسیدم ازش دستام به خاطر استرسی که داشتم سرد سرده بود...

تو همین افکار بودم که در سمت من باز شدو پشت بندش صدای امیررضا رسید به گوشم...

:بپر پایین...

بدون هیچ مخالفتی اومدم پایین...

امیررضام دستمو گرفت و گفت:

مانی چرا دستت انقد سرده؟

من:همش تقصیر توعه این پلیس بازیا چیه داری میترسونی منو...

قهقه ای زدو گفت:وای مانیا از دست تو از چی میترسی اخه...

من:چه میدونم...

دوباره خندیدو گفت:نترس میخوام ببرمت ی جای خوب...

بدم در ماشینو قفل کرد خودشم راه افتاد منم مثل کورا با خودش میکشید این ور اونور...

😇😇😇😇😇😇
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز