#پارت14
بابا با لحن محکمی گفت:مانیا!
با چشمایی که هیچ احساسی توش نبود برگشتم سمت بابا و گفتم:
ببخشید که به تک پسرتون توهین کردم,اقای اریان...
بابا نفس عمیقی کشیدو سرشو انداخت پایین...
ماکانم داشت همینجور نگام میکرد...منم همینطور داشتم نگاش میکردم,انگار با شنیدن حرفاشون شجاع تر شده بودم...
اخر کم اوردو نگاشو دوخت به گبدون روی میز...
پوزخند نشست رولبام,حالا حالا ها باهات کار دارم داداشی,هرچیو که فراموش کنم,بی احترامیکه که به مامان کردیو هرگز نمیتونم ببخشم...
رفتم اشپزخونه چایی حاضر بود...
سه تا چایی ریختم,فقط برای احترام بهشون چایی میبرم...
مامان عزیزم هیچوقت یادم نداده بود به کسی بی احترامی کنم...
همراه سینی چای رفتم سمتشون...
نشستم روبروشون...
ماکان:دستت درد نکنه...
با لحن سردی گفتم:نوش جان...
چایمو برداشتمو اروم اروم فوتش کردم...
ماکان:امیررضا خوبه؟کی عروسیو میگیرین...
همونطور که چایمو مزه مزه میکردم گفتم:اره خوبه,عروسیم امیررضا گفت بهتره بندازیم جلوتر...
با این حرفم بابا برگشت سمتمو با تعجب گفت:چرا به من چیزی نگفتین...
چایمو که حالا تموم شده بود گذاشتم رو میزو گفتم:
امیررضا همین امروز گفت بهم,بعدشم که فرصت نشد بهتون بگم...
بابا:ولی تو که هنوز جهیزیت اماده نیست...
ابرویی بالا انداختمو گفتم:مهمه!شما برای خریدن اون چارتا تیکم حاضر نشدین با منو مامان بیاین,شما خورتونو نگران نکنید با امیررضا میرم باقیشو میگیرم,چیزی نمونده...
دستای بابا مشت شد...معلوم بود از این نیشو کنایه هایی که میزنم عصبانی میشه...ولی برام مهم نبود مثل خیلی وقتا که من براش مهم نبودم...
ماکان که تا اون لحظه ساکت بود گفت:کی میرین؟منم میخوام باهاتون بیام...
هرچقدر خواستم که ته دلم قنج نره نشد,عقده داشتم دیگ عقده ی محبت از برادرم...
سعی کردم خوشحالیمو پنهون کنم باهمون لحن قبلی گفتم:
زحمت نشه؟ بدم پوزخندی زدمو گفتم:بمون خونه استراحت کن,در ضمن بابام تنهاس...
ماکان اخمی کردو گفت:خسته نیستم زحمتیم نیست,نمیخوام تنها بری...
دیگ مخالفتی نکردم..
هرجور راحتی...
از جام بلند شدم و گفتم:من میرم بخوابم,کاری ندارین؟
ماکان با مهربونی گفت:نه خواهرم برو بخواب...
دلم لرزید از لفظ خواهرمش,اوفففف چقد من بی جنبه ام...
نفس عمیقی کشیدمو گفتم:شب بخیر...
از پله هارو تند تند طی کردمو خودم رسوندم اتاقم...
گوشیمو روشن کردم,ده میس کال داشتم همشونم از امیررضا بود...
رفتم پوشه ی پیاما...
چه خبره,دوتاش از سوگل بود:
"سلام مانی خله کجایی؟
ماااانی"
این دختر واقعا حرص درار بود هزار بار بهش گفتم منو مانی صدا نکنااا...
پیامای بعدی همش از امیررضا بود..
"مانیا معذرت میخوام...
جواب بده دیگه...
قهری؟"
و...
تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم,باهاش قهر نبودم چون تقصیر من بود باید بهش میگفتم با ماشین اومده بودم...
بعد از چنتا بوق جواب داد..
الو مانیا...
من:جان مانیا...
امیررضا:سلام,چرا گوشیتو خاموش کردی میدونی چند بار زنگ زدم بهت...
من:ببخشید خیلی خسته بودم سرمم وحشتناک درد میکرد خاموش کردم تا راحت بخوابم...
امیررضا:الان خوبی؟
من:اوهوم...
امیررضا:مانیا من معذرت میخوام,نگرانت شدم,گوشیتم که جواب نمیدادی...
من:عیبی نداره,دلم برات تنگ شده امیررضا...
امیررضا:بیام دنبالت بریم بیرون؟
ساعتو نگاهی انداختم چشام گرد شد11شب بود...
من:الان خیلی دیره...
امیررضا:کجاش دیره تازه سرشبه...
من:امیررضااااا ساعت یازدهه تو میگی سرشبه؟؟
خندیدو گفت:چه فرقی میکنه میای یانه؟
کمی فکر کردم واقعا دل تنگش بودم باید میدیمشو یکم باهاش دردو دل میکردم...
من:میام عزیزم...
امیررضا:قربونت دل تنگت برم من...
لبمو گزیدمو گفتم:خدانکنه...
قهقه ای زدو گفت:فدای دل نگرونیت,اماده باش الان میام...
من:باشه اروم برونیا مواظب خودتم باش...
با لحن مهربونی گفت:حتما عزیر دل امیر...
من:خدافظ...
امیرم خدافظی کرد...گوشیمو قطع کردم گذاشتمش رو سینم...زیر لب زمزمه کردم عاشتم امیرم...