۹سالگی رفتم تو کما دکترا گفتن تمومه و پدرم نذر حضرت ابولفضل میکنه تا زنده هست روز تاسوعا گوسفند قربونی کنه که من بعد چند ساعت به هوش میام من که چیزی یادم نیست و فراموش گرفتم و اون روز کلا از ذهنم پاک شد بعد بیشتر از بیست سالم هنوز حافظم دیگه مثل قبل نشد اوایل عذاب میکشیدم از اون هوش عالی شدم یه خنگ بعدها عادت کردم و همونجوریم موندم
اما میگفتن بهشون که اومدم داد میزدم خدا