بعد از مدت زیادی تونستم گریه کنم انگار یه چیز خیلی سنگینی از روی دوشم برداشته شد ، با مامانم سر یه چیز مسخره یه بحث کوچیک داشتم اونم که چون حق با مامانم بود بیخیال شدم ولی یهو زدم زیر گریه ، خودمو خفه کردم که صدامو نشنوه چون بدش میاد از اینکه گریه کنم
انگار یه چیزیبه شدت داره درونمو میشکنه انگار سنگینی روم هست ، نمیدونم چمه ولی اگه افسارمو ول کنن خودمو میزنم به دشت و بیابون