سلام بچه ها .خیلی حالم بده از روز اول زندگیم تو خانواده ای بودم که تموم زندگیشون پسر بود همش به برادرام میگفتن درس بخونین هر چی دوست دارین بخرین بمن که میرسید فقط،کتک و فحش مادرم نصیبم میشد و میگفت اگه درس بخوانی برای،من نیست که برای شوهرته .یا میگفت دختر هووی مادره یه بلاهایی که سرم نیاورد باعث شد تو ۱۷سالکی خودکشی کنم....
تو شب هفت،مارو دعوت کردن .چون پسر خواهر مادرم بود مادرم اصرار داشت که منم برم و همسرم از روز اول بامن توافق کرده بود که با هیچ چیزی مشکل نداره اما دوست نداره جایی باشع که همسر سابقت باشه مادرم اینو میدونست که اونا فامیل شوهر خالم هستن و دعوتن و از من قایم کرد
ببین هر بار جلوی شوهرم منو خورد میکنه همه توجهش به پسراش و عروس هاشه .توی،مجلس منو اجبار کرد برم درصورتی که میدونست قبلی من اونجاست الانم خانواده قبلیم که منو دیدن زنگ زدن به شوهرم هزارتا حرف زدن اونم میگه تو دروغ گویی من آرامش میخاستم چرا منو بردی جایی،که اونا هستن