سلام بچه ها .خیلی حالم بده از روز اول زندگیم تو خانواده ای بودم که تموم زندگیشون پسر بود همش به برادرام میگفتن درس بخونین هر چی دوست دارین بخرین بمن که میرسید فقط،کتک و فحش مادرم نصیبم میشد و میگفت اگه درس بخوانی برای،من نیست که برای شوهرته .یا میگفت دختر هووی مادره یه بلاهایی که سرم نیاورد باعث شد تو ۱۷سالکی خودکشی کنم....
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا
توی ۱۴ سالگی مجبورم کردن با پسر همسایه ازدواج کنم که از من ۱۵سال بزرگتر بود هیز بود و معتادم بود وقتی زنش شدم راضی نبودم ولی اینقدر از مادرم میترسیدم که هیچی نگفتم و من که یه دختر معصوم ۱۴ساله بودم عقد کردن بدون هیچ مراسمی
وقتی عروسی کردم جز کتک فحاشی و گرسنگی چیزی ندیدم افسردگی گرفتم و قرص اعصاب و خودکشی وقتی به مادرم میگفتم تو بدبختم کردی میگفت خودت دلت خواسته لال که نبودی بعد گوشیو روم قطع میکرد...