باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا
به اتفاقات بد.به مرگ.همش منتظر مرگ خودمو خانوادم هستم.نمیتونم از سرم بیرون کنم.حتی تو جشن و عروسی که همه شادن من فقط به تصادف مرگ بیماری فک میکنم.گاهی این فکرا انقد زیاده تو سرم که سرم سنگین میشه ترس و وحشت شدیدی سراغم میاد.جیغ میزنم احساس میکنم وقت مرگم رسیده
من دکتر بهم سرترالین داد تاثیری نداشت البته منم منظم نخوردم ولی الان رفتم طب سنتی اسلامی برای وسواس فکری بهم ی دارو داده با توجه به مزاحم حس میکنم خیلی تاثیر گذاره
اتفاقات بد.به مرگ.همش منتظر مرگ خودمو خانوادم هستم.نمیتونم از سرم بیرون کنم.حتی تو جشن و عروسی که همه شادن من فقط به تصادف مرگ بیماری فک میکنم.گاهی این فکرا انقد زیاده تو سرم که سرم سنگین میشه ترس و وحشت شدیدی سراغم میاد.جیغ میزنم احساس میکنم وقت مرگم رسیده