زخم عمیقی رو تنمه
من امروز قید عزیزترین آدم زندگیمو زدم
تصادف کرده بود گردنش شکسته تو جاست پاهاش حس نداره ولی رو به بهبوده
کلی براش دعا کردم هر روز زنگ میزدم اطرافیان حالشو میپرسیدم کلی زجر کشیدم این مدت خانوادش میدونستن چقدر دوسش دارم همشون احترام منو داشتن و دارن
سری قبل رفتم دیدنش یک هفته بود که عمل کرده بود با دسته گل و کادو و سوغاتی رفتم بوسیدمش کلی باهاش حرف زدم ولی محلم نزاشت
امروز رفتم فقط یه سلام خالی داد هر چی من میگفتم جواب نمیداد ولی با تمام اطرافیان بگو بخند میکرد جواب تلفن میداد
تو صورتم دیگه نگاه نمیکرد انگار از من متنفر بود
فهمیدم که پرستارش براش خیلی مهم تر منه اینقدر صداش میزد و دورش رو میگرفت
منم به خواهرش همه چیز رو گفتم و با گریه خداحافظی کردم زدم بیرون
دیگه حالم از همه چی بهم میخوره خسته شدم بس که تنهایی زخم های عمیق خودمو درمان کردم🙂🤍
خدایا مرگ رو برام بفرست آمین🤲