تو تاپیک های قبل گفتم که مادرم بخاطر به سری اتفاقات حال روحی خوبی نداشت
دیروز شوهرم منو رسوند سرکار مدرسه ، من یه زنگ فقط کلاس داشتم ، بهم گفت حالا که بیکارم میرم یه سر به مادرت میزنم که ببینم حالش چطوره و ....
بلند شد رفت خونه ما برای حدود نیم ساعت ، یکم بگو و بخند کنه با مادرم حالش خوب شه ، بماند که مادرم خودش شوهرم و در جریان مشکلات خانوادگی من گذاشت و من نگفتم اصلا
امروز که خودم اومدم به مادرم سر بزنم ، بهم میگه شوهرت الان که فهمیده من مشکل دارم خوشحالی میکنه هی بهم سر میزنه که چی بشه
گفتم بنده خدا فکر کرد حالت بهتر میشه اومد کلی بهت دلداری داد ، این چه حرفیه
خودت اون و در جریان مشکلات قرار دادی
شوهرم نیم ساعت بیکار بود و منتظر اومد نزدیک بود بهت سر بزنه
خیلی بهم بر خورد ...