از اونجا که جفتمون همو خیلی دوست داشتیم قرار شد دوباره حرف بزنیم و ادامه بدیم ولی رلم نسبت به قبل خیلی سرد تر شده بود
گف تو این چند وقت که حرف نزدیم خیلی سعی کردم با کس دیگ دوست شم ولی نشد تو چی داری تو چرا با بقیه فرق داری که جز تو نمیتونم عاشق کس دیگه بشم گفتم منم جز تو نمیتونم دست هیچ کس دیگه ای رو بگیرم از همه پسرا جز تو بدم میاد
ولی در کل دیگ خیلی کم با هم حرف میزدیم و دیگ قرار شد نه خانواده اون نه خانواده من بفهمن که با همیم چون واقعا اذیت میکردن
من واقعا از سرد شدنش اذیت میشدم چون هیچ وقت باهام اینجور نبود قبلاً مو به مو به توضیح میداد چیکار میکرد چیکار نمیکرد ولی دیگ اصن نمیگف چیکارا میکنه خسته شده بودم
هی بهونه میگرفتم احساس میکردم همش بخاطر اون دعا نویس بود که رلمو نسبت بهم سرد کرد
چند ماه همینجوری الکی ادامه دادیم یروز میگف خاستگار خوب اومد برو بروز میگف انقد دوست دارم راضیم بمیری ولی با هیچ کس دیگ ازدواج نکنی
کاملا منو گذاشته بود تو بلاتکلیفی دیگ اون عشق سابق نبود و این خودش برا من درد بود
هعی سعی میکردم باهاش تموم کنم ولی قلبم نمیزاشت هر وقت باهاش دعوا میکردم بلاکشمیکردم دوباره فرداش از دلتنگی پیام میدادم و معذرت خواهی میکردم اونم مثل من طاقت نداشت اونم میومد منت کشی
خلاصه دیگ این رابطه طاقت فرسا و غیرقابل تحمل شده بود
برگشت گف بیا دوباره من برم بعد چند سال شاید همه چی عوض شد دوباره اون موقع بیام من اولش قبول کردم ولی دیدم نمیشه همش میترسیدم بره عاشق یکی دیگ شه یا هزار تا کار دیگ کنه من تا کی اینجور بلاتکلیف می موندم به امید کی
تصمیم گرفتم خیلی دوستانه بهش بگم بیا برای همیشه تمومش کنیم و این متنی که الان میزارم و براش نوشتم و
فرستادم
گلم راستش من از این وضعیتی که هستم خسته شدم شاید برای تو مهم نباشه ولی خب روحیه ی من با تو فرق داره شاید تو منو دوست داشته باشی ولی من عاشقتم واین سردی تو واقعا منو داغون میکنه من معتقدم آدم عاشق نمیتونه یروزم با عشقش حرف نزنه نمیدونم چی درسته چی غلط من میدونم نیاز داشتم باهات حرف بزنم حتی همون حال احوال پرسیدن الکی هم حالمو خوب میکرد فکر اینکه چیکار میکنی کجا میری و من خبر ندارم حس بدی بهم میده
خودت میدونی بلاتکلیفی چقد سخته تو که دوست نداری من اذیت شم درسته؟
این رابطه یه سرش به من وصله یه سرش به تو ولی اگ بخواد این عشق یه طرفه باشه نمیشه پس بهتره حرفامونو بی پرده به هم بزنیم
من میدونم ک بالاخره تو هم نیاز هایی داری میدونم ک بالاخره مهمونی هایی دعوت میشی میری باغ و ..
من نمیتونم تو کارات دخالت کنم
شاید تو راست میگی نه این رابطه هیچی نیست منم به تو حق میدم ک دیگ بریده باشی از این شرایط من
باور کن اگ اجازم دست خودم بود نمیزاشتم هیچی تو این رابطه کم باشه
دیگه دوست ندارم مزاحمت باشم شاید اون جوری راحت تر زندگی کردی
سخته ولی بهتره برای همیشه تمومش کنیم عزیزم:)
اونم گفت اره دوست ندارم اذیت شی و جفتمون میدونیم تهش هیچی آن شاالله هر وقت خبری از میشنوم این باشه ک خوشبخت شدی گف خیلی دوست دارم ولی چه کنیم دیگ قسمت نیس گف خیلی مراقب خودت باش خیلی تو انتخابت دقت کن که دیگ خونه پدرت اذیت شدی اونجا اذیت نشی گف تو واقعا لیاقت بهترینا رو داری تو خیلی خوبی و با کلی بدبختی خدافظی کردیم😔😔
ممنون میشم بگید کار درستی کردم یا نه حق با کی بوده