از دوران آمادگی و پیش دبستانی شروع کنم براتون بگم
اون زمان به مربیم بدجور وابسته بودم گاهی بهش میگفتم مامان!!!! سرکلاس کنارش میشستم، باهاش میرفتم دفتر زنگ تفریحا، خیلی بهش میچسبیدم
یا مثلا کلاس پنجم بودم یه دوست داشتم به ازای هر بی محلی و قهر کردنش تا ۳ روز گریه میکردم یبار از شدت استرس دوریش بالا آوردم 😐 اونم پررو پررو نامرد حسابی ازم سواستفاده کرد، بهم میگف پول بیار جمع کنیم خودکار رنگی بخریم، خودکار میخریدبم میبرد برای خودش
یا یه کارایی ازم میخواست که رسما اسمش دزدی بود منم برای اینکه قهر نکنه باهام باشه همه چی رو قبول میگردم هیچ وقت نمیبخشم چند وقت پیش عکسای عروسیش دیدم اصلا براش خوشحال نشدم تو دلم گفتم بیچاره این پسر که زیر دست این آدمه ازش پول و کادو میقاپه فقط
یا مثلا دوسه تا دوست پسر داشتم ک قبول دارم اشتباه بزرگی کردم این روابط سودی نداره تهش جداییه
به اون پسر هم چنان وابسته شدم جونم ب جونش بند بود نمیدیدمش مریض میشدم غذا نمبخوردم
الان از دست همشون راحت شدم ولی فکرش هنوزم ناراحتم میکن