یکی از اقوام شوهرم وقتی اونا عقد بودن و ما عقد بودیم با هم رفتیم شمال خیلی خیلی خوش گذشت و یکی دو سال با هم میرفتیم و میومدیم ولی یواش یواش زن اون پسره رو کشید برد و اون پسره حتی خواهرشم دیگه نمیبینه
ما میخاستیم بریم خونشون تا حالا ده بار زنگ زدیم بهشون جون بچشون دنیا اومده هی پیچوندن حالا هم جواب تلفن ندادن خیلی ناراحت شدم خیلی بی شرفن البته دلم هم گرفت چون باهاشون بهم خوش میگذشت
حالا شوهر من بخاطر مادر خواهرش چقدر منو تحقیر کرد گفت باید بهشون احترام بزاری گفت اونا اولویتمن