دیشب تا ۶صبح داشتم خونه تمیز میکردم انقد کار کردم خسته خسته
امروز ب شوهرم گفتم صبح رف نن خرید اومد صبحونه خورد خوابید
ی چند بتر رو تختی درس کرد
رو تختیمون کج مینداخت بش گفت اخه چرا این کارو میکنی دوباره کار میکنی من هی باید کار کنم
درس بنداز این کارو میکنه میگع ول کن خودش یعنی من باز مرتب میکنم
بد یهو برگشت گفت چه مرگته دارم درس میندازم دیگع گفتم درس حرف برن یعنی چی ب من میگی چ مرگته من همینطر دارم کار میکنم ب خاطر ی رو تختی میگی چ مرگته
مامانت چ مرگشه خواهرت چ مرگشته یعو گفت خوبه ب مامان تو بگم چ مرگشه گفتم تو ب خود من گفتی حالا ب مامانت میگم بدت میاد چطور ب من گفتی چیکار ب مامان من داری
یهو ی دونه خوابوند تو گیج گاهم دیگه هیچی نگفتم