میدونی من تقریبا یک ساله ازدواج کردم
موقعه ایی که داشتم ازدواج میکردم شوهرم بهم گفت که هرچی بشه من به خوانوادت احترام میزارم توهم به خوانواده من هیچ توهینی نباید کنی مادر پدرن هرجوری هم باشه گفتم باشه
الان هفته بعدی 16 آبان عروسیمه دیشب رفتیم خونه مادر شوهرم همش هعی تیکه مینداخت خدا سر شاهده اصلا اینجوری نبود انقد منو دوست داشت دخترم دخترم میکرد از این بابت خیلی ناراحت شدم یه مراسم حموم بردن داریم طرف ما قرار بود با مادر شوهرم برم ارایشگاه اون شب لج کرد گفت خودت خودتو باید آماده کنی و نمیدونم از این حرفا من هیچی نگفتم و فقط تو خودم ریختم اومدیم تو ماشین فقط در حد مکالمه و حرف زدن و گفتگو با همسرم شروع کرد گفت نمیدونم من 24 سال باهاشون زندگی کردم داریم عروسی میگیرم دلش تنگ میشه نمیدونم حق داره بایدم ناراحت باشه این حق بهش بده میدونی چقدر ترو دوست داره موقعه خونه خریدن چقدر بهمون کمک کرد خونه خرید نزاشت پول بدی واسه خونه برات طلا میخرید میآورد و فلان من خیلی ناراحت شدم همش میگه قرار ما این نبود قرار ما این بود به خوانواده من توهین نکنی اگه اینجوری باشه مامان بابای تو خیلی بهم ید کردن و خیلی حرفا زدن و من هیچی نگفتم و فلان
خیلی شوهرم حساس سر خیلی چیزای کوچیک امروز رفتیم کارت عروسی بدیم به دوستم نبود خودش با مامانم رفتیم بهش گفتم دارم میرم زنگ زده میگه لااقل میگفتی میری اونجا و فلان پیام داده خیلی مامان و بابات تو زندگی ما موش میدونن و نمیدونم از این حرفا زنگ زد آخرین بار گفت صبح زنگت زدم بیا پایین بریم هیچی دیگه نگفت آخه مگه من چه گناهی کردم
به کی حرفا مو بزنم قبل ازدواج همین بودم الانم همین این همه خواهر برادر. دارم هاا همشون ازم کوچیکن مدرسه آیین اونام حرف تو دهنشون نمیمونه مامانمم که سری جبهه میگیره
من اصلا آدمی نیستم غر غرو باشم آنقدر حرفا و رفتار و تو دلم نگه میدارم یه دفعه لبریز میکنم اونم یه کی حرفا مو میزنم مامان بزرگم که فوت کرده
شوهرم میگفت اون شب داشتم گریه میکردم مگیفت یجوری تو رفتار میکنی انگار من مقصرم اشکال نداره وایمیستم رو مادرم ولی به بعد از عروسی هم فکر کن که دیگه محلت نمیدن اینجوری تو رفتار میکنی منو نصبت به خودت سرد میکنی خسته شدم از این که کسیو ندارم باهاش حرف بزنم 💔🙂