دیشب تاپیک زدم که عشقم داشت میومد دیدنم تصادف کرد گردنشو عمل کرده پاهاش حس نداره با خودم چهار ساعت فاصله داره شهرش
گلایه میکردم که چرا تو این وضعیتش بهم زنگ نمیزنه و این که این همه تو فکرم بود و تا لحظه آخر بهم سفارش میکرد مواظب خودم باشم چرا الان یه خبر از خودش نمیده
چنان عذاب وجدانی گرفتم که نگید چرا من اینقدر بی رحم و پرتوقعم خاک تو سرم پسر مردم به خاطر من فلج شده من فکر خودمم امیدوارم برم گور سیاه که اینقدر بی عقلم😭😭😭😭😭😭دیشب خوابشو دیدم که رفتم دیدنش چقدر خوشحال شد الان از شدت دلتنگی قلبم درد میکنه وای خدا من بمیرمممم😭😭😭😭😭😭😭😭