154روز از اون اتفاق گذشت... هیچوقت اون روز از ذهنم پاک نمیشه که حتی خود آقایی که سونو میگرفتم پا به پام گریه کرد، روزهای سخت و تلخی رو پشت سرگذاشتم، روزهایی که جنون بهم دست میداد
روزهایی که تاخود صبح گریه میکردم و هق میزدم دور ازچشم بقیه...
روزی که رفتم دکتر و بهم گفت دخترخوب تو روماتیسم داری، لوپوسم داری
باید دارو مصرف میکردی تو بارداریت و من دوچندان عذاب کشیدم که کوچولوی من توی دلم قلب کوچولوش ایستاد و من نفهمیدم....
امااا تمام اونروزهارو پشت سرگذاشتم
بخودم اومدم گفتم هی دختر تو که یادت نرفته خدا همیشه بعد سختیا یه هدیه قشنگ بهت داده، یادت نمیاد؟
یهو بخودم اومدم شروع کردم باتوکل بخدا
دوباره ورزش کردم
اهنگ شاد گوش دادم
بخودم و زندگیم رسیدم
و رو به اسمون خدا گفتم «خدای مهربون من، منکه از تو ناامید نمیشم منک میدونم میخوای سوپرایزم کنی پس صبوری میکنم ودل میدم به حکمتت»
الان بیماریم خاموش شده ازمایشاتم عالی، و حال دلم عالیتر..
میخوام اینجا از تمام روزهایی که پشت سرگذاشتم از افسردگی حادم
جنونم
دست ب خودکشی زدنم
دوباره سرپا کردن خودم
تا زمانی که کوچولوی قشنگم بغل بگیرم بنویسم
برای خودم و بقیه کسانی که توی تاریکی نامیدی گیر کردن
میخوام بگم خدابزرگتر ازهمه دردهای ماست رفیق، بلندشو و ادامه بده.