یه روز تو روستا رفته بودم تو باغ روبهرو خانه های روستایی رو درخت سیب هم میوه میخوردم هم اهنگ گوش میدادم یهو نگو رو درخت خوابم گرفته بود تا نصف شب بیدار که شدم با نور گوشی راهو پیدا کردم ولی از شانس بدم یه سگ نگهبان روبه رو سبز شد مسیر خونه هم فقط از دو طرف سیم خاردار کشیده بودن تا اومدم فکر کنم سگه حمله کرد منم با عجله از وسط سیم خاردار گفتم فرار کنم گیر کردن با کلی گریه و ترس لباسمو کشیدم جر خورد راه خونه رو از داخل باغ دویدم سگه تا خونه دنبالم بود ولی مسیر رو داشت دنبال میکرد که از شانس خوبم کل اهالی خونه بیرون بودن سگو فراری دادن
کم مونده بود یه لقمه چرب و نرم بشم واسش