batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 عنوان اونایی که با قهوه چیز میگیرن بیان 95 بازدید | 13 پست مادرشوهرم برای شوهرم تفال به قهوه زده،گفته برای پسرش زبان بند گرفتن،بره پیش دعانویس،تنها هم بره.بنظر شما یعنی چی؟ 1403/08/03 | 16:05 0 نفر لایک کرده اند ... گزارش تاپیک نامناسب
باران7777777777 عضویت: 1402/10/02 تعداد پست: 5915 فا .ل قهوه اصلاااا قبول ندارم به نام حضور آنکه هستم ❤️به نام حضور روح إلهی که من هستم ، به نام همه موجودات صعود یافته نور ، به نام کنفدراسیون کهکشانی نور ✨
سنصلی_فی_القدس عضویت: 1403/07/12 تعداد پست: 5846 امان امان امان از جهل ز همه دست کشیده ام تا تو باشی همه با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد آقا هستم!
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 بعد که من فهمیدم ناراحت شدم. به همسرم گفتم این یعنی من برات کاری کردم.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 شوهرم گفت چرا برای من فا.ل گرفتید .گفت برای خودمون گرفتیم اسم تو دراومد.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 خواسته غیرمستقیم بهت بگه تو زبون پسرم رو بستی خیلی تو این چند سال بهم تهمت زدن و اذیتم کردن.حلالشون نمی کنم.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 سن و سالی ازش گذشته ولی متاسفانه گاهی دروغ میگه.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 من خودم تا حالا نگرفتم.میخوام بدونم ممکنه به کسی بگن،برای این پسرت کاری کردن؟
مادروپسران عضویت: 1400/01/18 تعداد پست: 9000 خیلی تو این چند سال بهم تهمت زدن و اذیتم کردن.حلالشون نمی کنم. منم مثل توام.از هیچکدومشون نمیگذرم.به گردنشونه
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 منم مثل توام.از هیچکدومشون نمیگذرم.به گردنشونه کار داره نرم کمک گلگی می کنه. فامیلشون که هستن،تو حیاطیم به همه تعارف می کنه برن سر سفره جز من.خیلی اینطوری دلمو شکونده،بعد می گه غذا کم بود.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 [QUOTE=358031215]کار داره نرم کمک گلگی می کنه. فامیلشون که هستن،تو حیاطیم به همه تعارف می کنه برن سر سفره جز من. خیل ...[/QUOTEجلو بچه هام بخاطر این کارش شرمنده شدم.
batoarumam مدیر استارتر عضویت: 1402/08/05 تعداد پست: 177 من و بچه هام تو حیاط بودیم خاله شوهرم و زن داییش بودن،سبزی پاک می کردیم،چند بار بهشون گفت بیایید سفره پهنه. اونها رفتند،ما موندیم تو حیاط،همونجا یواشکی گریه کردم.بیشتر بخاطر بچه هام.