توی یه کوچه خلوت رد میشدم سه ساختمان سه چهارتا کارگر داشت واسه دخترم یدونه از این خودکار پشمی ها خریده بودم توی یه نایلون کوتاه بود نگو از کنار میفته من متوجه نمیشم خلاصه کارگره دیده صدام کرد خانوم منم توجه نکردم سرعتم رو زیاد کردم احساس کردم دنبالم میاد بدو بدو میکردم 😖یهو گفت خانوم خودکارت یهو دوزاریم افتاد وایسادم گفت خانوم چرا میدویی خودکارت رو خواستم بدم منم گفتم ببخشید ولی از حرکات کمدی خودم خجالت کشیدم
خانوم و آقای عزیز به❌هیچ عنوان❌درخواست دوستی ندین هیچ تمایلی به دوست شدن با کسی اینجا ندارم علاوه بر رد دوستی توی اعلانات هم پاک میکنم. اگه جوابت رو نمیدم حوصله بحث کردن با آدم های بیکار و توهمی رو ندارم.
نه کارگر ترس نداره خودمم نمیدونم چرا ترسیدم شاید چون کوچه خلوت بود و احساس میکردم میگه خانوم الکی میگه
خانوم و آقای عزیز به❌هیچ عنوان❌درخواست دوستی ندین هیچ تمایلی به دوست شدن با کسی اینجا ندارم علاوه بر رد دوستی توی اعلانات هم پاک میکنم. اگه جوابت رو نمیدم حوصله بحث کردن با آدم های بیکار و توهمی رو ندارم.