از وقتی ازدواج کردم حسمیکنم ازهمه چیمحروم شدم دیگه هیچ تفریحی نرفتم خانواده شوهرم که اصلا اهل بیرون نیستن خانوادم که میرن بیرون هم شوهرم نمیذاره برم باهاشون خیلی رو مخمه 😞😞 میخواستم اقدام کنم برا بارداری ولی یهو الان پشیمون شدم مگه من چی از زندگیم دیدم که بچه هم بیارم همینجوریشم حسرت خیلی چیزا به دلم مونده...
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
باهاش حرف میزنم اصن تو کتش نمیره اگرم راضی بشه بعدش زودپشیمون میشه و دعوا راه میندازه من نمیدونستم که اینجوریه طرز افکارشون ازبس خانمای فامیلشون خونه نشینن و فقط بچه میارن و کارخونه میکنن شده وظیفه ما همین وگرنه خیلی بدشون میات برم بیرون خیلی خیلی پشیمونم از ازدواج
منم پشیمونم انگار اون دختر شاد و شنگول نیستم ، یهو حالم بد میشه حوصله خودمم ندارم دیگه نه باشگاه میر ...
مشکل من بدترین جاش اینجاس که با خانوادش نشستیم اصلنم تو کلش نمیره بهش میگم هرچی طلا دارم حاظرم بفروشم بیا خونه اجاره کنیم تو شهر بازم قبول نمیکنه خرج خونه هم بیشتر رو ماستا خانوادش😞
بنظرم هرجورشده این قسمت محدود شدنو حذف کن چ با حرف و خوبی چ با جنگ و بدی شایدم درست نباشه ک میگم با ...
چقدر همیشه بحث داریم راجبش همیشه هم بهش میگفتم اگه میدونستم اینه زندگیمون هیچوقت ازدواج نمیکردم ولی بازم به روحیم اهمیت نمیده حتی شده هرچندوقت افسردگی میگیرم حالم بدمیشه دوست ندارم پیش کسی بشینم تو اتاق میشینمو گریه میکنم بازم پشتم حرف میشه که تو همش تو اتاقی چرا نمیای کمک چرا کار خونه انجام نمیدی حالم از همه چیبهم میخوره دیگه
باهاش صحبت کن حرف دلتو منطقی بهش بگو نذار مشگلات روهم تلنبار بشه تا نگی اون فکر میکنه همه چیز خوبه
از وقتي "فردارا ياد گرفتيم همه چيز را گذاشتيم براي فردا.از داشته هاي امروز لذت نبرديمو گذاشتيم براي روز مبادا.شايد بايد اينگونه "فردا" را معني كنيم فردا روزيست كه داشته هاي امروزت را نداری.پس امروز را زندگی کن، فردا حقيقت ندارد...