بعد از 6 .7 سال به بابام زنگ زدم
منی که عاشق بابام بودم شده بودم پر از کینه و عقده ازش
وقتی گفتم گفت نمیذارم تو بچه ای
همین یه کلمش کافی بود که درد 6 سال بی پدری رو سرش خالی کنم
بابام عروسی کرده بود یه پسر دو ساله داشت
کلی سرش داد زدم بهش گفتم ازت بدم میاد
تو منو ول کردی به امان خدا
انگار نه انگار که دختری داری
رفتی چسبیدی به زندگیت
بابام میگفت به خاطر خودت نیومدم سراغت فکر کردم بدون من ارامشت بیشتره
اما اینجوری نبود
من زیر و رو شده بودم تو اون چند سال
جای یه دختر 16 ساله ی شاد و سرزنده
حس یه زن افسرده رو داشتم
دیگه پویا هم اذیتم میکرد ولی باز همینکه بهم توجه میکرد برام کافی بود
همه میگفتن باهاش بدبخت میشی
خودمم میدونستم چون خیلی بچه بود
اما برام فقط مهم بود که دوسم داره
بابام هیچ جورع راضی نمیشد
تا اینکه گفت بیا ببینمت حرف بزنیم
بابام منو برد خونش