2777
2789
عنوان

زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 1651 بازدید | 76 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


بعد از 6 .7 سال به بابام زنگ زدم

منی که عاشق بابام بودم شده بودم پر از کینه و عقده ازش

وقتی گفتم گفت نمیذارم تو بچه ای

همین یه کلمش کافی بود که درد 6 سال بی پدری رو سرش خالی کنم

بابام عروسی کرده بود یه پسر دو ساله داشت

کلی سرش داد زدم بهش گفتم ازت بدم میاد

تو منو ول کردی به امان خدا

انگار نه انگار که دختری داری

رفتی چسبیدی به زندگیت

بابام میگفت به خاطر خودت نیومدم سراغت فکر کردم بدون من ارامشت بیشتره

اما اینجوری نبود

من زیر و رو شده بودم تو اون چند سال

جای یه دختر 16 ساله ی شاد و سرزنده

حس یه زن افسرده رو داشتم

دیگه پویا هم اذیتم میکرد ولی باز همینکه بهم توجه میکرد برام کافی بود

همه میگفتن باهاش بدبخت میشی

خودمم میدونستم چون خیلی بچه بود

اما برام فقط مهم بود که دوسم داره

بابام هیچ جورع راضی نمیشد

تا اینکه گفت بیا ببینمت حرف بزنیم

بابام منو برد خونش

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا


رفتم خونه ی بابام

اولین بار بود زن بابام و پسرش رو میدیدم

یه دختر 23 ساله بود

10 سال از بابام کوچیکتر بود سعی کردم خیلی رفتارم با زنش مودبانه باشه

به نظرم اون بدبخت هم بی گناه بود

اون شب تا صبح بابام باهام حرف میزد بابام میدونست فقط به خاطر این رفتم سمت پویا که تنها بودم

چقدر اون شب با اینکه هنوز دلم از بابام صاف نشده بود ولی حس خوبی داشتم از اینکه کنارشم

یه جور حس قدرت که کسی نمیتونه اذیتم کنه

فرداش برگشتم خونه مامانم

قرار شد عقد رو یکم عقب بندازیم بابام راضیم کرد

قایمکی دور از چشم مامانم با بابام ارتباط داشتم

دیگه از دستش اونقدر دلخور نبودم فقط یه عقدع ی قدیمی تو دلم بود

مامانم اگه میفهمید با بابام حرف میزنم پدرمو درمیاورد

واقعا میترسیدم از اینکه مامانم بفهمه

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا
رفتم خونه ی بابام اولین بار بود زن بابام و پسرش رو میدیدم یه دختر 23 ساله بود 10 سال از بابام کوچ ...


چی شد؟ رفتی؟


ته قصه خودشو پیدا کرد اون که بین جمعیت گم شده بود.....اونی که به جای زخمای خودش مرهم زخمای مردم شده بود......چه دقیقه هایی که با حسرت بین آدمای خوشبخت گذشت........کی میتونه حالتو درک کنه کی میدونه که چقدر سخت گذشت



یه روز داشتم با بابام تلفنی حرف میزدم تو دستم اشغال بود پرده رو زدم کنار که اشغال رو از بالکن بندازم بیرون دیدم مامانم تو بالکنه

من داشتم با بابام حرف میزدم گوش میداده

بهم گفت جمع کن برو خونه بابات

دیگه نمیخواد پیش من باشی

خیلی سختم بود قرار بود برم خراب شم سر زن بابای بدبخت که شرط ازدواجش این بوده سایع ی منم رو زندگیش نباشه

وقتی بابام اومد دنبالم مامانم تو خیابون کوبید تو دهنم

به جرم اینکه چرا با بابام حرف میزدم

رفتم خونه ی بابام تو راه به بابام میگفتم مزاحم زندگی توام شده

تنها دل خوشیم تو خونه ی بابام متین بود داداشم

پویا خیلی ناراحت بود از اینکه رفتم خونه بابام از بابام بدش میومد میگفت اون تو رو از من میگیرع

وقتی عمه و ها و مامان بزرگم فهمیدن من اومدم پیش بابام اول بدبختی یود مخصوصا که میدونستن با یه پسر اینجوری هم نامزد مردم مدام تیکه و متلک بود و توهین به مادرم

کلا از من بدشون میومد

مامانم هم جواب تلفنمو نمیداد

کارم شده بود زنگ زدن به خونه ی همسایه ها تا حال مادرمو بپرسم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا


دیگه کم کم به همه چی عادت کردم

به بودن کنار زن بابا

دوری از مامان

دوری از پویا

شنیدن متلک های عمه ها و مامان بزرگم

بعد دوماه بالاخرع مامانم راضی شد باهام حرف بزنه و هرزگاهی برم خونش


بابام اینا قرار شد برن شهرستان من چون مدرسه داشتم قرار شد پیش مامان بزرگم بمونم

من چادری بودم

الانم هستم

اما مامان بزرگم چادرمو پارع کرد

گفت امل بودنه

بهم میگفت ارایش کن اینکارو کن اونکارو کن کلا منو عوض کرد

از این رو به اون رو شدم

پویا با این چیزا خیلی مشکل داشت

منم با اون مشکل داشتم که چرا نه درس میخونی و نه سرکار میری

دعواهامون زیاد شده بود

بعد هر دعوا هم پویا با چاقو یه جاشو خط مینداخت که من به غلط کردن میوفتادم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792