2777
2789
عنوان

زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 1651 بازدید | 76 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


خواستم زیاد به روی خودم نیارم و به قول معروف بیخیال شم

دیگه بهم پیام نمیداد کلا یه ادم دیگه شده بود

اصن سراغی از من نمیگرفت

تا یه روز بهم زنگ زد گفت اره چرا اینو به من معرفی کردی این بده فلان کارو کرده و این حرفا که منم گفتم میخواستم امتحانت کنم چون ازت خوشم اومده بود

دوباره مهربون شد گفت اره چون تو کفتی منو نمیخوای و داداشتم من با اون دوست شدم وگرنه من تو رو دوست دارم

ایندفعه با هم دوست شدیم

ولی گفت من نمیتونم به اون دختره بگم بره با هم باشیم تا اون خودش بزاره برع

حرف پویا شد بعد دو هفته دختره خودش گذاشت رفت از زندگی پویا یه روز داشتم یکی از ویس های پویا رو گوش میدادم که خیلی اتفاقی مامانم شنید و باهام دعوا کرد خیلی دعوا کرد بعد با پویا حرف زد و پویا هم گفت میام خواستگاری پویا هم اون موقع 17 سالش بود

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا


واسه عید پویا اومد خواستگاری

و خیلی زود نامزد کردیم بدون اینکه حتی بابام بفهمه

هر دومون درس میخوندیم مامان باباهامون قرار گذاشته بودن بعد رفتن به دانشگاه عقد کنیم

قبل از نامزدیمون پویا خودش کار میکرد حتی خرج برادرهاش رو هم میداد اما بعد نامزدی دیکه نه کار میکرد و نه درس میخوند

هر روز از مدرسه تعطیل میشد گل میخرید میومد خونه ی ما

مامانم گفت اینجوری نمیشه عقد کنید چند وقت بعد هم برید سر خونه زندگی خودتون

مامانم فک میکرد چون چند وقته از بابام  بی خبریم میشه بدون اجازش عقد کرد

اما خیلی سخت بود

دادگاه خودش باید تایید میکرد

که دادگاه هم پویا رو تایید نکرد و مجبور شدیم به بابام بگیم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792