به نظرم اصلش همه چیز از مرگ برادرم شروع شد
اون موقع ها تازه اول راهنمایی بودم
پدر مادرم هیچوقت رابطه ی خوبی با هم نداشتن و بعد از مرگ برادرم از هم جداشدن
من خیلی به بابام وابسته بودم
خیلی زیااااااااد
ولی وقتی بابا و مامانم از هم جدا شدن و من پیش مامانم موندم مامانم اجازع نداد دیگه با بابام حرف بزنم
خیلی دلم براش تنگ میشد خیلی
قبل از اینکه برادرم فوت کنه و پدر مادرم از هم جداشن خیلی لوس بودم همه چی برام فراهم بود و همه به سازم میرقصیدن
اما یهو تنها شدم
حتی از پدرم هم جدا شدم
بابام هم انگار میخواست من راحت تر باشم پیگیرم نمیشد زیاد زنگ نمیزد
کم کم با گریه های هرشبم به نبودن بابام عادت کرده بودم
کلاس اول راهنمایی بودم
اون موقع ها با مامانم هر پنج شنبه میرفتیم بهشت زهرا
هر بار میرفتیم بهشت زهرا مامانم یه حالت شوک عصبی بهش دست میداد زمان و مکان از دستش میرفت
واقعا سختم بود
گریم میگرفت بلد نبودم مامانو از بهشت زهرا بیارم خونه
واقعا به سختی خیابون و محله رو پیدا میکردم
یه چند وقتی گذشت به این هم عادت کردم
برادرم که فوت کرد یه دوستی داشت اون موقع بیست و دو ساله و من 11 ساله خیلی خوش رو بود میگفت میخندید
تو عالم بچگی عاشقش شدم
الان که فکر میکنم به خودم حق میدم خیلی تنها بودم
خیلی دوسش داشتم
برا جلب توجهش هر کاری میکزدم
ولی خب اون منو یه خواهر کوچولو میدونست
با شماره های غریبه بهش زنگ میزدم تا فقط صدا الو گفتنش رو بشنوم