2777
2789
عنوان

زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 1651 بازدید | 76 پست


به نظرم اصلش همه چیز از مرگ برادرم شروع شد

اون موقع ها تازه اول راهنمایی بودم

پدر مادرم هیچوقت رابطه ی خوبی با هم نداشتن و بعد از مرگ برادرم از هم جداشدن

من خیلی به بابام وابسته بودم

خیلی زیااااااااد

ولی وقتی بابا و مامانم از هم جدا شدن و من پیش مامانم موندم مامانم اجازع نداد دیگه با بابام حرف بزنم

خیلی دلم براش تنگ میشد خیلی

قبل از اینکه برادرم فوت کنه و پدر مادرم از هم جداشن خیلی لوس بودم همه چی برام فراهم بود و همه به سازم میرقصیدن

اما یهو تنها شدم

حتی از پدرم هم جدا شدم

بابام هم انگار میخواست من راحت تر باشم پیگیرم نمیشد زیاد زنگ نمیزد

کم کم با گریه های هرشبم به نبودن بابام عادت کرده بودم

کلاس اول راهنمایی بودم

اون موقع ها با مامانم هر پنج شنبه میرفتیم بهشت زهرا

هر بار میرفتیم بهشت زهرا مامانم یه حالت شوک عصبی بهش دست میداد زمان و مکان از دستش میرفت

واقعا سختم بود

گریم میگرفت بلد نبودم مامانو از بهشت زهرا بیارم خونه

واقعا به سختی خیابون و محله رو پیدا میکردم

یه چند وقتی گذشت به این هم عادت کردم

برادرم که فوت کرد یه دوستی داشت اون موقع بیست و دو ساله و من 11 ساله خیلی خوش رو بود میگفت میخندید

تو عالم بچگی عاشقش شدم

الان که فکر میکنم به خودم حق میدم خیلی تنها بودم

خیلی دوسش داشتم

برا جلب توجهش هر کاری میکزدم

ولی خب اون منو یه خواهر کوچولو میدونست

با شماره های غریبه بهش زنگ میزدم تا فقط صدا الو گفتنش رو بشنوم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


روزا میگذشت من بزرگتر میشدم و عشقم به اون اقا هم بزرگتر کار به جایی رسید کل خانواده و دوستام فهمیدن واقعا دیوونه شدم. صبح ها بیدار میشدم عکسشو میدیدم شبها بیدار میشدم عکسشو میدیدم

تا اون اقا خبر داد نامزد کرده

واقعا نابود شدم نابود تنها دلخوشیم شده بود

کل شبانه روز میشستم و باهاش رویا میساختم وقتی گفت نامزد کرده واقعا افسردع شدم وااااقعا روزم گریع شبم گریع

ولی پنهونی نمرع عینکم شده بود 6 بس که زار زده بودم

گاهی تو این گریه ها دلم بابامو میخواست تا اون ارومم کنه ولی هیچکسو نداشتم فقط مادرم بود

چند وقتی گذشت یکی از دوستام گفت بهش بگو دوسش داری شاید دوست داشت

من احمق هم با اینکه اون اقا نامزد داشت بهت گفتم عاشقتم

ولی اون جواب داد حوصله بچه بازی ندارم دیگه پیام نده فک نکردی به خاطر کار بچه گانت بین من و عشقم رو به هم میزنی

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا
روزا میگذشت من بزرگتر میشدم و عشقم به اون اقا هم بزرگتر کار به جایی رسید کل خانواده و دوستام فهمیدن ...

چه عاقلانه برخورد کرده.

باقیشو بگو

دوست من اگه تحمل نظرات مخالف رو نداری، تاپیک نزن. دلیلی نداره همه باهات هم عقیده باشن. اگرم تاپیک زدی، نظر مخالف هم دیدی، لااقل توهین نکن. شعور داشته باش. مرسی.


بازم عمر من همینطوری میگذشت با خاطره ها و اس ام اس هایی که ازش داشتم خیلی دلم براش تنگ میشد حاظز بودم حتی نامزدش باشه صد تای دیگه هم باشن ولی منم باشم

شبها خوابشو میدیم

خیلی زیاد

ولی واقعا اون اصلا براش مهم نیست

معمولا میومد خونمون

وقتی میرفت تک تک جاهایی که نشسته بود میشستم و زار میزدم

تا اینکه یکی از شبهای تابستان شب تولد امام رضا مامانم زنگ زد و گفت نامزدیش بهم خورده واقعا نمیتونم بگم اون لحظه چه حالی داشتم رو ابرا بودم واقعا رو ابرام میگفتم دیگه مال من شد مال خوده خودم

داشتم از ذوق میمرم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا

دارم میخونم 

چرا داداشت فوت کرد

ادمها را نباید به هر قیمتی نگه داشت . همه برای ماندن نمی ایند. ادمی که میماند جنسش با دیگران فرق دارد.....برای ماندنش مجبور نمیشوی خودت را تغییر دهی .اینو بیاد داشته باش برای نگه داشتن ادما نباید خودتو زیر پا له کنی.....ادما باید با دلشان بمانند نه با جسمشان....


چند وقتی گذشت اما هنوزم اتفاقی بین ما نیوفتاده بود فقط یکم صمیمی. تر شده بود

وقتی میومد خونمون صداشو ضبط میکردم و بعدش گوش میدادم

همه نصیحتم میکردن ولی گوش من بدهکار نبود و دیگه صد در صد اونو مال خودم میدونستم

تا اینکه گفت میخواد بره خارج برادرش اونجا بود

میگفت برا تفریح میرم و برمیگردم

ولی من میدونستم تو این رفتن هیچ برگشتی نیست

شب تولدم رفت

دیگه حتی ارزو نمیکردم برگرده چون مطمعن بودم برنمیگرده

چون نامزد سابقش هم تو همون شهر برادرش بود

همونطور هم شد

دو هفته بود عکس عروسیشو از وایبر برام فرستاد

اون موقع تازه گوشی اندروید گرفته بودم در اصل به خاطر اونکه بشه باهاش حرف زد

اون موقع ها شعر میگفتم خیلی براش شعر گفته بودم و براش خونده بودم

شب اخری که رفتم

اخرین شعرم رو نوشتم

به اسم این اخرین شعریست که میگویم

میدانم دیگر نمیشود به تو دوستت دارم بگویم

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا


حالم خیلی خراب بود

همه همسایه هامون فک میکردن من دیوونه ام

که اینقدر صدا گریه میاد از خونه

یکی از دوستام برام واتس اپ رو ریخت گفت سرت گرم میشه

من رو برد یه گروهی

دلم میخواست به هر چیزی چنگ بزنم تا یادم بره

تا دیگه هر بار عکسشو با عروس مو طلاییش مییینم دلم نلرزه

داغون نشم

ولی نمیشد

یه روز یه پسری اومد پی ویم گفت بابام تو کماست اجی براش دعا کن

اون موقع شدع بود 15 سالم دیگه

با هم حرف زدیم اونم مثل من بچه طلاق بود با این تفاوت که مادرشو چند سال بود ندیده بود

مامانم خیلی منو محدود میکرد برا همین حتی میترسیدم به کلمه ی دوستی فکر کنم

ولی با اون اقا پسر خیلی صمیمی شده بودم

ولی اون منو ابجی صدا میزد و منم اونو داداش

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا


شاید فک کنید چقدر دلم سر راهی بوده ولی الان که فکر میکنم میبینم واقعا حق داشتم

پر بودم از عقده

از کمبود محبت

از نادیده گرفته شدن

دلم میخواست یکی ببینتم برا یکی مهم باشم

از وقتی این اقا پسر پویا اومده بود تو زندگیم حالم بهتر شده بود یکی رو داشتم که تو مریصی هام نگران شه برام گریه کنه برام اهنگ عاشقانه بفرسته بگه دوستت دارم

پویا خانواده فقیری داشت

پدرش هم تو کما بود به هم حس پیدا کرده بودیم ولی به روی هم نمیاوردیم

از یکی از دوستام خواستم بهش زنگ بزنه امتحانش کنه

تو تماس اول با دوستم دوست شد

برای خوشبختیم یه صلوات بفرستین لطفا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792