دو سال واسه رسيدن به عشقم ذره ذره اب شدم .ينس نابود شده بودم.چند ساعت توي اتاق توي تاريكي مينشستم نه خواب نه بيدار فقط جلو صورتم عكسش بود تو خيالم بود باها حرف ميزدم .خيلي دل شكسته بودم،اون از. وستام اونم از عشقم تنهام گذاشت ؛نيست و نابود شد گوشيشو براي هنيشه خاموش مرد بي خبر.باعث شد خيلي حالم وخيم بشه سال كنكور بعد از عيد همه چيو ول كردم منكه همه ميگفتن رتبه كنكورم.
بعد از كلي وقت بهش اس دادم گوشيش روشن بود و رابطه از سر گرفته شد و باهم ازدواج كرديم .اوايل حتي منو ميزد.😭اخ خدا غربت تنهايي .الان خداروشكر خيلي بهتر شده.ولي من تو خودم مردم.الانم باز يه موضوعي پيش اومده همه مخالفن باهام.من اصن تاب هيچي رو ندارم ديگه.😭😭