۹ ساله ازدواج کردم
همش مسخره کردن من همش تحقیر همش ناسازگاری همش گیر دادن به همه چی
خودش هیچ کاری نمیکنه تو خونه خب مهم نیست ولی روزی ۵/۶ بار غرهای مختلف میزنه
خونم تمیزه اکثر مواقع و ناخار و شام هم جدا میپزم
یه کم دکه ظرفشور ظرف ببینه میگه زن نیستی که اینجوری خونت کثیفه
شبا بهم گفته غذای ظهرو نمیخورم براش شام جدا درست میکنم
میگه از این غذاها خسته شدم برو غذاهای جدید یاد بگیر یعنی کلا دلش میخواد شب تا صبح تو اشپزخونه باشم
تا یه کم میبینه دارم به کارای فردیم میرسم مثلا یه کتاب میخونم یاهرماری ک ب موفقیت من کمک کنه میگه باز تو از خونه زدی رفتی سراغ ارزوهات نمیخواد کتاب بخونی هیچ گوهی نمیشی تو در کنار من باید باشی که من همه چی برات مهیا کنم خودت تلاش نکن
همش بهونه همش غر خیلی خستم