کل بدبختی ها و کار خونه و غم و غصه خانواده با منه😭😭😭😭تهش هم با یه کلمه که تو دختری دانایی خرم میکنن
برای داداشم ماشین خریدن مغازه کیف و کفش زدن با کلی جنس مامانم طلاهاشو داده الانم از خوشی زیاد معتاد شده
هنوزم براش خرج میکنن یه اشغال هم نمیراره سرکوچه من میزارم الانم مامانم میگه معتاد شده مریضه ما باید هواشو داشته باشیم
بعد من با پول خودم میخوام کیف بخرم مامانم میگه نهههه کلی داستان درست میکنه
آخرش هم یه جوری رفتار میکنن انگار تقصیر کنه😭😭😭
همش مامانم رو میبرم با ماشین میگردونم امروز گفتم برو بگو پسرت برات کار کنه
مامانم دادو بیداد میکنه که ای خداااااا ای هوار دختره تو زنده بودنم ازم مال میخوادددد😭😭😭
آخه چرا