من اگر بهم زنگ نزنن نمیرم خونه مادرشوهرم اگر برم هفته یبار
یا وقتی بچم مریض میشه دم دقیقه به همه زنگ نمیزنم
ولی شوهرم بهم میگه تو مغروری خودخواهی از کسی کمک نمیخوای
همیشه سرزنشم میونه اگر اشتباهی بکنم
و منم نمیگم کوتاه میام نه دعوا میشه
الان من مریض شدم بچه رو برد خونه مادرش
شبم تنها بودم خونه
اونو بچه رفتن اونجا
صب منتظرم بودم نگران باشه برام زنگ بزنه ساعت ازدع تازه برام زنگ زدم
باردار بودم کل سونوگرافیامو خودم رفتم یبار منو نرساند
حتی دیروز ک مریض شدم خودم باید برم دکتر خودم تنهایی برم سرم بزنم همراهم نیس
نمیدونم شاید مشکل از منه ک نخواستم ولی میبینم همش بهش میگم حداقل بعدش ولی دفعه بعدی بازم همینه
برادرشوهرم کاملا برعکسشه همش هوای زنشو داره
میوه رو ریز میونه براش سر سفره سعی میکنه اون بلند نشه خودش کمکش میکنه
ب حرفاش گوش میده از قبل همه چیو باهم هماهنگن
ولی من هر وقت بخوام برم خونه مادرم اون دعوا راه میندازه
یا دورترین حالت ممکن میاد ولی خونه مادر خودش درجا میره
حتی راجع ب جهازمم میگه اونی ک من خریدن خوب مونده اونی ک شما خریدین ...میگه شوخی میکنما ولی ن شوخیهشو دوس ندارم چون تلخه
و خیلی داره بهم سخت میگذره
راهکار بدین چطور رابطمون درستش کنم چطور جذب خودم کنمش
شبیه پخته ها نباشم روم حساب وا کنه و بهم احترام بذاره.