2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

این داستان خر تو خری مملکت مارو نشون میده. پول و پارتی داشته باش همه چی داشته باش. مملکت اسلامی😏😏

 مشرق اسکرین نگیره صلوات😄😄

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️

شايان نشه شوهرچهارمش صلوات   خيلي عقل داره آويساراهم ميخوادبياره خودش نگه داره

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

این داستان خر تو خری مملکت مارو نشون میده. پول و پارتی داشته باش همه چی داشته باش. مملکت اسلامی😏😏 ...

اره واقعا همينطوره 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
شايان نشه شوهرچهارمش صلوات   خيلي عقل داره آويساراهم ميخوادبياره خودش نگه داره

معلومم نيست عقل ندارن كه نه خودش نه خونوادش

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘💘   انجیلا  💘💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🌸🌸


با  سلام و تشکر از محبت های شما 🙏🙏🌺🌺🌺🌺🌺


باز هم می خوام قصه بگم ..قصه ی یک مرد   ....


که تو دل همه ی ما یک قصه نگفته وجود داره که جذابیت ها و غم ها و شادی های خودشو به همراه داره ..و مال خود ماست  ..و اسمش قصه ی منه و اون قصه زیباترین و باور کردنی ترین داستانی هست که ما خوندیم و خودمون تجربه اش کردم ..

ولی همون طور که می ببیند این شباهت ها و تجربه هایی که درون هر قصه هست به ما راه درست و غلط رو نشون میده که با آگاهی به جلو قدم بر داریم ....


سعدی می فرماید  :

مرد خرد مندِ هنر پیشه را

عمر دوبایست در این روزگار


تا به یکی تجربه آموختن

وآن دگری تجربه بردن به کار


پدر شوهر من حسنعلی قهرمان که یاد شان گرامی باد ..در جواب سعدی فرمودن:

مرد خرد مند  چو داند که نیست

عمر دگر باره در این روزگار


در همه احوال برد لاجرم

تجربه ی مردم پیشین به کار


پس نام داستان جدیدهست  " قصه های من  "   با هم میریم ببینم برای این آقا امین چه اتفاقاتی میفته .. امیدوارم لذت ببرید ...🙏🌺🌺🌺🌺🌺



بازم سپاسگزارم از این همه لطفی که به من داشتین و متاسفم که داستان  انجیلا دل شما رو غصه دار کرد ولی صدایی بود که باید شنیده می شد ...و من ده قسمت آخر رو به بطور خلاصه برای شما فرستادم و داستان کامل رو در کتاب در اختیار شما قرار میدم و این کار فقط به فقط برای خاطر اینکه عده ی زیادی از شما  به من برای اتمامش مرتب پیشنهاد می دادن و در نظر سنجی هم مشخص شده بود,, من سعی کردم نظر هر دو گروه رو تامین کنم .... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸


اگر نظر کارشناسانه ای داشته باشید مخصوصا از اساتید محترم تقاضا دارم دریغ نفرمایید تا بقیه خوانندگان  هم از اون نظرات استفاده کنن 🙏🌺


از اینکه  فرصت نمی کنم به یکایک پیام های شما جواب بدم عذر خواهی می کنم ..

ولی مطمئن باشین با ذوق و شوق اونا رو می خونم و روی چشمم قرار میدم ..🌷🌷🌷🌷

خداوند لیاقت این همه محبت رو به من عطا کند  ...🙏🌸



ناهید🌸🌸

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش اول







اون روزا گیرا از من جدا نمی شد مثل اینکه ترس از دست دادن من وادارش می کرد از بغلم پایین نیاد ..

هر کجا میرفتم  تا وقتی برمی گشتم گریه می کرد ...و خدا می دونه که این ترس در من صد چندان بود ...

با مرتب شدن خونه باید به فکر خریدن چند دست لباس برای خودم می بودم ..من بازم سادگی کردم بدون اینکه چیزی از اون خونه بر دارم اومده بودم بیرون ..

حتی ساعتی که دستم بود رو هم باز کردم ..و حالا پشیمونم ..چون مهبد نه تنها طلایی رو که برای من خریده بود نداد طلاهای خودمم بر داشته بود اونا یادگار مادر بزرگ و آنا بود که دست من سپرده بودن ..و می خواستن تو دخترا نسل به نسل بچرخه ..علاوه بر اون فرش ها و نقره هایی رو که آنا برام آورده بود و همه قیمت داشتن رو هم به من نداده بود و می گفت می فرستم برات ...به هر حال من یک زندگی نو برای خودم ساختم ..

وقتی روبراه شدم جاسم و فریبا یکشب بی خبر اومدن خونه ی من با عجله شام درست کردم ازشون پذیرایی کردم ..

همین طور که من اینطرف و اونطرف میرفتم جاسم با دقت به من نگاه می کرد.

گفتم : برای چی اینطوری منو نگاه می کنی ؟

گفت : من امروز به مهبد زنگ زدم و خیلی با هم صحبت کردیم ازش خواستم بی خیال بچه ها بشه ...می دونی چی می گفت ؟ اون میگه تو برای اون بهترین زنی بودی که تا حالا شناخته ..

می گفت : از خونه داری بچه داریت می گفت و از  رسیدگی به زندگیت و شوهر داریت و دست پختت تعریف می کرد ..پرسیدم پس اشکال کار چی بوده ؟

گفت : هیچی میگه فقط دیگه نمی تونستم باهاش زندگی کنم و عذابش بدم ...

انجیلا یادمه یک همچین حرفی رو هم احمد به تو زده بود ..یادته ؟

گفتم :آره مثل اینکه مردا برای ول کردن زنشون همین بهانه رو میارن ..

اونم همینو گفت و وقتی از خونه اومدم بیرون دیگه دنبالم نیومد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش دوم






پرسید : با خودت فکری این مردایی که این همه تو رو عاشقانه دوست دارن و بدون تو میمیرن چطوری به این راحتی ازت میگذرن ؟

گفتم : من نمی دونم میگی اشکال از منه ؟

گفت : آره ,,,الان که خوب نگاهت می کنم می ببینم تو اشکال داری ..زیادی فداکاری ..زیادی ساده ای ..و زیادی رام و حرف گوش کنی ....

در عین حال برای شوهرات مادری هم می کنی ..خواسته هات کمه و  زود قانع میشی ....و باتمام وجود با هاشون زندگی می کنی ...

تو ترس از دادن خودتو از اونا می گیری ...و اونا همون طور که از  پیش مادرشون میرن از پیش تو هم میرن ...

یک فکری کردم و گفتم : من اینم انجیلا اگر دنیا منو اینطوری نمی خواد تقصیر منه ؟

اتفاقا با روانشناس هم حرف می زدم یک همچین چیزایی به من می گفت ..منم انجام دادم ولی موقتی بود ..

و دوباره بر گشتم به خود خودم .....

جاسم خندید و به شوخی گفت : ولش کن عزیزم اینا رو گفتم تو ازدواج بعدیت دقت کنی ....

و همه با هم خندیدیم ...اما خنده ای تلخ .....

تا شبی که باید میرفتم تهران ...

گیرا  و مونس رو تو بغلم گرفتم و تا صبح به سقف نگاه کردم ..

نمی دونستم چی می خواد پیش بیاد و آیا می تونم با مدارکی که علیه مهبد جمع کرده بودم بتونم دادگاه رو برنده بشم یا نه ..این خونه رو کسی بلد نبود و امیدوار بودم جای اونا امن باشه ..

آنا و بابا و رباب خانم صبح خیلی زود اومدن خونه ی ما و بچه ها رو به اونا سپردم و رفتم دنبال آقای شایان و با هم رفتیم فرودگاه و ساعت یازده صبح رسیدم تهران و خودمو رسوندم به دادگاه ..

مهبد با همون تشریفات مخصوص به خودش منتظر بود و فکر می کرد دیگه نمیام از دیدن من خوشحال شد و از جاش بلند شد و اومد جلو و خیلی محترمانه به من گفت : بچه ها رو نیاوردی ؟

گفتم : نه میرم زندان ولی اونا رو دست تو نمیدم ..

گفت: لج بازی نکن تو نمی تونی با من در بیفتی خودتم می دونی ...ولی خدایش فکر نمی کردم تو یک روی دیگه هم داشته باشی ...

گفتم : چند تا دیگه هم هست که هنوز برات رو نکردم ...

سری تکون داد و گفت : باشه تا ببینیم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش سوم






کمی بعد صدامون کردن و رفتیم پیش قاضی ...

قاضی همیشگی نبود ..یک مرد جوون و قد بلند  با ریش و پیرهن یقه سه سانتی اونجا نشسته بود با مهربونی به من گفت : بیا خواهر اینجا بشین ببینم چی میگی ؟

گفتم : هیچی من فقط بچه هام رو می خوام ..

گفت : بزار از اول شروع کنیم ..یک بار دادگاه رای داده بچه ها پیش حاج آقا قیاسی باشن ..تو چرا قبول کردی و طلاق گرفتی ؟

گفتم منظورتون چیه نمی فهمم چه ربطی داره ؟

گفت : اعتراض می دادین رسیدگی می شد ..خوب خواهر من, قانون رو نباید زیر پا بزارین ...

من خودم زن و بچه دارم مادر دارم ..و می دونم که شما چی میگین احساس شما رو درک می کنم ..ولی قانون قانونه ..برین بچه ها رو بیاریین ما سعی می کنیم از جرم شما چشم پوشی کنیم ...

گفتم : نه به جرمم رسیدگی کنین ..آقای شایان اون مدارک رو بده به حاج آقا ....

نگاهی به اونا انداخت و  گفت : اینا حرف مردمه ..ایشون هم بد خواه زیاد داره نمیشه به این استشهاد ها استناد کرد...زن های زیادی برده شده تو خونه ..

اون زن ها می تونن مادر خواهر و فامیل و دوست و آشنا باشن ..و من شخصا فکر نمی کنم درست باشه ...

اینا رو ول کن ..حاج آقا قیاسی شما به نظرتون جدای از  قانون چیکار کنیم بهتره که این زن که مادر بچه های شما هم هست اذیت نشه ؟..

مهبد گفت : هر چی شما امر بفرمایید من اطاعت می کنم ..چون این خانم زن خیلی خوبی برای من بود و هنوزم حاضرم باهاش زندگی کنم ..

اگر راضی بشه همین امروز دوباره رجوع می کنیم بیاد و بشینه بچه ها رو بزرگ کنه ....

گفتم : حاج آقا شرط ایشون برای من اینکه با زن های زیادی رابطه داشته باشه من حرفی نزنم ؟

من جای خواهر شما قبول کنم ؟

با لحن تندی گفت : تهمت نزن خواهر  این حرفا رو همه ی زن ها می زنن ..بس کن به مشکل خودت برس که تا زندان یک قدم بیشتر فاصله نداری ...

من بازم گفتم و گفتم و صدام بلند بود ولی به گوش کسی نمی رسید انگار صدایی از گلوی من بیرون نمیومد ..

گاهی فکر می کردم خوابم و اینا یک کابوسه ...

تا قاضی رای خودشو داد و گفت : گیرا رو تحویل بده و مونس و بگیر و ماشین رو هم پس بده ...تا من خودم از حاج اقا رضایت بگیرم ...

گفتم وگرنه ؟

گفت : میری زندان بچه رو هم پیدا می کنیم و هر دوشون رو ازت می گیریم و دیگه حق دیدن اونا  رو نداری ولی اگر قبول کنی هر ماه دو روز گیرا رو ببر و باهاش باش تا حق توام ضایع نشه ...

اینم لطف حا ج آقا قیاسی که مرد شریفی هست ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

عداستان #انجیلا💘💘💘
#قسمت_آخر-بخش چهارم





مونده بودم چیکار کنم ..فکر می کردم قبول کنم و برم و بچه ها بر دارم و فرار کنم ...
ولی اونا گفتن باید تو باز داشت بمونی تا بچه رو بیارین ...و چون بچه ها اینجا نبودن ..
مجبور شدم برم تو بازداشتگاه ..
قلبم داشت از جا کنده می شد ..نمی دونستم چیکار کنم ..مهبد هنوز فکر می کرد من تو تهرانم ..و برای خودم جا گرفتم ..
نمی دونم اون با اون همه زرنگی که داشت چطور نفهمیده بود از اول من رفتم تبریز ..
شایان اومد به دیدنم  گفت : من صحبت کردم قرار شد گیرا رو بیارم و تو ماهی یک بار اونو ببینی ..چی میگی ؟
پرسیدم مونس چی ؟ اونو قانونی به من میده ؟
گفت : آره به شرط اینکه ماشین رو بدی ...
گفتم برو بگو ماشین رو نمیدم بابت مهرم به من داده اثاث و طلام  رو هم می خوام بگو برام بفرسته ..و زدم زیر گریه و شروع کردم به داد زدن ..
می گفتم نمی خوام هیچی نمی خوام من بچه رو می خوام خواهش می کنم این کارو با من نکنین ...
آخه من یک بار تجربه کردم ..سخته ..به خدا سخته ...چرا کسی حرفم رو نمی فهمه ....
شایان زنگ زد و بابا گیرا رو آورد تهران بدون اینکه من ببینمش تحویل مهبد دادن و من مثلا آزاد شدم ....
و مثل مرده متحرک بر گشتم تبریز به امید اینکه سر ماه بتونم بر گردم گیرا رو ببینم ....
ولی سر ماه که برگشتم هیچ کجا مهبد رو پیدا نکردم تلفن جواب نداد و پدر و مادرشم ازش خبری نداشتن ..
می گفتن رفته دبی و به این زودی نمیاد ....و دست از پا دراز تر برگشتم ...
یک هفته بعد   پیام داد اثاث و وسایلت رو بار زدم  کجا بفرستم ..زدم براش تبریز و آدرس خونه رو بهش دادم ...
و من ساده تر و خوش باور تر از اونی بودم که فکرش بکنی ...
یک کامیون از راه رسید ..پر بود از کارتون های بسته بندی شده ...وقتی اونا رو میاوردن بالا سبک بود و من مونده بودم توی اونا چیه ؟ ..
هر کارتون رو که باز می کردم صورت خندون مهبد رو می دیدم ...و بیشتر متوجه می شدم که اون چقدر آدم عوضی و بی خودیه ..و چطور من و زندگی منو به مسخره گرفته ..



#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش پنجم






کارتون ها پر بود از پلاستیک های محافظ و توی یکی یک جفت دم پایی کنهه توی یکی دیگه یک گیره ی سر که اصلا مال من نبود ...

تو یکی دیگه بیست , سی تا عطر ..و تو یکی دیگه دو جفت کفش ...و دوتا کارتون از لباس های گیرا که براش کوچیک شده بود ..و اون تنها چیز با ارزشی بود که مهبد برای من فرستاده بود ..

تا دوری از بچه رو با بو کشیدن اون لباس ها بتونم تحمل کنم ...و بین اون لباس ها چیزایی رو که خودم براش بافته بودم و یا دوخته بود نبود ..و این نشون می داد که به عمد این کارو کرده ....

اغلب تنها بودم و فکر می کردم ...

در مورد خودم و اونچه که به سرم اومده بود ..از خونه بیرون نمی رفتم ..

می ترسیدم بازم کسی منو ببینه و برام حرف در بیاره ...

اون روز بعد از ظهر ...هم همین کارو  کردم ..بی هدف تو خونه قدم می زدم و بی خودی اضطراب داشتم ...رفتم کنار پنجره و پرده رو پس زدم ..از خونه ی روبرویی که پنجره اش مقابل پنجره ی خونه ی ما بود ..

صدای موسیقی شاد میومد  و از آهنگ های تولدت مبارک معلوم می شد که یک جشن تولده  ..

نگاه می کردم ..یک مرتبه یک ماشین ایستاد ..و یعقوب پیاده شد ..و از در دیگه هم آویسا ..

قلبم فرو ریخت ..باورم نمی شد ..یعقوب نگاهی به اطراف کرد و یکم سرشو بالا کرد و منو دید ..

من فورا خودمو عقب کشیدم ... اینم برام باور نکردنی بود و من اینو کار خدا دونستم ....

احساس کردم یعقوب کمی دستپاچه شده یعنی منو شناخت ؟ نه بابا نمیشه از این فاصله امکان نداره اونم بعد از این همه سال ...

یک چیزی به آویسا گفت ..و کمی بعد اونو برد تو خونه و خودش بر نگشت ..

من باید بچه مو می دیدم باید بهش می گفتم که من مادرشم ..دیگه وقتش بود طاقم تموم بود ..

قلبم تندو تند می زد و زبونم خشک شده بود دستهام بطور آشکار می لرزید ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش ششم





یعقوب دوبار از خونه اومد بیرون و به بالا نگاه کرد ولی من اونجا نبودم رفته بودم پایین و از لای در منتظر رفتن اون بودم  ....

نیم ساعتی طول کشید  تا یعقوب که هنوز مردد بود که کسی رو که دیده ,من بودم یا نه....

سوار شد و رفت ..من فرصت رو از دست ندادم ..

با عجله خودم رسوندم به در اون خونه و زنگ زدم ..

یکی گفت کیه و درو باز کرد ..رفتم بالا طبقه ی دوم ..در خونه باز بود ..سرمو از لای در کردم تو..

یک خانم جا افتاده اومد جلو و گفت : بفرمایید با کسی کار دارین ؟

گفتم : ببخشید مزاحم میشم من با آویسا کار دارم ..

پرسیدشما ؟

در حالیکه دیگه دندونام بهم می خورد و می لرزیدم گفتم : مادرشم ..و اشکم سرازیر شد ...

اون خانم پرسید : انجیلا خانم شمایید ؟

با سر اشاره کردم بله ...

گفت : خوب کاری کردین این بچه سالهاست منتظر شما مونده ..چرا حالا ؟ کجا بودین ؟

چرا به فکر این بچه نبودین ؟

فقط بهش با التماس نگاه کردم ...نفس عمیقی کشید و گفت : صبر کنین بهش بگم ...

چند لحظه بعد صدای فریاد های دلخراش آویسا بلند شد که بهش بگو گمشه ..بره به جهنم ...

بره بمیره الهی ..نمی خوام ببینمش ....

خودمو انداختم تو خونه و رفتم بطرفش ..

نگاهی از روی خشم به من کرد و دوید تو اتاق دوستش و در و بست و همین طور فریاد می زد گمشو ..

برو بمیر نمی خوام ببینمت ...

من مادر ندارم ..تو برای من مردی ..گمشو ..پشت در ایستادم و چند بار نفس بلند کشیدم تا بتونم حرف بزنم ...

زدم به در و گفتم : عزیز مادر بیا باهات حرف بزنم ..تو رو خدا بزار یک دقیقه بغلت کنم ..

آویسا عزیزم هیچوقت اینقدر بهت نزدیک نبودم ...

همینطور که هق و هق گریه می کرد گفت : نمی خوام ..دیگه نمی خوام دیر اومدی سالهاست منتظرت شدم نیومدی دیگه دیر شد ...

من تو رو تو قلبم کشتم ...گمشو از اینجا برو مادری مثل تو نباشه بهتره ...

گفتم : عزیزم قلبم به خدا یک لحظه از یادت غافل نشدم ..نمی دونستم که می دونی مادرت منم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش هفتم






کسی به من نگفت که دنبالم می گردی می ترسیدم بهت نزدیک بشم و تو شوکه بشی منتظر فرصت بودم ...

گفت : حالا برو ...دیر اومدی اگر می خواستی منو داشته باشی سعی می کردی حتی یک بار به دیدنم نیومدی ...

گفتم : من به دیدن تو میومدم عزیز دلم تو منو نمیشناختی بیا بهم خوب نگاه کن ببین چند بار منو دیدی ..

اگر دروغ گفته باشم خودت می فهمی ..

من همیشه دورا دور نگاهت می کردم .. می ترسیدم بهت بگم و دنیا ی تو بهم بریزم ..

باور کن نمی دونستم بهت چی گفتن ؟

گفت : از خودم می پرسیدی ...

گفتم ترسیدم ...

گفت من مادر ترسو نمی خوام ...و گریه اش شدید تر شد و با خشم فریاد زد همه بهم گفتن تو دوستم نداری ..

گفتن اصلا به فکر من نبودی ...یکم در و شل کرد ..هل دادم ..

برگشتم دیدم همه دارن گریه می کنن ..

کمک کردن تا درو باز کردیم ..دوید رفت پشت تخت و همین طور که به خودش می پیچید فریاد زد دیر اومدی و تمام بچگی منو خراب کردی الان پر از عقده و کینه شده این دل من ..

دلی برام نمونده .که تو  توش جایی داشته باشی ...

حالا اومدی چیکار کنی برام ؟ ..

رفتم جلو در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم ...و باز  جلوتر و با التماس گفتم بهم فرصت بده برات توضیح بدم ..می دونم که لیاقت اینو ندارم ولی تو رو خدا بزار  بغلت کنم چیز زیادی ازت نمی خوام ...

منم خیلی از دوریت درد کشیدم ..

دیگه مقاومتی نکرد ..

یکم بهم نگاه کرد و دستهاشو باز کرد و در حالیکه بشدت شونه هاش از گریه می لرزید خودشو انداخت تو بغلم ...

قلبم می لرزید ..چنان همدیگر رو بغل کرده بودیم..که گویی جدا نشدنی هستیم ...

سر و روش غرق بوسه کردم اشکهامو در هم آمیخت ..

همه در حالیکه مثل ما تحت تاثیر قرار گرفته بودن از اتاق رفتن بیرون و ما رو تنها گذاشتن ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_آخر-بخش هشتم







دوباره در آغوشش گرفتم ..

و اون گریه می کرد و می گفت : نباید تنهام میذاشتی نباید ولم می کردی ؟

گفتم : زن پدرت اذیتت می کرد ؟

با سر گفت نه ..گفتم پدرت ؟

گفت : نه ..خودم تو رو می خواستم چون از اول بهم دروغ نگفتن ..به من گفتن با یک مرد دیگه فرار کردی ...

گفتم : اینطوری نبود به جون خودت قسم نبود ..تو دیگه بزرگ شدی به پدرت بگو منو دیدی و بیا پیشم اونوقت کل ماجرا را خودم برات تعریف می کنم .....

اونشب تا پایان تولد و موقعی که یعقوب اومد دنبال آویسا ما با هم تو اون اتاق حرف زدیم ...

حالا تحمل جدایی از هم رو نداشتیم ...

بالاخره اون رفت ..و یک ربع بعد هراسون به من زنگ زد ..پرسیدم گفتی مادر؟  بهش گفتی ؟

گفت آره گفتم ..دارم میام پیشت ...بابا دعوام نکرد حرفی هم نزد داره منو میرسونه پیش تو ...

چون این همه سال دیده بود که چقدر زجر کشیدم ..

با صدای بلند و لرزون گفتم : خدا یا شکرت ..بیا عزیز دلم منتظرتم ..بیا ...


و الان سه ساله که با اویسا و مونس با هم زندگی می کنیم و اون گاهی میره پیش پدرش ولی اغلب با منه ..و من سعی می کنم سالهای از دست رفته رو برای اون جبران کنم ...

مهبد هرگز نگذاشت که من گیرا رو حتی از دور ببینم ....و تهدیدم کرد به اسید پاشی روی خودم و مونس و آویسا اون بچه هنوز شیر منو می خورد و تا مدت ها هر وقت احساس می کردم گرسنه شده سینه هام رگ می کرد....

گاهی اونو از روی عکسهایی که تو اینستاگرام می زارن می بینمش ...ولی هر بار که آویسا رو بغل می کنم دلم گرم میشه که اونم یک روز پیشم بر می گرده منتظر اون روزی هستم که غضب الهی دامن کسانی رو که به دیگران ظلم می کنن و مادری رو از بچه اش جدا می کنن بگیره ...ولی من قصد ندارم ..بعد از این مادر ترسویی باشم.



پایان





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستانى كه تا اخر همراهى كردن لطفا اين پست و لايك كنن

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792