2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست
من منتظرم

گذاشتم عزيزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى مادرش دست بر نمى داره خدا كنه مهبد پيداش نكنه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

🦋 💘💘💘   انجیلا  💘💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش اول





آنا که ناراحتیش بیشتر شده بود اشکها شو  پاک کرد و گفت : تو فکر می کنی دلم می خواست ؟

من دلم میومد تو رو تو شونزده  سالگی بدم به اون مرد ؟ چیکار می کردم ؟ ما داریم با حرف مردم زندگی می کنیم ..منم نمیفهمم چرا اینقدر به کار ما کار دارن؟

چرا به تو حساس شدن ؟ منم نمی دونم ولی وقتی یکی میگه به روی خودم نمیارم ..دو نفر میگن محل نمی زارم ..

ولی وقتی سر زبون میفتی دیگه نمی تونم جلوشون رو بگیرم مجبور میشم  تو رو وا دار کنم که از اون همه حرف و حدیث خلاص بشی ..مادر ولی اینا نیست تو از شوهر شانس نداری ...

شایدم قسمتت این بوده ...

گفتم : آنا جان من به تقدیر و قسمت تا حدی اعتقاد دارم بقیه اش دست خود آدمه,, حالا من خلاص شدم ؟

دیگه حرفی پشت سرم نمی زنن ؟ می زنن مادر من حالا یک چیز دیگه میگن ..پس بزار بگن .....

مگه من از دست مهبد فرار نکردم قید رفتن رو زدم و برگشتم تبریز ...چرا شهاب مهبد رو آورد اینجا ؟ ..

اگر همون جا از ایران میرفت ..اون از کجا منو پیدا می کرد؟

پس خودمون هم مقصریم ..منم از همه بیشتر  ..نفهمیدم ,,,الان که فکر می کنم از همون سفر دبی باید می دونستم که مهبد دروغ گو و ریا کاره ..

پس من چوب نادونی خودم رو می خورم اینکه همه ی مردم رو مثل خودم می دونستم ساده و راستگو ,,و فکر نمی کردم اون اینقدر آدم بدی باشه ...

خاله گفت : ای بابا خاله جون مگه تو چند سال داری که باید می فهمیدی ؟..نه ,,نمیشه فهمید این جور آدما یک مملکت رو روی دستشون دارن می چرخونن تو کجا می خواستی بفهمی تجربه داشتی ؟

آدم اینطوری دیده بودی ؟هر کس جای تو بود همین کارو می کرد ..

بابا یک ماشین آخرین مدل آورده گذاشته دم در ..چه می دونه آدم که مردم تو سرشون چی میگذره ...بی خودی خودت رو مقصر ندون خاله ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش دوم






ما همه به جز بابا چهار روز خونه ی خاله موندیم می ترسیدم برم خونه و مهبد دنبالم اومده باشه و بچه ها رو ازم بگیره ...

می خواستم برم ولی آنا و خاله مانع من شدن و دلشون نمی اومد با دوتا بچه آوراه ی شهر ها بشم ...

می گفتن همه با هم از پس مهبد بر میایم .تنهایی با این بچه ها نمی تونی ...

خودمم راستش از اینکه توی شهری برم که کسی رو نمیشناسم خوشم نمی اومد ...

اونقدر بدنم درد می کرد که فکر می کردم از یک بلندی افتادم و توان حرکت ندارم ..هر وقت چشمم رو هم میذاشتم کابوس می دیدم و هراسون از خواب می پریدم ولی می دونستم با ضعف و ناتوانی نمی تونم با مهبد مبارزه کنم ..

اون دست بر دار من نبود ..

بابا مرتب تلفن می کرد که اینجا خبری نیست مهبد نیومد بر گردین خونه ..

ولی من قبول نمی کردم ...تا روز پنجم بود که تلفنم زنگ خورد ..

یک آقا بود گفت : از دادگستری شعبه ی نوزده تماس می گیرم  از شما  شکایت شده باید ظرف بیست و چهار ساعت خودتون رو  معرفی کنین  مبنی بر شکایت مهبد قیاسی برای آدم ربایی ...

آدرس شما رو نداشتیم اگر حاضر نشین حکم غیابی صادر میشه ...

گیج بودم فکر اینجا رو نکرده بودم ...

گفتم چشم میام گوشی رو قطع کردم ..یک مرتبه به خودم اومدم ..که چی گفت ؟ شکایت آدم ربایی ؟

زنگ زدم دادگاه و گفتم :  پس شکایت من چی میشه ؟

گفت شما بیا به اونم رسیدگی می کنیم ...

فورا توسط بابا  یک وکیل آشنا پیدا کردم ..باید از خودمون می بود که باز مهبد نتونه اونو بخره ..

بلیط هواپیما گرفتم و بچه ها رو گذاشتم پیش آنا و با آقای شایان  رفتیم تهران ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش سوم





خودم به دادگاه معرفی کردم ....و تو راهرو منتظر شدم ..

نیم ساعت بعد مهبد اومد ..باز با سه تا وکیل زنی که داشت ...

نگاهی به من کرد و سرشو تکون داد و حرفی نزد ..ولی کاملا معلوم بود که داره برام خط و نشون می کشه ...

رفتیم پیش قاضی ..از من پرسید : اعتراف می کنی که بچه ها رو دزدی ؟

گفتم آقای قاضی اون بچه ها مال منن ..

مونس اصلا بچه ی این آقا نیست ..سپردم دستش ولی کتکش زد من یک مادرم شما بگو چطور تحمل کنم؟ ..

تمام بدنش کبود بود جای سالم روی بدن اون بچه نبود ..

یک دختر بچه ی نه ساله رو گرسنه دو روز تنها توی یک خونه رها کرده و رفته مسافرت ..چرا رحم به دل شما نیست ..شکایت من چی میشه ؟

از مهبد پرسید : شما بچه رو زدین ؟

گفت : بله حاج آقا بچه ی خودمه برای تربیت خودش می زنم ..همه ی پدر و مادرا این کارو می کنن دو تا پسر دارم اونا رو هم اگر لازم باشه می زنم ..خود این خانم هم می دونه  ..

من اون کوچیکه  رو هم می زنم که ازم حساب ببره ..اختیار بچه هامو دارم ...

تازه مونس یکم روانیه ..مدارکش هم هست دکتر روانشناس اونو تایید کرده گذاشتم تو پرونده ..

از جام پریدم ..و کاغذ رو نگاه کردم ..

دکتری بود که من خودم گاهی باهاش مشورت می کردم گفتم آقای قاضی دروغ میگه ما هیچوقت مونس رو پیش دکتر نبردیم  قسم می خورم من خودم میرفتم پیش این دکتر برای مشورت و اینکه آروم بشم و راه درست رو پیدا کنم خدا شاهده فقط همین  به جون بچه هام مونس طوریش نیست ..

این دکتر باید جوابگوی دروغی که گفته باشه و من ازش شکایت دارم ...

قاضی با لحن بدی گفت : بشین سر جات خواهر من همه رو به دروغ گویی متهم می کنی و خودت رو بی گناه می دونی  ؟

تو بچه ها رو حق نداشتی بدزدی و بدون اجازه ی پدرش ببری اینو چی میگی ؟....

گفتم : حق با شما ست ولی ...ولی ..آقای قاضی  ..

من بچه ها رو می خواستم ,,شما بهم ندادین ..چیکار باید می کردم ؟

این آقا دخترای منو می زنه چرا اینو ندید می گیرین ؟

گفت : شما زن ها فکر می کنین فقط خودتون می تونین بچه نگه دارین ولی ایشون هم پدر اوناست ...وقتی دادگاه بچه ها رو به پدر واگذار کرده کار شما آدم ربایی محسوب میشه ..و پنج سال زندان داره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش چهارم






وکیلم آقای شایان مداخله کرد و گفت : صبر کنین حاج آقا ما مونس رو به یک دکتر دیگه نشون بدیم ,,و حکم سلامت اون بچه رو بگیریم بعد شما قضاوت کنین ....

من گفتم : شما کافیه معلم مونس رو  بخواین همه می دونن که اون نه تنها دختر عاقل و مهربونیه از هوش سر شاری بر خورداره .....شایان گفت : من فردا مدارک کافی براتون میارم ..

ببخشید آقای قاضی چرا نامه ی پزشک قانونی روی پرونده نیست ؟

گفت : من همچین نامه ای ندیدم ....شما باید الان بچه ها رو تحویل بدین ..

گفتم : من بچه هام رو  به هیچ کس نمیدم این آقا بچه های منو می بره زیر دستت زن هایی که من قبولشون ندارم ....

گفت: دختر جان برای خودت درد سر درست نکن ..بفرست بچه ها رو بیارن ...

گفتم امکان نداره .... مامور رو صدا کرد و اومد و به من گفت دست هاتو بیار جلو ..

نگاهی به مهبد کردم ..شونه هاشو بالا انداخت ...

به دستم  دستبد زدن و قاضی گفت : ببرینش باز داشتگاه تا فردا تکلیف پرونده معلوم بشه و رو کرد به شایان و گفت :شما هم تا فردا وقت دارین ....

شایان گفت : چشم دوباره میرم پزشک قانونی ...من اون نامه رو می گیرم ...

مهبد با یک لبخند با قاضی دست داد و گفت : با من امری ندارین ؟

وداشت از در دادگاه میرفت بیرون دنبالش رفتم و گفتم : من جلوی تو سر خم نمی کنم ..با تمام زور و قدرتی که داری باهات می جنگم اگر شکست هم بخورم مهم نیست مهم اینه که سر خم نمی کنم ..و اینکه حق با منه ..

شایان گفت : آقای قاضی هنوز که جرمی ثابت نشده نباید باز داشت بشه ..

با غیظ گفت : چی میگی تو ؟مثلا حقوق دانی ؟ بچه ها رو دزدیده الانم نیاورده و میگه پس نمیدم این جرم نیست ؟

بچه ها رو تحویل بدین با ضمانت آزاد میشه تا فردا ..

ولی اگر نداد همون جا بمونه ....

در حالیکه دیگه گریه ام گرفته بود گفتم : این مرد بچه معصوم و بی گناه منو  به قصد کشت زده و اعتراف هم کرده هیچ قانونی نیست که اونو مجازات کنه؟ ولی به منه مادر که فقط بچه هام رو می خوام  دستبند می زنین ؟

شما دنبال چی هستین ..این خلاف کار رو بگیرین ...نه یک مادر رو که بچه هاشو از دست اون نجات داده ..

فریاد زد برو بیرون بیشتر وقت ما رو نگیر ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش پنجم





منو شایان قرار گذاشته بودیم که نگیم بچه ها تبریزن چون اینطور که معلوم بود قاضی فکر می کرد بچه ها تهران هستن و منو بردن باز داشتگاه ...

اونجا دستم رو باز کردن ..تا فردا همین طور نشسته بودم و به دیوار روبرو نگاه می کردم ...

دادگاه فردا هم فرمایشی بود و من و شایان می فهمیدیم که نه قانونی بود نه عدالتی ...

چون اصلا به مدارکی که شایان تهیه کرده بود نگاه هم نکرد و اصلا در مورد جرم مهبد حرفی نمی زد ...

صدام بلند بود ولی کسی حرفم رو نمی شنید  ...قاضی رای داد که  بچه ها رو باید پس بدم..و تا اون موقع باید برم  زندان ...

مهبد اینو که شنید با عجله  با اون سه تا زن  دادگاه رو ترک کردن ...

انگار می ترسید که رای دادگاه عوض بشه ...راستش دیگه نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ..نشستم روبروی قاضی  گفتم : اجازه میدین یکم با شما حرف بزنم ؟

تو رو خدا حاج آقا ..در کمال تعجب دیدم قاضی مهربون شده ...

همون طور که سرش پایین بود گفت : بفرمایید ..گفتم : تو رو خدا کمک کنین بچه هامو از دست اون نجات بدم ..به خدا اگر می دونستم جای اونا امنه  اینقدر پا فشاری نمی کردم ..

ولی قسم می خورم ,,روی قران می زنم بچه ها پیش زن هایی هستن که شرمم میشه بگم ...

شما که آدم مومن و با تقوایی هستین چرا آغوش  یک مادر و از بچه اش دریغ می کنین و جایی می فرستین که صلاحش نیست فردای قیامت جواب منو چی میدین؟ ..

گفت : دختر جان بچه ی خودشو بده من وادارش می کنم دست از سرت بر داره ..

توام بچه ی خودتو بر دار و برو ...

گفتم: خدا بهتون خیر و نیکی بده کمک کن تا گیرا رو هم بهش ندم خواهش می کنم ...

اونم بچه ی منه ..تو رو به امام رضا قسم میدم ...

برگشتن ورق قاضی برای من عجیب بود نمی دونم دلش برام سوخته بود یا وجدانش ناراحت بود که اون حرف رو به من زد ..و گفت : یک سند بزار و برو بچه رو بیار  اون یکی و من درستش می کنم ...

کاری که می تونم برات بکنم  دادگاه بعدی رو یکماه دیگه می زنم اگر بچه رو آوردی که منم باهات همکاری می کنم وگرنه می فرستمت زندان ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_پنجاهم و یکم-بخش ششم






گفتم: آقای قاضی من تبریزیم کسی رو ندارم اینجا برای من سند بزاره ..

یک فکری کرد و گفت یک ضامن کارمند ولی شاغل بیار  ....

گفتم : بازم کسی رو ندارم ..

شایان یک فکری کرد و گفت : دوست من کرج زندگی می کنه الان زنگ می زنم بیاد ...

تو راهروی دادگاه نشستیم تا اون آقا لطف کرد و از کرج خودشو رسوند یکساعت طول کشید  و منو به فیش حقوق و فتوکپی شناسنامه اش که ضمانت گذاشت آزاد کردن ...

فورا با شایان بلیط گرفتیم و رفتیم به طرف تبریز ...

در حالیکه باورم نمی شد که آزاد شدم دیگه خودمو تو زندان می دیدم و فکر نمی کردم قاضی بعد از رفتن مهبد با من اینطور همکاری کنه ...

ولی چون پای دوست شایان در میون بود باید یک فکری تا دادگاه بعدی می کردم ....

در حالیکه از همکاری قاضی خوشحال بودم و برای همه تعریف می کردم بعدا فهمیدم این هم نقشه ی مهبد بوده .....

حالا کارم سخت شده بود نمی دونستم چی میخواد بشه ولی قصد نداشتم که بچه ها رو بدم ...

اولین کاری که بعد از رسیدنم به تبریز انجام دادم این بود که برم به دیدن  آویسا ...

از دور دیدمش از در دبیرستانش میومد بیرون و من از توی ماشین نگاهش می کردم بزرگ شده بود یک خانم به تمام معنی ....

سال سوم دبیرستان بود ...

با دوستش سر به سر هم میذاشتن و می خندیدن ...

داشتم فکر می کردم یعقوب با همه ی اون کارای بدی که در حق من کرد ولی هرگز نگران این نبودم که ممکنه صدمه ای به آویسا بزنه ..

الانم می دیدم که اون چقدر خانم و دوست داشتی و با نمک شده...بدون اینکه به من نگاه کنه از کنار ماشینم رد شد ... همین طور که می خندید دیدم که هنوز اون چال های قشنگ روی گونه هاش خود نمایی می کنه ....

دلم برای بغل کردنش پرواز می کرد ..

اون رد شد و رفت و من بی حس و بی رمق سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین مدتی همون طور موندم ...و آهسته گفتم : دیگه صبرم تموم شده به زودی میارمت پیش خودم ...

اونقدر تو آغوشم نگهت می دارم تا جبران این همه سال دوری بشه ....

با پولی که داشتم یک خونه خریدم و وسایلش رو تهیه کردم و چیدم ..

دیگه باید مستقل می شدم ...و بچه هام رو بزرگ می کردم ....

در حالیکه هنوز سی و چهار سال بیشتر نداشتم در عرض یکی دو هفته یک زندگی خوب برای خودم درست کردم ..ولی تمام مدت فکر می کردم که چطور می تونم بچه هام رو از دست مهبد نجات بدم و پیش خودم نگه دارم ....

دلم می خواست آویسا  خواهرا ی خودشو  ببینه و من هر سه تای اونا رو کنار هم داشته باشم بدون ترس از اینکه از دستشون بدم ...و این شده بود برای من نهایت آمال و آرزو








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى خدا كنه اين مهبد به سزاى كاراش برسه اين انجيلا هم ارامش پيدا كنه😔

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز