2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست
کاش کوتاهش کنه.یا قسمت مهبد زودتر تموم بشه.دوست دارم همچین مردایرو اتیش بزنم.خیلی دلم خنک میشه.ولی چ ...

نميذاره عزيزم حتما يه جايى پاش و ميخوره 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘💘   انجیلا  💘💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش اول






گوشه ی اتاق آقا ماشالله کز کرده بودم و نمی دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاد ..

هیچوقت چنین روزی رو برای خودم پیش بینی نمی کردم ..زنگ زدم به جاسم و موضوع رو براش تعریف کردم ..همون شبونه بابا و جاسم اومدن تهران و منو بر داشتن و رفتیم هتل ...

جاسم هر کاری کرد نتونست با مهبد تماس بگیره و سه تایی مونده بودیم چیکار کنیم ....

مهبد می دونست که من دیگه زنی نیستم که اونو ببخشم و یا بعد از این بتونه با من با تظاهر زندگی کنه ..

اون باید قاسم می شد و از این کار اصلا خوشش نمیومد ...

فردا سه تایی رفتیم در خونه ..مهبد اومد تو راهرو و ما رو تو خونه راه نداد ..با بابا و جاسم دست داد و ابراز شرمندگی کرد و گفت : تو انجیلا دو راه داری یا همه چیز رو ندید می گیری و با بچه هات زندگی می کنی چون من نمی تونم زندگیمو عوض کنم ..نه که نمی خوام نمی تونم ...یا از هم جدا میشیم ..

گفتم : بچه هام چی اونا رو بده من بهت قول میدم هر وقت تو خواستی میارم اونا رو ببینی تو رو خدا اذیتم نکن خودت می دونی برای آویسا چقدر غصه خوردم و می خورم ..

گفت : نه بچه ها جون من هستن نمی دم ....

جاسم گفت : مهبد تو که نمی تونی هر کاری دلت می خواد بکنی اصلا یک ذره این زن رو دوست داشتی ؟ اون همه عشق و علاقه که یکشبه تموم نمی شه ..اگر نداشتی برای چی دروغ گفتی ؟

گفت : داشتم دوستش داشتم هنوزم دارم من تا آخر عمرم انجیلا رو دوست خواهم داشت ولی دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم خودش با دست خودش این زندگی رو بهم زد ...

جاسم گفت : کافی بود تو بهش قول بدی که دست از اون کارات بر داری انجیلا می خواد پیش بچه هاش باشه ...

گفت : پس می خواست تو کار من دخالت نکنه ..

من یک جاسوس تو خونه ام نمی خوام ..نمی دونم از کجا و چطور دست تو دماغم می کنم می فهمه ..با این زن میشه زندگی کرد ؟؟دیگه بهش اعتماد ندارم اونم به من ..

وگرنه من هنوزم دلم می خواست پیشم باشه اما همون طور مثل قبل نه این انجیلایی که منو می ببینه استفراغ می کنه ..منم حالا از دیدن اون استفراغ می کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش دوم






اینجا جاسم عصبانی شد و از کوره در رفت و گفت : یعنی تو اینقدر بی شرف بودی و ما نمی دونستیم ..

اینقدر بی ناموس ؟ خجالت نمی کشی که این طور با وقاحت تو صورت پدر و من نگاه می کنی و این حرفا رو می زنی ؟ من از اول می دونستم ریگی تو کفش توباید باشه ....

مهبد با پر رویی هر چه تمام تر  گفت : پس غلط کردی گذاشتی این کار بشه ...وقتی تو دبی جوجه و کباب می خوردی چرا نفهمیدی ؟ برو خشت خودتو جمع کن من اینم,, دوست ندارین برین دنبال کارتون ....

یک مرتبه با هم گلاویز شدن و برای هم خط و نشون کشیدن ...و من تو این فرصت خودمو انداختم تو خونه تا بچه ها رو بر دارم ..

ولی نبودن ..مهبد تو خونه تنها بود ...

بعدم با عصبانیت رفت تو و درو محکم بست و گفت حالا که مثل آدم رفتار نکردین منتظر عواقب اونم باشین ....منو دست کم گرفتین ..

ما فورا یک وکیل گرفتیم ..

آنا هم دلش طاقت نیاورد و اومد تهران ..دختر برادرش یعنی دختر دایی من ازدواج کرده بود مدتی رفتیم اونجا ...

جاسم باید میرفت سر کارش و من در به در به دنبال بچه ها می گشتم خونه ی مادرش رفتم نبودن خونه ی زینب .رو پیدا کردم ولی اونجا هم نبودن ..

بعد مهبد رو تعقیبش کردم چیزی دستگیرم نشد ..از راه همون شنود که تو ماشینش بود استفاده کردم ولی نتونستم چیزی بفهمم ...

با مهین خانم تماس گرفتم می گفت : آقا قاسم همون روز بچه ها رو با خودش برد و  به منم گفت نمی خواد بیای ...

تا روزی که برای دادگاه طلاق رفتیم ..

من و بابا بودیم و یک وکیل ..اما مهبد اومد با چه تشریفاتی  ..

سه تا وکیل زن با خودش آورده بود و دو تا بادی گارد همه دور و برشو داشتن و حاج آقا حاج آقا بهش بسته بودن ..احترام می کردن و اون دستور می داد ...

مردم تو دادگاه  مونده بودن این کیه که با این وضع اومده ....

از دیدن اونا  همه جا خورده بودن و بهشون نگاه می کردن ....اون سه تا خانم که باهاش به عنوان وکیل اومده بودن طوری آرایش داشتن و که فکر می کردی  الان می خوان برن عروسی ..

با لحن بدی با من حرف زدن که بی سر و صدا رضایت بده و گرنه چنین می کنن و چنان می کنن ....

طوری رفتار می کرد که من همون جا از گرفتن بچه هام نا امید شدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش سوم






پیش قاضی به گریه افتادم التماس کردم و گفتم : تو رو خدا کمک کن آقای قاضی بچه تا هفت سالگی باید پیش مادرش باشه  تازه مونس اصلا دختر خود منه مال اون نیست خواهش می کنم مدارکش هست آوردم ..

گفت : رسیدگی می کنم ..یکماه دیگه وقت دادگاه براتون گذاشتم ...

گفتم : خواهش می کنم من تو این شهر جایی رو ندارم برم تو رو خدا بچه هامو بدین من برم ..

التماس می کنم بهم رحم کنین ..

قاضی گفت : چرا اینطوری می کنی خواهر من هنوز که من رای ندادم ...

گفتم : ولی می تونم حدس بزنم چه اتفاقی داره میفته شما می دونی من چی میگم منم می دونم دارم چیکار می کنم ...

ولی فایده ای نداشت ..

من دست از پا دراز تر آنا و بابا رو بر داشتم و با ماشین رفتیم تبریز ...

تو اون یکماه من مدام خواب بودم ..قرص می خوردم تا چیزی نفهمم ..هنوز امیدوار بودم که بچه هام رو بگیرم ..با دست خالی بدون اینکه حتی ساعتم و مدارکم رو بر داشته باشم با یک کیف اومده بودم بیرون و تنها چیزی که داشتم همون ماشین بود که ازش متنفر بودم ...و درد معده و پهلو و صورتم که دوباره داشت سفید می شد ...

دادگاه دوم بر گزار شد...

دوباره مهبد اومد در حالیکه برای من  لشکر کشی کرده بود سه تا وکیل دوتا بادی گارد و چند نفر از همون دوستانی که همه کار براش می کردن اونجا بودن ...و قبل من پیش قاضی رفته بودن و با هم گرم حرف زدن ..

من این بار تنها با وکیلم رفتم ..که اونم علنا هیچ کاری نمی کرد که بعد ها فهمیدم پنجاه  میلیون تومن بهش رشوه داده و وکیل منو خریده ...و قاضی رای داد بچه ها باید پیش پدرشون باشن ..

قابل حدس بود پول های میلیونی کار خودش رو کرده بود ..البته ندیدم و این فقط یک حدس بود ...

رفتم پیش قاضی ولی فایده نداشت می گفت : شوهر شما استطاعت خوبی داره و حاضر نیست از بچه هاش بگذره تقصیر من نیست ..می خوای برو آشتی کن اون خواستدار اینه که توسط بچه ها شما رو بر گردونه ...

گفتم :چی میگی آقای قاضی من جایی نرفته بودم اون منو از خونه بیرون کرد ..به خدا دروغ میگه ..

مهبد گفت : جلوی قاضی دست بزار رو قران که من به تو گفتم برو ..تو خودت نرفتی ؟

دستپاچه شدم و گفتم : چرا رفتم ولی می خواستم یک هوایی بخورم و بر گردم نه اینکه در خونه روی من ببندی ..با یک خنده ی تمسخر آمیز گفت : آقای قاضی زنی که توی این شهر کسی رو نداره سه روز بیرون از خونه رفته هوا خوری شما جای من باشی چیکار می کنی ؟ازش بپرسین کجا رفته بود بچه هایی که اینقدر سنگ شون رو به سینه می زنه ول کرده بود به امان خدا ...

کجا رفته بود که  من خبر ندارم ..

با این حال حاضرم با شرایطی که گفتم بیاد زندگی کنه ..من خرج خودشو بچه ها رو میدم ..

فقط همین قدر ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش چهارم






گفتم باشه قبول می کنم می خوام پیش بچه هام باشم چیکار کنم آقای قاضی شما بگو,,,

بزارین بچه هام پیشم باشن هر کاری شما بگین می کنم ؟

گفت : این دیگه به خودتون مربوط میشه برین یک جا با هم توافق کنین ...من تا آخر وقت هستم ...

حرف بزنین و بر گردین ..از دادگاه اومدیم بیرون ..

با لحنی مهربونی مثل روزای اول  ازم پرسید : می خوای با هم بریم ناهار بخوریم و حرف بزنیم ..من خیلی ساده تر اونی بودم که خودم فکر می کردم نور امیدی تو دلم افتاد گفتم :باشه بریم ...

منو برد به یک رستوران خیلی عالی و غذا سفارش داد ...

گفتم گیرا رو مونس خوبن ؟..فکر نمی کردم تو یک روز اونا رو از من جدا کنی .مهبد تو رو خدا بزار پیش من باشن ...

گفت: مقصر خودتی بی خودی زندگیمون رو خراب کردی ..

من بهت گفته بودم حالا هم خیلی فکر کردم دیگه برام سخته هر روز با قیافه ی عبوس تو روبرو بشم ..از بچه هام هم نمی گذرم ...

می خوای یک کاری بکنیم یک خونه نزدیک مادرم اجاره می کنم برو اونجا ,,

بچه ها پیش تو باشن تبریز نمی زارم ببری ..من میام می بینمشون ...

گفتم : مهبد نکن ..تو رو خدا اینقدر منو تحقیر نکن من یک زنم تو چرا داری مثل کلفتت با من رفتار می کنی ؟

گفت : این واقعیت های زندگیه ..من یک بار به دنیا میام و می خوام خوش باشم ..

نمی خوام هر بار که میام خونه زنم از دیدین من عق بزنه ..فکر می کنی نمی فهمم ..

گفتم طوری حرف می زنی که انگار من زر خرید توام ..اصلا کسی رو جز خودت آدم حساب می کنی ؟

اگر به خاطر بچه هام نبود همین الان تف هم تو صورتت نمینداختم عوضی اشغال ..

تو کثیف ترین و بی چشم رو ترین آدمی هستی که دنیا به خودش دیده ..تو از بدی همتایی نداری ..من حتی رحم و شفقت رو تو صورت قاتل ها دیدم ولی تو بیشتر از هر کسی پستی و فرو مایگی تو وجودت داری ..

زیر بار ظلم تو نمیرم ..بچه ها مال من هستن هر طوری شده اونا رو ازت می گیرم ...

از یعقوب نتونستم چون فقط هجده سالم بود ....

از جام بلند شدم و از رستوران اومدم بیرون ...

پشت سرم اومد و بازوی منو محکم گرفت و فشار داد و گفت : ببین سر جات می شینی وگرنه اون صورتت با اسید طوری میشه که بچه هات هم بهت نگاه نکنن ..

بی سر و صدا طلاق بگیر برو تا بلایی سرت نیومده  ..از من گفتن بود خود دانی....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش پنجم






با عجله برگشتم دادگاه می خواستم به قاضی بگم که تهدیدم کرده ..

ولی اون رفته بود ..فردا دوباره رفتم ..مهبد نیومده بود و همون سه تا زن اومدن ...

به قاضی التماس کردم گریه کردم ..ولی فایده ای نداشت اون قاضی حکم رو صادر کرد و به قول خودش دلش برای من سوخت دستور داد برم بچه ها را ببینم و از اون به بعد هم ماهی یکبار بیست و چهار ساعت پیش من باشن ...

همه چیز در نظرم تیره و تار بود ..

به من گفتن همین امروز بعد از ظهر برم خونه ی مادرمهبد  و بچه ها رو ببینم ...

چطور می تونستم از بچه هام دل بکنم ....

خدای من باور کردنی نبود ولی دوباره همون بلا سرم اومد و من باید از گیرا و مونس جدا می شدم ..و تک و تنها بر می گشتم تبریز ....

از همون جا یکسر رفتم خونه ی مادر مهبد ..

منتظرم نبود ..مهبد بهش گفته بود بعد از ظهر میرم ...

بچه ها هم اونجا نبودن ..پدر و مادرش اونقدر متاسف بودن و برای این وضع گریه کردن که من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ..

پدرش چنان هق و هق گریه می کرد که شونه های پیر مرد تکون می خورد ....بعد با دستمال صورتش رو خشک کرد و با تاسف گفت : کاش بدنیا  نمی اومد ..

کاش همچین فرزندی نداشتم ...دختر ما بهت نمی گیم بمون و بساز چون از همه چیز با خبریم ..برو دخترم این مرد به درد زندگی کردن نمی خوره ..

تا موقعی که نمی دونستی حرفی نبود ولی حالا دیگه امکانش نیست ... و من بی اختیار سرمو گذاشتم روی شونه ها ش و گریه کردم ..

اونجا موندم مادرش سفره پهن کرد ..ولی من اشتها نداشتم و منتظر گیرا و مونس تو یک اتاق دراز کشیدم  ....

تا مهبد بچه ها رو آورد فکر نمی کرد من اونجا باشم ..

گیرا تو بغلش بود و دست مونس دنبالش میومد  ...

با دیدن من جا خورد و بدون اینکه حرفی به من بزنه  خطاب به مادرش گفت : بچه ها دست شما سپرده من دم در می مونم یکساعت دیگه بیارشون بده به من ...

فقط نگاهش کردم ..گیرا و مونس رو گرفتم تو بغلم ..اشک می ریختم و سر و روی اونا رو می بوسیدم و می بوئیدم ..با خودم فکر کردم برم بهش بگم که حاضرم قبول می کنم می خوام پیش بچه هام باشم .

آره من به هر خاری خفتی به خاطر اونا تن در میدم و بچه هامو پیش خودم نگه می دارم ..

با این فکر دویدم دم در که با مهبد حرف بزنم ..ولی دیدم با یک زن تو ماشین نشسته و دارن با هم می گن و می خندن ..حالشون بر خلاف حال من خیلی خوب بود ...

حال بدی داشتم خیلی بد ...که فهمیدم اگرم بخوام نمی تونم این کثافت کاری رو تحمل کنم ..این بود که قبل از اینکه منو ببینن برگشتم ..

وقتی با مونس حرف می زدم متوجه شدم چند جای بدنش کبوده ..

پرسیدم چی شده گفت : بابا عصبانی شد غذامو نخوردم چون  تو رو خواستم منو زد ...

دیگه حال روز من معلوم بود ..یک فکری به خاطرم رسید ..و اینکه بچه ها رو بدزدم ...

آره این تنها راه نجاتم بود ..و نقشه این کارو کشیدم ..می خواستم بعد از این که اونا رو دزدیم  ببرمشون جایی که دست مهبد بهشون نرسه .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘💘

#قسمت_چهلم و نهم -بخش پنجم






با عجله برگشتم دادگاه می خواستم به قاضی بگم که تهدیدم کرده ..

ولی اون رفته بود ..فردا دوباره رفتم ..مهبد نیومده بود و همون سه تا زن اومدن ...

به قاضی التماس کردم گریه کردم ..ولی فایده ای نداشت اون قاضی حکم رو صادر کرد و به قول خودش دلش برای من سوخت دستور داد برم بچه ها را ببینم و از اون به بعد هم ماهی یکبار بیست و چهار ساعت پیش من باشن ...

همه چیز در نظرم تیره و تار بود ..

به من گفتن همین امروز بعد از ظهر برم خونه ی مادرمهبد  و بچه ها رو ببینم ...

چطور می تونستم از بچه هام دل بکنم ....

خدای من باور کردنی نبود ولی دوباره همون بلا سرم اومد و من باید از گیرا و مونس جدا می شدم ..و تک و تنها بر می گشتم تبریز ....

از همون جا یکسر رفتم خونه ی مادر مهبد ..

منتظرم نبود ..مهبد بهش گفته بود بعد از ظهر میرم ...

بچه ها هم اونجا نبودن ..پدر و مادرش اونقدر متاسف بودن و برای این وضع گریه کردن که من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ..

پدرش چنان هق و هق گریه می کرد که شونه های پیر مرد تکون می خورد ....بعد با دستمال صورتش رو خشک کرد و با تاسف گفت : کاش بدنیا  نمی اومد ..

کاش همچین فرزندی نداشتم ...دختر ما بهت نمی گیم بمون و بساز چون از همه چیز با خبریم ..برو دخترم این مرد به درد زندگی کردن نمی خوره ..

تا موقعی که نمی دونستی حرفی نبود ولی حالا دیگه امکانش نیست ... و من بی اختیار سرمو گذاشتم روی شونه ها ش و گریه کردم ..

اونجا موندم مادرش سفره پهن کرد ..ولی من اشتها نداشتم و منتظر گیرا و مونس تو یک اتاق دراز کشیدم  ....

تا مهبد بچه ها رو آورد فکر نمی کرد من اونجا باشم ..

گیرا تو بغلش بود و دست مونس دنبالش میومد  ...

با دیدن من جا خورد و بدون اینکه حرفی به من بزنه  خطاب به مادرش گفت : بچه ها دست شما سپرده من دم در می مونم یکساعت دیگه بیارشون بده به من ...

فقط نگاهش کردم ..گیرا و مونس رو گرفتم تو بغلم ..اشک می ریختم و سر و روی اونا رو می بوسیدم و می بوئیدم ..با خودم فکر کردم برم بهش بگم که حاضرم قبول می کنم می خوام پیش بچه هام باشم .

آره من به هر خاری خفتی به خاطر اونا تن در میدم و بچه هامو پیش خودم نگه می دارم ..

با این فکر دویدم دم در که با مهبد حرف بزنم ..ولی دیدم با یک زن تو ماشین نشسته و دارن با هم می گن و می خندن ..حالشون بر خلاف حال من خیلی خوب بود ...

حال بدی داشتم خیلی بد ...که فهمیدم اگرم بخوام نمی تونم این کثافت کاری رو تحمل کنم ..این بود که قبل از اینکه منو ببینن برگشتم ..

وقتی با مونس حرف می زدم متوجه شدم چند جای بدنش کبوده ..

پرسیدم چی شده گفت : بابا عصبانی شد غذامو نخوردم چون  تو رو خواستم منو زد ...

دیگه حال روز من معلوم بود ..یک فکری به خاطرم رسید ..و اینکه بچه ها رو بدزدم ...

آره این تنها راه نجاتم بود ..و نقشه این کارو کشیدم ..می خواستم بعد از این که اونا رو دزدیم  ببرمشون جایی که دست مهبد بهشون نرسه .




دوستان اينم قسمتهاى امروز قسمت پنجم دوبار اومده



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

واى خداى من چه سرنوشتى پيدا كرد اينا از بى عقليه خودشه وقتى يه إدم انقدر بى حساب كتاب خرج مى كنه معلومه اختلاس گره انقدر ادم بى عقل واى خدا قلبم درد گرفت😭😭😭

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چقدر خانونم گلکار اذیت میکنه😐😐،یه روز کلا پنج قسمت میزاره. یه روز اصلا نمیزاره. دیگه خودشون گفتن هروز یه قسمت ولی امروز که نصف قسمت بود. جمعه هم که نزاشت. مسؤولین رسیدگی کنن😓😓

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️

انجیلا چوب حماقتاشو خورده.... مگه میشه بعد از دوتا ازدواج ناموفق با یه نفر دیگه اینجوری بدون هیچ شناختی و با شرط اینکه کار به کار من نداشته باش ازدواج کرد؟؟؟؟

اگه همون موقع که خانوادش دیدن یعقوب قبلا دوتا زن داشته میگفتن سرنوشت این بشر کلا یه جور دیگه رقم میخورد...

طفلک بیچاره...

چقدر خانونم گلکار اذیت میکنه😐😐،یه روز کلا پنج قسمت میزاره. یه روز اصلا نمیزاره. دیگه خودشون گفتن ه ...

😂😂😂😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
انجیلا چوب حماقتاشو خورده.... مگه میشه بعد از دوتا ازدواج ناموفق با یه نفر دیگه اینجوری بدون هیچ شنا ...

اره واقعا عزيزم نكته ى خوبى رو اشاره كردى 👍👍👍👍👍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ولی من میگم اشتباه اول از مادرش بود. دوم و سوم چی؟؟ خودش میگفت وقتی از خونه احمد تو روستا اومدیم دیگه ازش بدم نمیومد. یا خودش گفت عاشق مهبد شدم. منتظر ورود فرد چهارمی به زندگیش باشید😄😄

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
ولی من میگم اشتباه اول از مادرش بود. دوم و سوم چی؟؟ خودش میگفت وقتی از خونه احمد تو روستا اومدیم دیگ ...

دقيقا اولى رو مادرش به زور داد اما دومى و سومى چى خودش اشتباه كرده ادم چوب اشتباه خودشو ميخوره وقتى بدون فكر و تحقيق ازدواج مىكنه عواقب خوبى نداره جالبه داداشش شهاب ميگفت تا من تحقيق نكنم كه چه جور ادميه محاله بزارم زنش بشى ولى زود رفت ايتاليا و ديگه هيجى به هيچى

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

چهلم

کوشولووووو | 16 ثانیه پیش
2791
2779
2792