2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106433 بازدید | 933 پست

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش اول





شهاب بالافاصله زنگ زد کسی جواب نداد ...چند دقیقه بعد یک شماره ی ناشناس به شهاب زنگ زد ..

جواب داد ..بله بفرمایید ..

یکی از اون طرف گفت : من قیاسی هستم شما با شماره ی من تماس گرفتین ؟...

شهاب گیج شده بود گفت: بله ولی  این شماره نبود من با یک شماره ی دیگه با شما تماس گرفتم آقای قیاسی ؟

گفت : بله دیدم امری داشتین ؟

شهاب گفت : بله  و با شما کار داشتم ...شما رو آقای رفعت به ما معرفی کرده   مشکلی داریم که شاید به دست شما حل بشه ....

گفت : بفرمایید در خدمتم ..

شهاب گفت : ما عازم رُم هستیم همه ی کارامون رو انجام دادیم امروز به من خبر دادن که خواهر زاده م توسط پدرش ممنوع الخروج شده ...

گفتن به دست شما حل میشه ..

پرسید خواهرتون طلاق گرفتن ؟

گفت : بله ..

پرسید: حضانت بچه با کی بوده ؟ بدون اجازه دارن با خودشون می برن ؟

گفت: نه خیر ما هم غافل گیر شدیم حضانت با  مادرشه ...

گفت :بسیار خوب پس مشکلی نیست اگر با پدرش مشکل قانونی نداره کاری سختی برای من نیست  من درستش می کنم ..کجا شما رو ببینم ..

شهاب گفت : خواهش می کنم من خدمت میرسم ..

گفت : نه بفرمایید من میام ..مدارکتون رو هم آماده کنین ...

شهاب  فورا آدرس هتل رو داد ...و ساعت هشت شب قرار گذاشتن که همدیگر رو تو لابی هتل ببینم ...

ما زودتر رفتیم پایین و منتظر شدیم ..

مونس  یکم شیطون بود و این ور و اون رو میرفت و بازی می کرد ..حواسم پرت شد و یک مرتبه دیدم نیست ..

هراسون از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم نبود دویدم بطرف پذیرش و دیدم مونس داره از در میره بیرون ..

با سرعت رفتم که بگیرمش نفهمیدم چی شد که سینه به سینه خوردم به یک مرد ..

عذر خواهی کردم و رفتم دست مونس رو گرفتم و گفتم : دخترم گم میشی بیا بریم تو گفت می خوام اونجا رو ببینم ..

گفتم خیلی خوب بیا با هم بریم ولی بدون اجازه جایی نرو باشه مامان ؟ ..

کمی طول کشید تا برگشتم ....

از دور دیدم یکنفر اومده و داره با شهاب و بابا حرف می زنه ..

رسیدم به اونا فورا شهاب منو معرفی کرد و گفت: خواهرم انجیلا ..آقای دکتر قیاسی ...اون مرد از جاش بلند شد و  با ادب هر چه تمام تر دوتا دستشو گرفت روی سینه اشو با احترام سرشو خم کرد  و گفت : از زیارتون خوشبختم سر کار خانم ..موید باشید ..

گفتم : ممنونم بفرمایید لطفا ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش دوم





مرد ی بود بلند قد و چهار شونه و خیلی کم چاق یک پیراهن یقه سه سانتی با دوکمه ی بسته پوشیده بود ولی کت و شلوار بسیار شیک و گرونی به تن داشت ..

توی یک دست دو تا انگشتر عقیق و تو دست دیگه اش یک انگشتر با نگین فیروزه کرده بود ..

یک ته ریش مختصری هم داشت ..که گاهی دستشو می کشید به اون و زیر لب چیزی می گفت ...

خوش قیافه بود با چشمانی درشت و سیاه ...وقتی حرف می زد گاهی از کلمات عربی استفاده می کرد و اونم بشدت غلیظ در حالیکه  می تونست کاملا راحت فارسی حرف بزنه و من نمی فهمیدم چرا از اون کلمات استفاده می کنه ....

شهاب براش کمی توضیح داد و اون می گفت : این کار مثل آب خوردنه نگران نباشید ..به حمد و حول قوه ی الهی انشالله زود درستش می کنم .... اصلا جای نگرانی نیست ..

بعد رو کرد به آنا و گفت : شما کاملا معلومه یک تبریزی اصیل و خانواده دار هستین ...

آنا گفت : بله همین طوره مادر من از شازده خانم های قاجار بود و پدرم از سر شناس های تبریز بوده,, شما چی ؟ تهرانی هستین ؟

گفت : البته ,,ولی دبی بزرگ شدم ..پدر اونجا صرافی دارن و من خودم تاجرم ..به واسطه ی همین دوست و آشنایان زیادی که دارم میتونم کارمو راه بندازم  ..

می دونین که تو این مملکت اگر پارتی نباشه کار پیش نمی ره ..

آنا پرسید : شما اونجا زندگی می کنین ؟

گفت : اصلا خانواده ام همه اونجا هستن ..ولی من بیشتر ایرانم ..

شهاب پرسید : ببخشید آقای دکتر ما زیاد وقت نداریم دقیقا چقدر طول می کشه این کار درست بشه ..

گفت : فردا صبح انشا ءالله ترتیبشو میدم ..شما نگران نباشین ..الحمدالله ..الحمدالله خدا رو شاکرم که دوستان خوبی دارم ...

و همین طور که حرف می زد به من با دقت نگاه می کرد ...

و ازم پرسید : چند وقته شما طلاق گرفتین ؟

گفتم : یکسال و سه ماه ..پرسید همین یک دونه بچه رو دارین ؟

گفتم : بله ....نه نه ,من یک دختر دیگه ام دارم ..

گفت : اون پیش پدرشه ؟

گفتم : بله ..البته ..ربطی به این موضوع نداره ...ببخشید من باید مونس رو ببرم بالا داره اینجا رو شلوغ می کنه ..

شما با شهاب جان هماهنگ کنین ...

از نوع نگاهش خوشم نمی اومد و احساس می کردم داره زیادی پرس و جو می کنه ..و منم از جواب هایی که باید می دادم بدم میومد ..

این بود که خدا حافظی کردم و رفتم به اتاقم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش دوم





مرد ی بود بلند قد و چهار شونه و خیلی کم چاق یک پیراهن یقه سه سانتی با دوکمه ی بسته پوشیده بود ولی کت و شلوار بسیار شیک و گرونی به تن داشت ..

توی یک دست دو تا انگشتر عقیق و تو دست دیگه اش یک انگشتر با نگین فیروزه کرده بود ..

یک ته ریش مختصری هم داشت ..که گاهی دستشو می کشید به اون و زیر لب چیزی می گفت ...

خوش قیافه بود با چشمانی درشت و سیاه ...وقتی حرف می زد گاهی از کلمات عربی استفاده می کرد و اونم بشدت غلیظ در حالیکه  می تونست کاملا راحت فارسی حرف بزنه و من نمی فهمیدم چرا از اون کلمات استفاده می کنه ....

شهاب براش کمی توضیح داد و اون می گفت : این کار مثل آب خوردنه نگران نباشید ..به حمد و حول قوه ی الهی انشالله زود درستش می کنم .... اصلا جای نگرانی نیست ..

بعد رو کرد به آنا و گفت : شما کاملا معلومه یک تبریزی اصیل و خانواده دار هستین ...

آنا گفت : بله همین طوره مادر من از شازده خانم های قاجار بود و پدرم از سر شناس های تبریز بوده,, شما چی ؟ تهرانی هستین ؟

گفت : البته ,,ولی دبی بزرگ شدم ..پدر اونجا صرافی دارن و من خودم تاجرم ..به واسطه ی همین دوست و آشنایان زیادی که دارم میتونم کارمو راه بندازم  ..

می دونین که تو این مملکت اگر پارتی نباشه کار پیش نمی ره ..

آنا پرسید : شما اونجا زندگی می کنین ؟

گفت : اصلا خانواده ام همه اونجا هستن ..ولی من بیشتر ایرانم ..

شهاب پرسید : ببخشید آقای دکتر ما زیاد وقت نداریم دقیقا چقدر طول می کشه این کار درست بشه ..

گفت : فردا صبح انشا ءالله ترتیبشو میدم ..شما نگران نباشین ..الحمدالله ..الحمدالله خدا رو شاکرم که دوستان خوبی دارم ...

و همین طور که حرف می زد به من با دقت نگاه می کرد ...

و ازم پرسید : چند وقته شما طلاق گرفتین ؟

گفتم : یکسال و سه ماه ..پرسید همین یک دونه بچه رو دارین ؟

گفتم : بله ....نه نه ,من یک دختر دیگه ام دارم ..

گفت : اون پیش پدرشه ؟

گفتم : بله ..البته ..ربطی به این موضوع نداره ...ببخشید من باید مونس رو ببرم بالا داره اینجا رو شلوغ می کنه ..

شما با شهاب جان هماهنگ کنین ...

از نوع نگاهش خوشم نمی اومد و احساس می کردم داره زیادی پرس و جو می کنه ..و منم از جواب هایی که باید می دادم بدم میومد ..

این بود که خدا حافظی کردم و رفتم به اتاقم ...





داستان #انجیلا💘💘
#قسمت_بیستم و نهم- بخش سوم



مدتی بعد شهاب و آنا و بابا اومدن تو اتاق من که در موردش حرف بزنن ..
شهاب می گفت : یعنی می خواد چقدر بگیره ؟ بد کاری کردیم  قیمت رو باهاش تموم نکردیم ..این بابا دکتره اقتصاده ..
کلی معلومات داره عربی انگیسی و حتی فرانسه بلده و از اون کلاس بالاهاست هر چی پرسیدم هزینه اش چقدر میشه نگفت ..
آقای رفعت گفته کم نمی گیره ..کارش اینه پس چرا اون گفت به خاطر دوستی با رفعت این کارو می کنه ؟ ..
بابا گفت : من فردا یک زنگ به رفعت می زنم ببینم چی میگه..نمی دونم شاید  این شخص اصلا اونی که اون گفته بود نیست ...
مهبد قیاسی مدارک رو از شهاب گرفته بود و با خودش برده بود ..
اما  ما فردا تا غروب منتظر شدیم و ازش خبری نشد ....شهاب مرتب  به دو شماره ای که  ازش داشتیم  زنگ می زد ..ولی می گفت دستگاه خاموشه ....برای همه ی ما معمایی درست شده بود و بیشتر از هزینه ای که باید می کردیم می ترسیدیم ...
کاری جز صبر از دستمون بر نمی اومد ..همه تو اتاق آنا جمع شده بودیم ...
چایی و نسکافه سفارش دادیم و مشغول خوردن بودیم که تلفن شهاب زنگ خورد ..بلافاصله با خوشحالی گفت : سلام آقای دکتر ..بله ...بله ..ما الان تو اتاق بابا اینا هستیم ..
شما تو لابی بمونین میایم پایین .....آخه چرا ؟ ...باشه تشریف بیارین بالا اتاق 209..نه بابا چه زحمتی ؟ ..
گوشی رو قطع کرد و با دستپاچگی گفت ..داره میاد بالا ..جمع کنین ..حتما کارو درست کرده ..
حالا ببینم چقدر می خواد بگیره ...
چند دقیقه ی بعد در اتاق رو زدن ....شهاب درو باز کرد ..مهبد با یک سبد بزرگ گُل ارکیده ی سفید پشت در بود ...
همه از تعجب مونده بودیم این گل برای چیه ؟ ..
با یک خنده ی از ته دل سلام کرد و گفت : من اومدم شما  رو با احترام به شام دعوت کنم ..شهاب گفت : بفرمایید تو دکتر جان ...
گفت : نه اصلا مزاحم نمیشم .
آنا گفت : گل برای چیه آقای دکتر ..چه دلیلی داره شما برای ما گل بیارین ...
گفت : خیلی دلیل داره شما تو شهر ما مهمون هستین و من خیلی ارادت پیدا کردم به شما ..اصلا قابل شما رو نداره ..






#ناهید_گلکار
@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش چهارم




امشب براتون جا رزرو کردم و شام افتخار بدین در خدمت شما باشم ، انا علی الیقین ..شما ..جایی رو نرفتین بگردین تا حالا ,,من باید شما رو ببرم ...

من پرسیدم آقای دکتر کار مونس چی شد ؟

گفت : اونم روی چشمم اشکالاتی داشت انشالله فردا انجام میشه ..


شهاب سبد گل رو گرفت و گذاشت تو اتاق ولی قیاسی  همین طور تو پاشنه ی در ایستاده بود اصرار می کرد اونشب ما رو ببره برای شام بیرون ....

بابا گفت : نه ما مزاحم شما نمیشیم همین جا تو هتل شام می خوریم شما مهمان ما باشین ...

گفت : لا محال ..من شما رو دعوت کردم و خوب نیست که قبول نکنین ..

آنا گفت : لطف کردین چشم حتما میایم ..منم دلم گرفته تو این هتل ..

با اعلام موافقت آنا کار تموم شد و مهبد قیاسی خدا حافظی کرد و آدرس داد به شهاب و گفت منتظرتون هستم و نگاهی به من کرد و رفت ...

شهاب می گفت این سبد گل خیلی گرونه و پول زیادی براش داده ..نمی دونم چرا ؟ شاید می خواد از ما پول زیادی بگیره ؟

پس چرا ما رو شام دعوت کرده اونم تو برج سفید ....

من گفتم :من که نمیام چون مونس خوابش میگیره ..اصلا حوصله ندارم ....

ولی با اصرار آنا و شهاب و اشتیاق مونس منم حاضر شدم ورفتم ..یک رستوران گردون تو طبقه ی آخر برج سفید تو پاسداران بود ..

میز مجللی برای ما چیده شده بود چند تا گارسون رو در خدمت ما گرفته بود و همه جور پیش غذا برای ما مهیا بود ....

مهبد خوش رو و خوش زبون و خیلی گرم و مهربون از ما پذیرایی می کرد  ..وقتی ما نشستیم اومد و کنار من نشست و مونس رو گرفت روی پاش و گفت : واقعا چه دختر دوست داشتنی دارین  ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش پنجم




گفتم :ممنونم لطف دارین .

گفت : من عاشق دخترم ولی قسمت نبود خدا به من پسر داد خدا رو شکر ولی خیلی دلم دختر می خواد  چون شیرین و مهربونه ...(رو کرد به منو پرسید ) راستی منو ببخشید معنای انجیلا چیه ؟ چرا اسم شما رو انجیلا گذاشتن ؟

آنا طبق معمول به جای من جواب داد که ...اسم یک باغی پر از گل بوده ..مادرم این اسم رو دوست داشت و به من گفت بزارم روی دخترم ...

آخه می دونین منم دو بار پسر به دنیا آوردم ....و خیلی دختر دوست داشتم و خدا اونو بهم داد ....

نمی دونین انجیلا وقتی کوچیک بود چقدر قشنگ بود مثل عروسک موهای بور چشماهای سبز و براق ..

مردم دست به دست می بردنش ..من برای تولد یکسالگیش  مجبور شدم صد و بیست تا مهمون تو باشگاه دعوت کنم و کیک سه طبقه سفارش دادم ..از بس همه دوستش داشتن ...

با تندی گفتم : آنا خواهش می کنم ...

گفت : ای بابا داریم حرف می زنیم ...دوسالگیش هم همین کارو کردم  و این دیگه عادت ما شد ..همیشه تولد هاش اونقدر برو بیا داشتیم که هر بار مثل عروسی جشن می گرفتیم ....

مهبد با اشتیاق گوش می داد و می خندید ..و می گفت :مرحبا ..مرحبا ....حالا شهاب و بابا هم از دیدن اشتیاق اون یاد خاطراتشون از من افتاده بودن ..

یکی این می گفت یکی اون ..و من داشتم آب می شدم و میرفتم تو زمین فرو ....

هر چی اشاره می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد..

ناراحت شدم و بالاخره با تندی گفتم : تو رو خدا بسه دیگه از یک چیز دیگه حرف بزنین ....

مهبد گفت : اتقاقا خیلی برام جالب بود ..چون منم خیلی مورد توجه خانواده ام بودم وقتی رفتم امریکا درس بخونم همه اومده بودن پیش من و طاقت دوری منو نداشتن درست مثل شما عزیز دردونه بودم ....

شهاب پرسید : الان خانواده محترم تو دبی هستن ؟

گفت : بله ..مدرک دکترا مو که گرفتم با یک خانم ازدواج کردم و با هم رفتیم دبی  ..یک پسر دارم هشت سالشه  ولی الان دو ساله طلاق گرفتیم ..و زنم رفته نروژ پسرم پیش مادرم تو دبی زندگی می کنه  ..

گفتم بچه رو از مادرش گرفتین نذاشتین با خودش ببره ؟

گفت : نه من به خاطر کار زیاد دلم می خواست پسرم با مادرش باشه اصلا بچه باید پیش مادرش باشه , ولی اون عاشق یک مرد دیگه شده بود و متاسفانه بچه رو نخواست و با اون مرد رفت ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و نهم- بخش ششم





بعد گفت: عفواً ..عذراً  من الان بر می گردم ..

انگشتر هاشو از دستش در آورد و یک ساعت خیلی گردون قیمت به دستش بود باز کرد و گذاشت رو میز و رفت ....

شهاب خودش با اینکه آدم پول داری بود خیلی رزق و برق مهبد چشمش گرفته بود ..

گفت : این آدمی که من می ببینم یا می خواد پول خیلی زیادی از ما بگیره یا منظور دیگه ای داره نباید به این سادگی ها باشه ...

گل و ,,دعوت و ,,این شام و,,,, باید سر در بیارم ...اون داره ما رو نمک گیر می کنه و حتما یک دلیلی داره  من مشکوک شدم بهش ...

و احتمالا فکر کرده ما خیلی پول داریم ..این کارا رو می کنه تا حسابی ما رو سر کیسه کنه وگرنه چرا امروز کار مارو درست نکرد ؟

من و بابا هم همین نظر رو داشتیم ..

ولی آنا می گفت : شما ها که به همه مشکوک میشین بیچاره با چه حسن نیتی داره از ما پذیرایی می کنه ..

بس کنین دیگه به زور که نمی تونه ازمون پول بگیره ..اصلا فکر نکنم احتیاجی به این پولا داشته باشه ...پیش داوری نکنین .

چند دقیقه بعد مهبد که هنوز دستش خشک نشده بود و داشت دکمه ی سر دست پیرهنشو می بست بر گشت و چند تا صلوات فرستاد و گفت : متاسفانه من امشب هنوز نتونستم نماز بخونم ..

وضو گرفتم که شامم با وضو باشه ..

عذراً من اینطوری بزرگ شدم ..و نشست و شام اصلی رو آوردن ...

من دیگه از اون پذیرایی و شام و دسر نمی دونم چی بگم ..

نمی فهمیدم اون داره خود نمایی می کنه یا من این طور چیزا ندیده بودم و اون آدم طبیعی بود اصلا نمی شد متوجه شد انگار  یک طوری داشت ما رو مدیون خودش می کرد  ..

وقتی می خواستیم برگردیم هتل ..

خودش با اصرار ما رو با ماشین شاسی بلند سیاه رنگش رسوند هتل و رفت ....

ولی من اصلا از توجه و نگاه های اون خوشم نمی اومد ..

خدا خدا می کردم که هر چی زودتر کار مونس درست بشه و ما بدون درسر بتونیم از ایران بریم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
الان نهاری مون تموم میشه .... بقیه داستانو بذارید دیگه 

سلام عزيزم گذاشتم 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام  چرا اینقدر کم😕😕😕

سلام عزيزم اره امروز كم گذاشتن

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

الان بامهبدازدواج ميكنه فقط خداكنه اين يكي واقعاانسان باشه

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
الان بامهبدازدواج ميكنه فقط خداكنه اين يكي واقعاانسان باشه

اره. منم فكر كردم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام رم عزیز سپاسگزار از محبتت من فکر کنم این اقای دکتر با انجیلا ازدواج میکنن و با نفوذی که داره آویسا رو هم میگیره از یعقوب براش میرن دبی زندگی میکنن 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

سلام رم عزیز سپاسگزار از محبتت من فکر کنم این اقای دکتر با انجیلا ازدواج میکنن و با نفوذی که داره آو ...

خواهش مى كنم عزيز دلم😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792