2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106430 بازدید | 933 پست

ممنون ramعزیزم  امیدوارم اتفاقای  خوبی برای  انجیلا بیفته من فکر میکنم از احمد جدا میشه وآویسا رو هم میاره پیش خودش وبا دختراش زندگی میکنه

توهرتاپیکی غلط املایی ببینم  تذکر میدم  لطفا ناراحت نشین دوستای گلم 😍😍😍😍😍😍
ممنون ramعزیزم  امیدوارم اتفاقای  خوبی برای  انجیلا بیفته من فکر میکنم از احمد جدا می ...

خواهش ميكنم اره شايد شبيه داستان دل بشه كه ليلا هم بچه رضا رو بزرگ كرد 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

چقد کفر ادمو در میاره مگ.میشه ادم‌بتومه همچیمن مردیو تحمل کنه فقط بخاطر حرف مردم اونم تو این زمونه 

اگر تمام عمر؛ جوراب ابریشمی بپوشم فکر نکنم اثر جای زخمی که روی قلبم است محو شود …

واقعآ که از تبریزیا بعیده والا اینطوری ما زیر ظلم نمیریم 

خودشم یه خانواده فرهنگی و اصیل ما اصلا ببخشیدا این جور دهاتیا رو تو خونمون راه نمیدیم 

خودشم طرف به این زیبایی باشه 

درسته خواهر منم ز ن یه دهاتی وکیل شده ولی هیچ وقت با فرهنگ اون ن میسازه فقط به خاطر حرف مردم تحمل میکنه ولی شوهر اون  فرهنگش پایینه از این  کارا نمیکنه

ولی با تاسف میگم راه دادیم😔😔 اینا تا یکم خودشونو میگیرن همینطوری از خودت بیخود میشن 

داماد ما تا تو سرش دو تا مو کاشت  و بچه دار هم نمیشد با هزار عمل و  مصیبت بچه دا ر شد تازه داره به خواهرم زور میگه و بهش میگه تو بیسواد ی و خیلی حرفا 

🦋 💘💘   انجیلا  💘💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و ششم- بخش اول






آنا می دونست که من حال زیاد خوبی ندارم و دلش نمی خواست منو ناراحت کنه  با تردید گفت : می خواستم یک چیزی بهت بگم ولی تو رو خدا خودتو ناراحت نکن, مجبورم تو رو در جریان بزارم ..

آخه احمد شورشو در آورده ..دارم دیوونه میشم دختر وحیده خانم رفته پیشش دندونشو درست کنه بهش نظر داشته...

دختره الان دو روزه حالش بده ..داره دیوونه میشه ..

وحیده اومد پیش من و میگه چرا با دخترم همچین کاری کرده ....آخه مادر من چی بگم به این شوهرت  نمیگه ما یک عمر با احترام زندگی کردیم بابای تو تا حالا دست از پا خطا نکرده همچین چیزا  تو خانواده ی ما نبوده ... ندیدیم و عادت نداریم خوب تو جلوش بگیر ...

اصلا از حرف آنا تعجب نکردم و گفتم : چیکار کنم ؟ چاره ای دارم؟ ..کاری نیست که نکرده باشم دیگه حریفش نمیشم آنا تو رو خدا شما دیگه بهم فشار نیارین خودم دارم خُرد میشم هر روز یکی زن زنگ می زنه و می خواد یکی رو لو بده ..

باز همون زنگ می زنه و یکی دیگه رو لو میده من به اونا  چی بگم ؟ ..

احمد به این کار عادت کرده ..من می دونم که نه عادت شو ترک می کنه نه به قولش عمل ..نمی دونم باید چیکار کنم ....شما یک راهی بزار جلوی پام ...

گفت : به خدا ما از این چیزا ندیدیم ..مگه میشه مرتیکه دلش دروازه است چه خبره برای چی این کارو می کنه؟

لاس زدن با دختر و زن مردم این یک افتضاحه ...بابا یکی میره یک خطایی می کنه گوش تا گوش خبر دار نمیشه ..

این احمق گندش عالم رو بر داشته .. بابات داره سکته می کنه ..

می خواست بره سراغش ولی من نذاشتم گفتم تو مخالفی...... چرا انجیلا تو حرفی بهش نمی زنی ؟

منم دارم بهت شک می کنم جلوش بگیر  ...مردم هزار تا حرف برات در آوردن میگن حتما تو هم سرت جایی بند شده که به روی خودت نمیاری ...

گفتم : بسه آنا نمی خوام بشنوم ...دیگه خسته شدم ..مگه میشه جلوش در نیام هر شب دعوا داریم ...

نباید جلوی چشم مردم دعوا کنم که ....آنا جان گوش نمی کنه از این گوش می گیره و از اون یکی در می کنه فایده نداره  ؟

می تونم طلاق بگیرم ؟ میشه ؟ خودت می خوای من  این کارو بکنم ؟ اگر شما و باباراضی باشین من از خدا می خوام ...

گفت : وای نه تو رو خدا انجیلا جلوی دوست و فامیل من چی بگم برای کی توضیح بدم ..

دیگه اینبار میگن حتما خودت یک عیبی داری ..همه که بد نمیشن تقصیر میفته گردن تو ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و ششم- بخش دوم





گفتم : پس اینقدر نگو بریم حسابشو برسیم ..فردا باید تو صورت هم نگاه کنیم ..

لطفا به روی خودتون نیارین نزاین دوباره مجبور بشم طلاق بگیرم ....چون می دونم که بازم مردم منو به حال خودم نمی زارن ...

اونشب باز خیلی عصبانی و ناراحت بودم ..

وقتی از راه رسید نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دعوای مفصلی کردیم ...و باز اون معذرت خواست و قول داد ....در حالیکه می دونستم فایده ای نداره ساکت شدم ....

اون روزا سرم به کارم تو مرکز گرم بود مونس بزرگ شده بود بی اندازه احمد رو دوست داشت ..و من برای اونم نگران بودم ....

حالا ده سال بود با احمد زندگی می کردم ..نه بهتره بگم جون می کندم ..زجری پایان ناپذیر ...

تا یکشب وقتی از راه رسید ..دیدم دهنش بوی مشروب میده و کاملا مست کرده ..گفتم : دستت درد نکنه این کارم روی کارات اضافه کردی آره ؟..

گفت : ببخشید عزیزم ,, عشقم .. ....

صدامو بلند کردم داد زدم  : به من نگو عشقم ..من عشق تو نیستم ..من عزیز تو نیستم  عزیزای تو اون زن هایی هستن که شب رو باهاشون میگذرونی و با پر رویی انکار نمی کنی ...توضیح بده کجا مشروب خوردی مگه تو سر کار نبودی ؟

گفت : یکی از دوستانم اومده بود مطب با خودش آورده بود,, اصرار کرد منم خوردم ...

گفتم: احمد کدوم دوست تو مشروب دستش می گیره با خودش میاره تو مطب تو هیچ کس به اندازه ی تو بی شخصیت نیست که این کارو بکنه ...

تازه آورده باشه مگه تو  از خودت اراده نداری ؟ هیچ می فهمی چیکار می کنی؟  به خودت بیا بس کن دیگه ..تو رو خدا رحم کن ...

دقت کردی چقدر مریض هات کم شدن ؟ می دونی چرا ؟ چون دیگه همه دارن تو رو میشناسن زن ها می ترسن بیان پیش تو ...مردم ناموس شون رو پیش تو نمی فرستن ..

بس کن دیگه تازه اگر بفهمن تو مطب این کارم کردی دیگه کسی بهت اعتماد نمی کنه ...متاسفم  که تو بازم دست از اون کارات بر نداشتی ..

مگه تو معنی قول رو نمی دونی ..چی تو این دنیا برات ارزش داره؟به من بگو .. چرا برای نگه داشتن اونا تلاش نمی کنی ..

تو داری هر چی بدست آوردی از بین می بری  یکم فقط یکم فکر کن,, می دونی  به من چی داره میگذره؟ می فهمی چقدر دارم از دستت عذاب می کشم ؟ ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و ششم- بخش سوم





گفت : متاسفم متاسفم ...خیلی متاسفم ..من یک آشغال عوضی هستم لعنت به من ..لعنت به این زندگی ...تف به هر چی زنه ...

من بدم اونا چرا با من میان؟ ...چرا اون زن ها با من میان ؟ اختیارم از دستم خارج میشه همش که تقصیر من نیست .....

دیگه روم نمیشه تو روت نگاه کنم ..گند زدم به زندگیم ..از خودم بدم میاد...از این زندگی متنفرم .....ای خدااااا نفرین به من ..

لعنت به من که نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ...

گفتم : پس تو  با این حرفات می خواهی به من بگی بازم ادامه میدی  ؟

گفت : صد بار توبه کردم نشد ..نمی دونم شاید دوباره پیش اومد ....اگر بازم شد چی ؟ منه الاغ که اختیاری از خودم ندارم ...

گفتم : احمد خجالت بکش تو به خیلی ها دست درازی کردی و اونا شکایت به من آوردن ..فقط گناه از توست خیلی بد کردی دیگه داری تمام در ها رو به روی خودت می بندی ...

خیلی داغون شدم  داشتم عذاب می کشیدم به تنگنای بدی رسیده بودم...

دست مونس رو گرفتم و بردم تو اتاقش تا دیگه حرفی نزنم که نتونم جبرانش کنم ..

حالا اون می فهمید که ما داریم بهم چی میگیم و همه رو مثل ضبط صوت تو مغزش نگه می داشت ....وقتی برگشتم روی مبل نشسته بود و دستهاشو پشت گردنش بهم گره کرده بود و یک پاشو انداخته بود روی پای دیگه اش ..

مثل اینکه اصلا اتفاقی نیفتاده ...شاید فکر می کرد  امشب هم من با همین تنش ساکت شدم و اون می تونه به کاراش ادامه بده  ...

دیگه نمی تونستم تحمل کنم که اون با پر رویی هر چه تمام تر به من بگه شاید بازم کردم و اینطور خونسرد بشینه و منو تماشا کنه ...

برای اینکه بترسونمش گفتم نمی ترسی منو مونس رو  از دست بدی ؟

گفت : چرا به خدا می ترسم ..خیلی زیاد... ولی مگه حالا تو رو دارم ؟ تو که به اندازه ی یک پشه هم برای من ارزش قائل نیستی ... حالا که تو رو ندارم دیگه چه فرقی می کنه چیکار کنم؟  ...

گفتم : تو سر براه بشو من همیشه با تو می مونم ...

گفت : نه , فایده نداره من آدم بشو نیستم چون احمقم ..چون قدر تو رو ندونستم  ...

گفتم :پس  طلاقم بده من میرم  چون دیگه نمی تونم تحمل کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و ششم- بخش چهارم





از جاش بلند شد و بی هدف تو خونه شروع کرد به قدم زدن ...پیدا بود که ناراحت شده ...

دلم می خواست باز به من التماس کنه و اونشب هم ظاهرا ببخشمش ....

احمد باز اشک تو چشمش جمع شد چند تا تلو خورد و دستشو بی هدف تو هوا چرخوند و گفت : آره این راه حل خوبیه که تو بیشتر از این اذیت نشی ..

اونقدر دوستت دارم و عاشق توام که ترجیح میدم تو منجلاب من غرق نشی ....

گفتم: همینو داری بگی ؟ خونه ی خودمون رو خراب کنیم که تو نمی تونی سالم و درست زندگی کنی ؟ گفت : ای تف بر من ..تف بر پول ..کاش همون زمان بود که برای شام و ناهارمون مونده بودیم ...از خوشبختی تو ابرا سِیر می کردم  ..خودم با دست خودم آتیش زدم به این زندگی ...

احمد بازم از روی مستی حرفایی زد ولی سر و ته نداشت و امیدی تو اون حرفا برای من نبود ..

گوشم برای شنیدن حتی یک کلمه امیدوار کنند آماده بود که منو اونجا نگه داره ولی هیچی نگفت که یکم من آروم بشم  ......

رفتم با گریه خوابیدم ....

و صبح به روی خودم نیاوردم ..نمی خواستم طلاق بگیرم ..

برای همین پنج سال سکوت کرده بودم  ..طلاق راه گشای زندگی من نبود ..به امید اینکه اون مست بوده و صبح پشیمون میشه و باز به من التماس می کنه که ببخشمش ..

منم وانمود می کنم بخشیدم و به زندگیم ادامه میدم ..ولی اون این کارو نکرد ..و بدون اینکه به من حرفی بزنه از خونه رفت بیرون .....

با گریه وسایل خودم و مونس رو جمع کردم و دستشو گرفتم از اون خونه اومدم بیرون ..

مونس می فهمید و گریه می کرد و می گفت: من می خوام پیش احمد باشم ...مامان تو رو خدا نریم ...

بغلش کردم و گفتم : عزیز دلم موقتی میرم بابا احمدت میاد دنبالمون بر می گردیم  ..و به این حرف ایمان داشتم ..اون نمی تونست بدون من زندگی کنه ...

حتی لباس هاشو من جور می کردم ..روی مسواکش من خمیر دندون می گذاشتم ....

و سه ماه چشمم به در خشک شد ...با هر صدای زنگی از جا می پریدم و نا امید می شدم ...

در حالیکه تمام این انتظار ها منو خورد می کرد چرا که من باید منتظر مردی مثل احمد باشم که منو بر گردونه تو اون زندگی پر از خواری و خفت  ..چرا ؟

سئوالهایی که جوابش برای خودم معلوم بود ....روزی که رفتم حتم داشتم مادر و پدرش که بی اندازه منو دوست داشتن پا در میونی می کنن و بر می گردم ..ولی هیچ خبری از اونا هم نشد  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘💘

#قسمت_بیستم و ششم- بخش پنجم





مرتب دستهامو بهم فشار می دادم و تکرار می کردم من طلاق نمی خوام ..

دلم نمی خواد زنی باشم که دوبار طلاق گرفته ..حاضر بودم با همون وضع زندگی کنم ولی دوباره مُهر طلاق روی پیشونی من نخوره ...

باورم نمی شد ولی انگار تقدیرم این بود ...

احمد نیومد و خودش اقدام کرد و وقت دادگاه رو به من اعلام کردن  ...دنیا در نظرم تیره و تار بود مونس احمد رو پدر خودش می دونست و حالا باز با یک بچه دوباره باید به خونه ی پدرم بر می گشتم ...


غافل از اینکه دست تقدیر برای من سرنوشت دیگه ای رو رقم زده ...

وقتی فهمیدم که احمد برای طلاق اقدام کرده مثل دیوونه ها شدم راه افتادم تو خیابون بی هدف ....می تونستم حدس بزنم که اون دیگه به من احتیاج نداره ...

عشقی به احمد نداشتم و از اینکه دیگه مجبور نبودم اونو تحمل کنم آرومم می کرد زندگی با اون برای من مرگ تدریجی بود و از ته دلم می خواستم اون که آدم بی ارزش رو  از زندگیم دور کنم  تنها چیزی که منو آزار می داد این بود که اون از من و خانواده ام مثل یک پل برای رد شدن از موانع زندگیش استفاده کرده بود و دیگه نیازی به من نداشت ....

اون که دائم از پدر و مادر من طلب کمک می کرد و اونا رو پدر و مادر خودش معرفی می کرد ..حالا حتی برای عذر خواهی هم نیومده بود و من دورا دور می شنیدم که حتی تو خونه ی من داره همون کارا رو می کنه .....

ولی من نمی تونستم خودمو تا سطح اون پایین بیارم و برم وکنترلش کنم ..تازه اگرم می کردم ..بعدش چی می شد؟ ..

اون که هرگز انکار نکرده بود,,  پس جز اینکه کوچیک می شدم چیزی برای من نداشت ...راه می رفتم و با خودم حرف می زدم انجیلا خواست خدا بود که تو از دست اون به این راحتی خلاص بشی ...برو به امید خدا زندگی خودتو بساز ..

بدون هیچ مردی ..به زودی آویسا هم بزرگ میشه میاد پیش من اون زمان با دوتا دخترم با هم زندگی می کنیم .....

که خودمو جلوی مدرسه ی اویسا دیدم ..همون جا ایستادم تا زنگ خورد ..چشمام دنبال اون می گشت و بالاخره پیداش کردم ..

زیر لب گفتم عزیز دلم پس کی می تونم تو رو بغل کنم؟ نوازشت کنم؟ ....

از کنارم رد شد و نگاهمون بهم تلاقی کرد ....من طبق معمول که اونو می دیدم چشم هام پر از اشک بود ..کمی تو صورتم خیره شد و رفت ..

قلبم داشت بطرفش پرواز می کرد ..ولی از یعقوب و جدال با اون می ترسیدم به خاطر آویسا می ترسیدم آرامش اونم بهم بزنم ..

شاید من هنوز نتونسته بودم به ترس هام غلبه کنم و اون شهامت لازم رو نداشتم ..اینو می دونستم و مرتب روی خودم کار می کردم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

وای خدای من چقدر ضعیف و بی ارادست.حتی روانشناسی خوند نتونست خودشو تغییر بده.

من متاسفانه تا یه مدت نمیتونم بیام ادامه داستانو بخونم.از رم عزیز تشکر میکنم بخاطر لطفی که میکنه و داستانو میذاره سایت

روزتون خوش دوستان

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز