داستان #انجیلا💘
#قسمت_هفدهم- بخش سوم
ساعت نه صبح بود که یعقوب آویسا رو آورد من بیقرار تو حیاط بالا و پایین میرفتم ..
از همون جا صدای زنگ در رو شنیدم ..و خودم درو باز کردم ...
اونقدر مشتاق دیدنش بودم که اصلا یعقوب رو نگاه نکردم دستش تو دست یعقوب بود موهای خرمایی رنگشو با دوتا کش دم موشی کرده بودن ... یک لباس سفید به تنش بود ..
زانوهام سست شد دو زانو نشستم ..
با بغضی غریب صدایی مثل ناله از گلوم در اومد و گفتم :مامان ؟ مامانم ؟ آویسای من ؟ ..
اونو بغل زدم و به سینه فشردم ..با حیرت منو نگاه می کرد ..
نمی دونم منو شناخت یا نه ولی غریبی نکرد ..آنا رفت جلو و با یعقوب حرف زد و درو بست و اومد در حالیکه من همینطور که آویسا بغلم بود دویدم طرف اتاقم ..
می ترسیدم هنوز دل سیر بچه ام رو ندیدم ازم بگیرن ....
آویسا به سینه ی من چسبیده بود و نمی خواست جدا بشه ..
نمی دونستم منو یادشه یا مهر مادری اونو وادار به این کار کرده ...
خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آویسا با من گرم گرفت ....
اونقدر اسباب بازی براش گرفته بودم که غرق اونا شد ..
آنا گفت : یعقوب ساعت سه میاد دنبالش ..گفتم چرا ؟ مگه قرار نبود بیست و چهار ساعت باشه ..
گفت : میگه امشب باید ببرمش جایی ,,نمی تونه بیشتر بزاره ..
گفتم بازم داره کلک می زنه ..نمی زارم ..من باید تا فردا صبح پیش بچه ام باشم شما چیزی نگفتی ؟
گفت : نمی دونم به خدا آخه یک چیزی گفت که اصلا یادم رفت اعتراض کنم ..
می گفت بیاین وسایل انجیلا رو ببرین ..می خواد زن بگیره ..منم دیگه حواسم پرت شد ..
اون روز من تا می تونستم آویسا رو بوئیدم و بوسیدم ..
ساعت سه نشده بود که زنگ در خونه رو زدن قلبم فرو ریخت ..جدا شدن از اون برای من مثل مرگ تدریجی بود ..
خودم رفتم دم در ..بهش گفتم : یعقوب تو رو خدا نبرش بزار تا فردا باشه ازش سیر نشدم ..
گفت : تو مگه همینو نمی خواستی؟ ..حالا برو برای خودت ول بگرد بچه می خواهی چیکار کنی؟
زنی مثل تو نباشه تو دنیا بهتره که فقط به فکر خوش گذرونی خودش باشه ..به خاطر اینکه نمی گذاشتم بری هرزگی فرار کردی؟ اونم نه یکبار دو بار؟ ..پس حقت اینه که بچه ی منو نبینی ..
اینو بدون تا اونجا که زورم برسه نمی زارم تو زن فاسد این بچه رو ببینی ...
در حالیکه بدنم دیگه قدرتی نداشت آویسا رو از بغل من گرفت و رفت....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar