2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست

وووووی خداراشکربلاخره طلاق گرفت اینجوری برای اون بچه هم بهتره همش بایدتوجنگ بودکاش یه جوری برگرده پیش انجیلا..

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

رام جان درخواست دوستیتوقبول کردم عزیزم😍

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داداششم خیلی پست بودکمک کردتوجداکردن مادروبچه

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
رام جان درخواست دوستیتوقبول کردم عزیزم😍

مرسى عزيزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
استارتر ممنونم به خاطر داستان دیگه فردا نمیزاری؟

نه ديگه عزيزم فردا خانم گلكار دوقسمتو يه جا گذاشتن ديگه فردا نميزارن اگه يه درصد گذاشتن  ميزارم سر بزنيد دوستان😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خيلى ممنون كه نظراتتون رو گفتين 😘🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیزان من 🌹🌹🌹



با سپاس فراوان از محبت شما ،


ولی تو کانال گذاشته بودم که قسمت یکشنبه و دوشنبه رو با هم میزارم ....👉👉👉👉



انشالله فردا ساعت یک قسمت جدید رو تو کانال قرار میدم  و امروز داستان نداریم .



ناهید🌸🌸🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزان من 🌹🌹🌹 با سپاس فراوان از محبت شما ، ولی تو کانال گذاشته بودم که قسمت یکشنب ...


اوخي چه حيف   

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
اوخي چه حيف    

اوهوم تا فردا بايد صبر كنيم ببينيم چى ميشه🤔

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش اول







تو این مدت من مرتب یا از دور یا توسط بهجت از آویسا خبر می گرفتم و می دونستم چه موقع راه افتاد؟ چه موقع حرف زد ؟و با حسرت اونا رو یادداشت می کردم ..و عروسکشو بغل می کردم و باهاش حرف می زدم ....

ولی هنوز نتوسته بودم یکبارم شده بغلش کنم و ببوسمش ..

یعقوب اونچه که تهمت و ناروا بود به من نسبت داده بود و تمام فامیل و دوست و آشنا رو پر کرده بود ..

به همه گفته بود که من به خاطر آرایش کردن و شلوار پوشیدن از اون خونه رفتم ..یکبار بهجت ازم پرسید ..تو می خواهی زن اون پسری که قبلا عاشقش بودی بشی ..سرم داغ شد ..پرسیدم کی این حرف رو زده ؟

گفت یعقوب همه جا پر کرده که زیر سرت بلند شده بوده و از خونه فرار کردی و شوهر و بچه ات رو به خاطر اون پسره رها کردی ...

چنان بر آشفته شده بودم که هیچ حرفی نمی تونست به اندازه ی این داغونم کنه نا عادلانه ترین حرفی بود که از یعقوب شنیده بودم  ..

انگار اون قسم خورده بود که تا آخرعمرم منو رنج بده ...

با گریه گفتم : بهجت خانم تو که شاهد زندگی من بودی قسم می خورم به جون تنها دخترم به تمام مقدسات عالم من می خواستم باهاش زندگی کنم ..خودش نمیذاشت ..

باور کن وقتی اومد دنبالم خوشحال شدم می خواستم برگردم ..ولی بازم خودش کاری کرد که فهمیدم اصلا عوض نشده ...باور کن نمی تونستم بیشتر از این تحمل کنم ..

اگر اینطوری بود که پدر و مادرم بیشتر از اون مدعی من می شدن ..

همه می دونن که چقدر یعقوب منو اذیت کرد برای همین ازم حمایت می کنن ...

گفت : نگران نباش ما همه اینو می دونیم ولی یعقوب و مادرش اونقدر این حرفا رو برای همه می گن که خودشونم دارن باور می کنن ..گفتم: حداقل تو ازم دفاع کن ...

گفت : چه می دونم به خدا چی بگم ؟..اونا الان با منم لج کردن که تو رو فراری دادم .....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش دوم






بعد از این مکالمه ای که با بهجت داشتم حالم بد شد دیگه قدرت ایستادن نداشتم می دونستم این حرفا یک روز به گوش آویسا هم میرسونه تا من بخوام از ذهنش بیرون بیارم اون ازم متنفر شده ...

دلم می خواست برم پیش یعقوب و بهش التماس کنم به خاطر بچه مون این کارو نکن منو بد نام نکن تو اگر آدم خوبی بودی یک مادر رو از بچه اش جدا نمی کردی حتی اون مادر آدم بدی باشه ..

در حالیکه  یکم تغییر رفتار تو باعث می شد من و دخترم کنار هم باشیم ..

ولی تو حاضر نشدی حتی یک ذره منو درک کنی ...بهم تهمت نزن می دونم که یک روز پای این کارتو می خوری ...اما می دونستم این حرفا تو گوش یعقوب فرو نمیره ..

اون روز وقتی رفتم جلوی آیینه دیدم لک سفیدی که روی  صورتم بود بزرگتر شده و تا گردنم پایین اومده ....

اونقدر ناراحتی داشتم که اهمیتی بهش ندادم ...

فقط لحظه شماری می کردم تا موقع دیدن آویسا برسه و یعقوب اونو که حالا سه روز مونده بود به دو سالگیش بیاره تا یک روز پیش من باشه ..

چنان هیجان داشتم که نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ..

براش یک عالمه لباس و اسباب بازی خریده بودم ....

حالا اون می تونست راه بره و حرف بزنه و این هیجان منو برای دیدن اون بیشتر می کرد ..

دیگه گریه هم نمی تونستم بکنم ..چون اونقدر گریه کرده بود و عادت داشتم دستمال رو روی گونه هام بمالم که هر دو طرف صورتم زخم شده بود و وقتی اشکم می ریخت بشدت می سوخت ...

ما  توی دنیای بی در پیکری زندگی می کنیم ..چرا و به چه دلیل قانون ما بدون تحقیق و بررسی در مورد صلاحیت مادر و پدر,, حضانت بچه رو به پدر میده؟

نمی تونستم درک کنم ؟در حالیکه وکیل من تو دادگاه ثابت کرده بود که یعقوب تعادل روحی نداره بازم بچه رو بیرحمانه دادن به اون ...چرا مادر حقی نداره ؟؟؟؟

مگه  نه ماه تو شکم مادر زندگی نمی کنه ؟ مگه از  خونِ خودش به بچه نمیده ؟  مگه مادر به اون شیر نمیده و ازش مراقبت نمی کنه ؟ چرا نباید حقی داشته باشه؟ ..

ظلم واقعی در حق یک مادر زمانی اتفاق میفته که بچه رو ازش جدا کنن و این قانون مرد سالار در کمال بی عدالتی هر روز تو دادگاه های ما اجرا میشه  ..و من حیرون بودم که چرا با وجود استطاعت نگهداری بچه ام اونو به من ندادن ..و یعقوب به راحتی ما رو از هم جدا کرد ...

چون اون زمان هنوز قانون حضانت بچه تا دوسالگی بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش سوم






ساعت نه صبح بود که یعقوب آویسا رو آورد من بیقرار تو حیاط بالا و پایین میرفتم ..

از همون جا صدای زنگ در رو شنیدم ..و خودم درو باز کردم ...

اونقدر مشتاق دیدنش بودم که اصلا یعقوب رو نگاه نکردم دستش تو دست یعقوب بود موهای خرمایی رنگشو با دوتا کش دم موشی کرده بودن ... یک لباس سفید به تنش بود ..

زانوهام سست شد دو زانو نشستم ..

با بغضی غریب  صدایی مثل ناله از گلوم در اومد و گفتم :مامان ؟ مامانم ؟ آویسای من ؟ ..

اونو بغل زدم و به سینه فشردم ..با حیرت منو نگاه می کرد ..

نمی دونم منو شناخت یا نه ولی غریبی نکرد ..آنا رفت جلو و با یعقوب حرف زد و درو بست و اومد در حالیکه من همینطور که آویسا بغلم بود دویدم طرف اتاقم ..

می ترسیدم هنوز دل سیر بچه ام رو ندیدم ازم بگیرن ....

آویسا به سینه ی من چسبیده بود و نمی خواست جدا بشه ..

نمی دونستم منو یادشه یا مهر مادری اونو وادار به این کار کرده ...

خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آویسا با من گرم گرفت ....

اونقدر اسباب بازی براش گرفته بودم که غرق اونا شد ..

آنا گفت : یعقوب ساعت سه میاد دنبالش ..گفتم چرا ؟ مگه قرار نبود بیست و چهار ساعت باشه ..

گفت : میگه امشب باید ببرمش جایی ,,نمی تونه بیشتر بزاره ..

گفتم بازم داره کلک می زنه ..نمی زارم ..من باید تا فردا صبح پیش بچه ام باشم شما چیزی نگفتی ؟

گفت : نمی دونم به خدا آخه یک چیزی گفت که اصلا یادم رفت اعتراض کنم ..

می گفت بیاین وسایل انجیلا رو ببرین ..می خواد زن بگیره ..منم دیگه حواسم پرت شد ..

اون روز من تا می تونستم آویسا رو بوئیدم و بوسیدم ..

ساعت سه نشده بود که زنگ در خونه رو زدن قلبم فرو ریخت ..جدا شدن از اون برای من مثل مرگ تدریجی بود ..

خودم رفتم دم در ..بهش گفتم : یعقوب تو رو خدا نبرش بزار تا فردا باشه ازش سیر نشدم ..

گفت : تو مگه همینو نمی خواستی؟ ..حالا برو  برای خودت  ول بگرد بچه می خواهی چیکار کنی؟

زنی مثل تو نباشه تو دنیا بهتره  که فقط به فکر خوش گذرونی خودش باشه ..به خاطر اینکه نمی گذاشتم بری هرزگی فرار کردی؟ اونم نه یکبار دو بار؟ ..پس حقت اینه که بچه ی منو نبینی ..

اینو بدون تا اونجا که زورم برسه نمی زارم تو زن فاسد این بچه رو ببینی ...

در حالیکه بدنم دیگه قدرتی نداشت آویسا رو از بغل من گرفت و رفت....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_هفدهم- بخش چهارم








فردا بابا و آنا ماشین گرفتن و رفتن اثاث منو جمع کردن و آوردن ..

وقتی کامیون اومد روی تختم  زانو ی غم بغل گرفته بودم سرم بطرف حیاط روی زانوم بود ..

به همین حال نگاه می کردم ..دیگه هیچی برام مهم نبود ..

همین طور که کارگر ها اثاث منو می بردن تو زیر زمین ..من با سری کج و دلی خونین  اشک می ریختم ....

دو روز بعد آنا بلیط گرفت سه تایی با هم رفتیم مشهد ..شدیدا به این زیارت احتیاج داشتم ...یک هتل نزدیک حرم گرفته بودیم ..و من هر روز برای نماز صبح میرفتم حرم و گاهی تا غروب بر نمی گشتم ..

حتی آنا و بابا اصرار داشتن بریم خرید ..بریم شاندیز و طرقبه ..ولی دلم نمی خواست و بیشتر وقتم توی حرم می گذشت ..از امام رضا خواستم ..بچه رو به من بر گردونه,,....

التماس کردم و اشک ریختم و نذر کردم و...به امام گفتم همون روزی که آویسا بیاد برای همیشه پیش من برای پا بوسی میارمش اینجا و گوسفند می کشم ....

روز آخر که وسایلمون رو جمع می کردیم ..

آنا گفت : اِنجیلا برات خواستگار پیدا شده ..فریاد زدم چی داری میگی آنا من از خودم متنفرم شما از خواستگار حرف می زنی؟ ..تو رو خدا شروع نکن دیگه حوصله ندارم ..

اون روز از شدت عملی که من نشون دادم آنا هم ساکت شد ..و گویا جواب اون خواستگار رو خودشون دادن ..

اگر بگم به جز حرم چیز دیگه ای از اون مشهد یادم نمیاد باور نمیکنین ....

اما اینو فهمیدم که دوباره دچار درد سر ازدواج کردن شدم  ..و از اینکه آنا و بابا بازم با سادگی داشتن در مورد ازدواج من فکر می کردن عصبانی بودم و هراسی بزرگ به دلم افتاد ....

سر ماه باز قرار بود یعقوب آویسا رو بیاره  .

.همون شوق و ذوق تو دلم افتاده بود از قبل براش یک صندلی ماشین خریده بودم و آرزو داشتم دخترم رو با خودم ببرم به گردش ..

صندلی رو از صبح زود تو ماشین گذاشتم و وسایل لازم رو با خوشحالی توی ماشین برای آویسا چیدم ..

تا نهایت خوشحالی رو برای اون فراهم کنم بعدم خونه نباشم که یعقوب زود بیاد و اونو بگیره ..

آنا آویسا رو گرفت و داد به من ..

این بار آویسا انگار گمشده ای رو پیدا کرده به گردن من چسبید و جدا نمی شد ....

هر دو محکم همدیگر رو بغل کرده بودیم ..حتی وقتی آنا می خواست اونو ازم بگیره تا ببوسه حاضر نشد ازم جدا بشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز