2777
2789
عنوان

انجيلا👩

| مشاهده متن کامل بحث + 106429 بازدید | 933 پست
همین الان خیلیا هستن که با همچین شوهرای زندگی میکنن. مردای عقده ای زیاد هستن این داستان منو حرص می ...

درست ميگين شما منم خيلى حرص ميخورم حالا اون دختر بى دست و پا و بى زبونه پدر و مادرش چى اونا كه خيلى تحصيل كرده ان والا آنقدر از اقتدار مادرش تعريف كرد من كه چيزى جز تو سرى خوردن كل خانوادش نديدم بعدم چون داستان واقعيه ادم. بيشتر حرص ميخوره

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

درست ميگين شما منم خيلى حرص ميخورم حالا اون دختر بى دست و پا و بى زبونه پدر و مادرش چى اونا كه خيلى ...

پدرمادرای ایرانی بیشتر از هر چیزی از آبروشون میترسن.این داستانم برای اواخر دهه ۶۰هست و اون زمان بینش و دیدگاه جامعه فرق میکرد با الان‌...

مثلا تو جلسه خواستگاری دختر و پسر اصلا با هم حرف نزدن.یا به نظر دخترشون اصلا اهمیت ندادن.

خلاصه خیلی دلم میخواست سر یعقوب و مادرش به سنگ میخورد

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام خانم گلكار امروز دوقسمت چن بخشى 

ميزارن 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیزانم ......


با توجه به اینکه داستان انجیلا یک داستان واقعی و بسیار متفاوت با اونچه که تا به حال شنیده اید از شما استدعا می کنم با آرامش و بدون استرس این داستان را دنبال کنید ....


اجازه بدین صدای زن های وطنم رو با قلمم به گوش همه برسانم تا انشالله اثری مثبت داشته باشد ....

شاید در آینده دختران ما دچار چنین ظلم هایی چه از جانب مرد ها و چه از جانب پدر و مادر ها و چه از جانب قضاوت ها بی مورد اطرافیان نباشند ...

من به خاطر اینکه پیام هایی که حاکی از استرس شما برای آینده ی انجیلا گرفتم ، فردا دو قسمت روزهای یکشنبه و دوشنبه رو یک جا در کانال قرار میدم .👉👉👉👉.

چون از اون به بعد روال داستان عوض میشه و این فشار روحی از شما بر داشته میشود  ..

دلم نمی خواد خاطر شما آزرده ببینم  ...


یک دنیا از ته قلبم از استقبال شما برای  داستان انجیلا سپاسگزارم ....



ناهید❤️


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش اول







فشارمو گرفت و گفت : پایینه ..اشکالی نداره .. چیزی نیست اذیتت نمی کنم ..بخواب ..

گفتم خانم دکتر تو رو خدا یکم صبر کنین ..تا از نظر روحی آماده بشم ..

گفت : باشه تو دراز بکش من صبرمی کنم...و رو کرد به همون خانم جوون و گفت :برو یک چایی برای من بیار  ...

خانم رو هم آماده کن پس تا حالا چیکار می کردی ؟..اون هنوز از در اتاق بیرون نرفته بود  سر و صدا ی  پدر شوهر و مادر شوهرم رو که با یعقوب جر و بحث می کردن رو شنیدم ..

از جام بلند شدم و فورا  چادرمو سرم کردم و همون جا نشستم تا نتیجه معلوم بشه ..

بهترین فکر ی که به خاطرم رسید این بود که به پدرش خبر بدم ..

اون روز پدر شوهرم  که مردی بسیار خوب و خوش قلب بود و با کل کارای یعقوب و مادرش مخالف بود  اومد و مثل یک فرشته ی نجات  دست منو گرفت و از اونجا برد..

یعقوب عصبانی بود ..من فکر می کردم که از اینکه بچه رو از بین نبردم از دستم ناراحته ..ولی بعدا فهمیدم اون بیشتر از اینکه پدرش منو بغل کرده بود و دستم رو گرفته بود عصبانی شده بود اون حتی دلش نمی خواست پدرش با من تماس داشته باشه .. و این دردناک ترین تراژدی بود که من با یعقوب داشتم ....

وقتی از اونجا رفتیم بیرون پدرش گفت : بیا با من بریم خونه ی ما تا موقعی که بچه بدنیا بیاد تو پیش این روانی امنیت نداری ...

یعقوب دست منو کشید و گفت : خبر داری از خونه فرار کرده ؟ در حالیکه به صورتش نگاه نمی کرد گفت : مثل آدم باش تا فرار نکنه .. اسیری که نیاوردی ؟ خدا بهت شانس داده و زن زیبا و مظلوم گیرت اومده خودت با دست خودت لگد نزن به بختت ..

من اگر بمیرم یک دستم برای کارای تو از گور بیرون می مونه ...

یعقوب دست منو کشید طرف خودشو گفت : اون هیچ کجا نمیره ..باید پیش من باشه ...

مادرش گفت : چی میگی حاجی شما که نمی دونی از دست این زن یعقوب چی کشیده که می خواد بچه ی خودشو از بین ببره از درد دلش خبر دارین ؟

پدر یعقوب به اون هم اهمیتی نداد و رو کرد به منو گفت : دخترم اینبار اگر بهت حرف نا روایی زد یا اذیتت کرد به من بگو دیگه با من  طرفه ... اون حق همچین کاری رو نداره ...

مادرش یک مرتبه خودشو انداخت وسط و از من حمایت کرد و گفت : نه عزیزم بیا پیش خودم ..نمی زارم یعقوب این بچه رو از بین ببره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم







نمی دونم اون زمان چه فکری  برای آینده ی مبهم خودم می کردم ولی اینو می دونستم که موجودی که تو شکم من بود جون داشت و جون من بود ...

می خواست زنده بمونه و زندگی کنه ..و این از هر چیزی برای من مهمتر شده بود ...که از بچه ام مراقبت کنم ...

روزها و شب ها از پس هم می گذشتن و من با یعقوب در جنگ و جدال بی امان روزگار میگذروندم ..

حالا دیگه اون نگاه های گهگاه عاشقانه ای که به من می کرد هم تبدیل به یک نفرت شده بود ..

با حرفاش و با رفتارش نشون می داد که از من کینه ای به دل گرفته که نمی تونه فراموش کنه ...

یا شایدم من نسبت به اون این طور بودم ...تا حدی که وقتی مادرش از مکه بر گشت و برای من یک چادر سفید با گلهای نارنجی و یک  گیره سر آورد ..

اون هر دو رو ازم گرفت و داد به خواهرش و گفت اینا به درد تو نمی خوره ..چون اون فقط رنگ سیاه رو برای من مناسب می دونست ..دامن بلند سیاه ..

جوراب کلفت سیاه و مقنعه ی سیاه ...اون هیچ وقت اجازه نمی داد من شلوار پام کنم  در حالیکه من عاشق شلوار بودم ....

وقتی مادر یعقوب فهمید که سوغاتی های منو یعقوب گرفته ..برای اولین بار و آخرین بار از من دفاع کرد و  هر دو رو پس گرفت و اومد خونه ی ما داد به من و گفت : من اینارو مخصوص اِنجیلا گرفتم حق نداشتی ازش بگیری ..

برای من  چادر و گیره مهم نبود ولی از اینکه رفتار شوهرم اینگونه با بی اعتمادی و ظلم همراه بود رنجم می بردم  ..

روزها که تنها میشدم برای بچه ام می بافتم و می دوختم ..و هر کدوم رو با عشقی وصف نانشدنی اطو می زدم کنار می گذاشتم ...

انگار محبت اونم توی دل من انباشته  می شد ..

گاهی هم کتاب های درسی قدیم رو نگاه می کردم چون اجازه ی خوندن روزنامه و ورق زدن مجله رو هم نداشتم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم








من تو ماه هشت بودم یکروز آنا و بابا اومدن در خونه ی ما و چون طبق معمول در قفل بود از جلوی پنجره به من گفتن که شهاب داره با نامزدش از ایتالیا میاد که اینجا عروسی بگیرن  ....

گفتم : کی میان ؟ زمانش معلوم نیست ؟

آنا گفت : تازه دیشب به ما خبر داده ..تو کی میای خونه ی ما ؟

گفتم : یعقوب بیاد باهاش حرف می زنم و حتما میایم ...

من شب یعقوب رو وادار کردم بریم به خونه ی آنا تا ببینم چه خبری داره ..

و یعقوب باز بطور عجیبی خوب و مهربون شده بود ..

نمی دونم برای دیدن شهاب بود یا فکر کرده بود تو این زمان اینطوری بهتره ...هر چی من می گفتم قبول می کرد ..

تا شبی که قرار بود همه با هم بریم فرود گاه برای استقبال از شهاب ..

ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود شهاب برسه تو فرودگاه تبریز ..و من منتظر بودم  یعقوب بیاد دنبالم ...

با عجله آماده می شدم داشتم فکر می کردم چطوری راضیش کنم که با چادر نرم ..که اون از راه رسید لباس شو در آورد و دراز کشید ..

گفتم : مگه نمیای بریم فرودگاه ..

پرسید خبر نداری ؟ آنا بهت نگفته ؟ پرسیدم چی رو ؟

گفت پرواز عقب افتاده صبح میاد,, ما هم زودتر میریم ..

می خوای شبی بریم خونه ی آنا تا صبح با آنا  بریم ؟

گفتم نه تو می دونی چه ساعتی میرسه ؟با کی حرف زدی ؟

گفت : شش صبح ولی ما زودتر میریم ...می خوای گلم بخریم ؟

گفتم : باشه ...و قبول کردم و منتظر چهار صبح شدم ....

برای دیدن شهاب بی تاب بودم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم






حدود ساعت دوازده شب ..بابا اومد در خونه ی ما و زنگ زد ..

یعقوب جواب داد و من دویدم دم در گفتم بابا بیاین تو ..پرسید تو خوبی ؟ حالت بد نشده ؟ گفتم نه برای چی ؟

پرسید پس چرا نیومدی فرودگاه؟ الان شهاب و نامزدش خونه ی ما هستن من اومدم ببینم تو چی شدی که نیومدی من و آنا نگرانت شدیم ....

گفتم : فکر کردم تاخیر داره ..

گفت : نه کی گفته بهت؟؟ سر ساعت اومدن ..می خوای بیای الان با من بریم خونه ی ما ؟

شهاب خیلی دلش برای تو تنگ شده همش سراغ تو رو می گیره ؟

گفتم ..نه بابا جون صبح میام ..شما برو سلام برسون ...

یعقوب پشت سرم ایستاده بود ..خودشم می دونست کاری کرده که من نتونم برم فرودگاه ...

بهش نگاه کردم و گفتم: ببین همه ی اینا رو جمع می کنم و یکمرتبه رو سرت خراب می کنم...فردا نگی کاری نکردم ؟

اینو بدون من بهت اجازه نمیدم تا ابد با من اینطوری رفتار کنی ...

و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن بشدت دلم برای شهاب تنگ شده بود دلم می خواست به عنوان خواهرش تو مراسم استقبال از اونو و نامزدش  باشم ...

یعقوب اولش از خودش دفاع کرد بعد متعرض من شد و می گفت :روزگارشو سیاه کردم هر روز یکی میره و یکی میاد من باید برم فرودگاه ..آخه من چه وظیفه ای دارم احمق ..

و بعدم شروع کرد به جد و آباد من فحش دادن .....

ولی من یک روند و با صدای بلند گریه کردم حتی اسلحه ای که داشتم به عنوان اعتراض بکار بردم ...

دلم می خواست صدای گریه ی منو همه بشنون .. و دلشون به حالم بسوزه ...

فردا با چشمانی که از شدت گریه متورم بود آماده شدم که برم پیش برادرم ..

خیلی محکم گفتم چند روز اونجا می مونم می خوام پیش شهاب باشم ..

گفت : باشه منم میام با هم میریم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم






از دیدن شهاب و نامزدش  اونقدر به شعف اومده بودم که یکم حال و هوام عوض شد ....

و وقتی شهاب پرسید خوبی ..چیزی بهش نگفتم چون دلم نمی خواست شهاب با یعقوب بد رفتاری کنه و اونم تلافیشو سر من در بیاره ...

شهاب یک چمدون بزرگ برای من و بچه ام سوغاتی آورده بود وچند تیکه هم برای یعقوب گذاشته بود ...

من خودم نگاهی به اونا کردم و گذاشتم کنار تا ببرم خونه و یعقوب اونا رو ندید ...

سه روز اونجا موندم تو این مدت یعقوب هم مثل یک آدم نرمال با من رفتار نمی کرد ولی با شهاب و جاسم گرم گرفته بود ..و این تنها زمانی بود تو ازدواج ما که من احساس کردم مثل بقیه ی آدما زندگی می کنم ...

وقتی بر گشتیم خونه و یعقوب سوغاتی ها رو دید قیام قیامت به پا کرد ..

عصبانی بود و باز فحش هایی که تا اون زمان نشنیده بودم داد که چرا این لباس ها رو برای تو آورده چرا برای من کم آورده ..

چرا عروسک آورده ..اون می گفت من از عروسک بدم میاد ...

دلیلشو نمی دونستم نمی خواستم هم بدونم .. من با اون شکم پر تنم می لرزید و گریه می کردم ولی یعقوب همچنان داد می زد  ...

با دیدن شهاب و نوع زندگی که می کرد و طرز رفتار یعقوب با من باز این فکر تو سر من افتاد که این بار بطور قطعی از خونه اش برم ..و دائم به این فکر می کردم ..که کجا و چطوری ....

من و یعقوب تا عروسی شهاب قهر بودیم  ..

و همین باعث شد اجازه بده منم مثل مادر و خواهر خودش با روسری برم به مجلس عروسی برادرم ...و لباسی رو که شهاب برام آورده  بود رو بپوشم ...

دو هفته بعد در حالیکه هنوز با یعقوب قهر بودم نیمه های شب درد زایمان به سراغم اومد و یعقوب رو صدا کردم ..

با وحشت بیدار شد و پرسید : درد داری ؟

گفتم آره ..

گفت الان عزیزم نترس من اینجام می دونم چیکار کنم .... پاشو حاضر شو ..ببرمت بیمارستان ..

ولی اونقدر دستپاچه و بیقرار شده بود که دور خودش می چرخید ..

سه ساعت بعد من یک دختر کوچولو و خیلی ظریف به دنیا آوردم ..مثل برگ گل لطیف و دوست داشتنی بود...و در کمال تعجب می دیدم که یعقوب هم از دیدن اون به شوق اومده  و احساس پدری خودشون به خوبی نشون می داد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم







ولی دوران آرامش من تا روزی بود که تو بیمارستان بودم ..

اون اجازه نداد برم خونه ی آنا ...و به محض اینکه رسیدم خونه باز همون کارای خودشو شروع کرد ..

شهاب می خواست برگرده و آنا مجبور بود رباب خانم رو برای نگهداری من بفرسته ..این بار  دادو بیداد راه انداخت  که برای تو اهمیت قائل نشدن و تو رو تنها گذاشتن ...

چند روز هم مادر یعقوب و خواهرش ازم مراقبت کردن و آنا هم مرتب بهم سر می زد ..

ولی می گفت : نمی تونه کارای یعقوب رو تحمل کنه و اونجا بمونه ...

تو دلم گفتم : ای مادر من تو تحمل یک روز رو نداری چطور از دختر هفده سالت می خوای یک عمر تحمل کنه ؟

نمی دونم چرا ما آدما برای اینکه ضعف ها و ناتوانایی های خودمون رو مخفی کنیم دست به آزار و اذیت کسی که نزدیک ماست و می دونیم صدمه ی زیادی از این بابت می خوره می زنیم  در حالیکه نمی دونیم این صدمه رو در واقع به زندگی خودمون زدیم ....

یعقوب منو آزار می داد و من روز به روز  بیشتر ازش دور می شدم ...

اسم دخترم رو آویسا گذاشتم ..از گفتن کلمه ی دخترم چنان لذتی وجودم رو می گرفت که تمام غم های زندگی رو فراموش می کردم ...

و از اینکه اون با دستهای کوچولو ظریفش دو طرف سینه ی من می گرفت و با ولع شیر می خورد تو آسمون ها سیر می کردم ...

آویسا یکماهه بود ..

هنوز نتوسته بودم یعقوب رو راضی کنم برای خونه تلفن بگیره ...

یک روز اون به گریه افتاد و هر کاری می کردم آروم نمیشد ..

مادر یعقوب چند روزی پیشم بود دیده بودم که چه کارایی می کنه تا بچه ساکت بشه ..ولی اصلا فایده نداشت ..

دیگه داشتم می ترسیدم از اون پایین فریاد زدم بهجت خانم ... صدامو میشنوی ؟

بهجت خانم تو رو خدا اگر میشنوی جواب بده ...

بهجت  اومد پشت در و گفت : چی شده انجیلا من صداتو میشنوم ..

گفتم : آویسا گریه می کنه چیکارش کنم ؟

گفت : شاید دلش درد می کنه بندازش رو شونه هات بزن پشتش ...

یک مرتبه گوش دادم دیدم ساکت شده ..

گفتم وای خاک بر سرم بچه ام ..بدو رفتم سراغش دیدم در حالیکه عرق روی پیشونیش نشسته بود خوابش برده ....

روشو انداختم ..و بر گشتم ...

بهجت نگران شده بود و مرتب از پشت در  می پرسید چیزی شده می خوای به یعقوب زنگ بزنم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیزانم ......


با توجه به اینکه داستان انجیلا یک داستان واقعی و بسیار متفاوت با اونچه که تا به حال شنیده اید از شما استدعا می کنم با آرامش و بدون استرس این داستان را دنبال کنید ....


اجازه بدین صدای زن های وطنم رو با قلمم به گوش همه برسانم تا انشالله اثری مثبت داشته باشد ....

شاید در آینده دختران ما دچار چنین ظلم هایی چه از جانب مرد ها و چه از جانب پدر و مادر ها و چه از جانب قضاوت ها بی مورد اطرافیان نباشند ...

من به خاطر اینکه پیام هایی که حاکی از استرس شما برای آینده ی انجیلا گرفتم ، فردا دو قسمت روزهای یکشنبه و دوشنبه رو یک جا در کانال قرار میدم .👉👉👉👉.

چون از اون به بعد روال داستان عوض میشه و این فشار روحی از شما بر داشته میشود  ..

دلم نمی خواد خاطر شما آزرده ببینم  ...


یک دنیا از ته قلبم از استقبال شما برای  داستان انجیلا سپاسگزارم ....

دوستان الان قسمت شانزدههم ميزارم در واقع قسمت فرداس وطبق گفته ايشون براى اينكه از استرسهاى ما كم بشه ايشون دو قسمت و يه جا گذاشتن در واقع فردا ديگه داستان نداريم 🌹🌹🌹


nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🦋 💘   انجیلا  💘🦋

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #انجیلا💘

#قسمت_شانزدهم- بخش اول






گفتم نه خوابه ..ببخشید مزاحم شما شدم ..

گفت : نه اصلا من همش حواسم بهت هست اگر کاری داشتی صدام بزن ..من میشنوم و میام ...

تو الان بچه ی کوچیک داری هر آن ممکنه یک اتفاقی برات بیفته خدای نکرده ..

دلت گرم باشه من اینجام ...خدا ازشون بگذره که می ببین یعقوب داره چی به روز تو میاره و ساکت موندن ....

من فردا بعد از اینکه  آویسا رو شیر دادم و خوابونم ..

رفتم پشت درو صدا زدم بهجت خانم ؟؟؟؟...

می خواستم ببینم اون واقعا صدای منو میشنوه که اگر یک اتفاقی برام افتاد به دادم برسه ..

فورا اومدو پشت در پرسید ..

خوبی انجیلا من اینجام  ؟..

گفتم: آره خوبم خیلی روزا حوصله ام سر میره  میشه با هم حرف بزنیم آخه تمام نوار های موسیقی منو یعقوب با خودش برده هیچی ندارم گوش کنم  .. تو یک نوار داری به من بدی ؟

گفت : دارم چطوری بهت بدم نمیشه که بعدم یعقوب بفهمه قیامت به پا می کنه نمی تونم این کارو بکنم ...

اون روز کلی با هم حرف زدیم و کم کم یک دوستی مخفیانه با هم پیدا کردیم با اینکه اون ده سالی از من بزرگ تر بود چون درد های مشترکی داشتیم با هم جور شدیم .... و دور از چشم بقیه هر روز با هم حرف می زدیم ...

دعوا های شبونه ی من و یعقوب و ایراد های اون باعث شده بود که حسابی رومون بهم باز بشه و تازگی ها دستشو روی من هم دراز می کرد ..

و چند بار شد که بشدت منو زد ..البته منم جواب می دادم و سعی می کردم اونقدر ها که قبلا  مظلوم بودم دیگه نباشم ...

آویسا تنها دلخوشی من تو زندگی و تمام عشق و امیدم شده بود .....و حالا سه ماهه بود ..

یعقوب اومد خونه و من میز رو چیدم و شام رو که آماده بود کشیدم ...

در همین موقع آویسا گریه کرد ..

گفتم تو شروع کن من میام و رفتم سراغ بچه ... برش داشتم و دیدم داره دستشو می خوره فکر کردم یکم شیرش بدم آروم بشه ..همون جا نشستم تو اتاق خواب و مشغول شیر دادن اون شدم که یعقوب با عصبانیت اومد و فریاد زد .. بی فکر,, بی عقل میمردی زودتر شیرش می دادی؟  غذا رو کشیدی خودت رفتی ؟

گفتم تو شروع کن من میام بی عقل هم خودتی ..

گفت زر زیادی نزن که دهنت رو خُرد می کنم ....










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز