سلام من چهار سال ازدواج کردم
مادر شوهرم خیلی اذیت میکنه آدو منم اومدم یه شهر دیگه که از دستش آسایش داشته باشم آسایش نمیزاره من همسرم پسر سومش به جزء همسرم دوتا پسر بزرگه دیگم داره حالا قضیه که می خوام تعریف کنم مال امروز
پدربزرگ همسرم تازگی عمل کرده و یه شهرستان دیگه است مادرشوهر پدرشوهرم الان رفتن شهرستان زنگ زده به همسرم با همسر حرف زده بعد که قطع کرد پرسیدم می خوان برگردن گفت نه میگه بیا منو ببر عیادت فردا یا پس فردا باهم میریم منم گفتم من نمیام به چند دلیل اول اینکه من سرفه می کنم چند وقت مریضی نیست ولی خوب اونجا سرفه ام بگیره خدایی نکرده بابابزرگ شوهرم چیزیش بشه چون خیلی شن بالا دیگه همه می خوان بگن تقصیر تو دوم اینکه من خودم بدنم ضعیف زود مریض میشم برای همین برم تو یه همچین موقعیتی مریض بشم واقعا نمی دونم چی کار کنم سوم اینکه بریم اونحا ممکن به شوهرم بگن شب تو بمون اون موقع من باید یه شب خونه مادرشوهر تنها بمونم که اصلا از این کار خوشم نمیاد و ترجیحم اینه خونه خودم تنها باشم چهارم اینکه مت مادربزرگم بیمارستان بستری بود اصلا حالش حتی از خودم نپرسید من چرا باید برم
از این علت فقط مورد اول به همسرم گفتم اونم چیزی نگفت دیگه ام حرفی نزدیم ولی از اینکه مادرشوهرم زنگ زدم ناراحتم اینم علت داره اولا که خوب به نظر من وظیفه پسر بزرگ که اینکار کنه نه پسر کوچیکه خانواده دوما اولین بارشم نیست همیشه همه جا هر کاری داره میندازه گردن شوهر من سوما من خودم ناخوش احوالم به شهوهرم میگم بریم دکتر کارش بهونه میکنه ولی تا خانواده اش میگن سریع قبول میکنه این ناراحتم میکنه بنظرتون حق دارم یا نه؟