ارتباط جدی بود و قرار بود به ازدواج برسه اما دیگه همش کنارش حالم بد بود خیلی پسش میزدم بعد از تمام سختیهایی که گذروندیم، همش احساس تنهایی میکردم و خیلی وقتا مقصر بودم همش گریه و ناراحتی، جای اینکه ارتباطمون رو رسمی و جدی کنه فقط عیب و ایراد میگرفت، همش بهم این حس رو میداد که من آدم بدی ام دیگه کم آوردم...
یاد خوبیاش میفتم دلم میسوزه که جیشد کع این شد چرا این آخریا حوصله همدیگه رو نداشتیم