ما با کاروان رفتیم
غروب رسیدیم سامرا گفتن تا فردا صبح حرکت نمیکنیم
بعد از زیارت مامانم رفت استراحت کنه
منم تو این مدت کنار ضریح نشسته بودم
تو دلم افتاد که با خادم اونجا حرف بزنم
عراقی صحبت میکرد ولی فارسی رو متوجه میشد
بعد از احوال پرسی اسمم رو پرسید بهش گفتم خیلی خوشش اومد بهش گفتم میشه تو این مدت که اینجام
خادمی کنم
خیلی خوشحال شد
بهم پارچع ای داد اشاره به ضریح کرد
رفتم اونجا رو تمیز کردم
با هم جارو زدیم
بهم پر خادمی داد باهم به زائرا خدمت کردیم
واقعا بهترین لحظه ها بود
موقع خداحافظی
بغلم کرد کنار ضریح به زبون خودش کلی دعام کرد
اخر هم عطر حرم به اون پارچه زد داد بهم متبرک
چقد که قشنگ بود
هفته اخر اردیبهشت ۱۴۰۳
🥲❤