مادرشوهرمینا خونشون ۳طبقس دوماهی ی بار میرم اونجا اونم با دعوت هردفعه ک میریم دخترم کوچیکه میره طبقه بالاشون یعنی دوم منم میشینم ک غذا بخورم اصلا ی بار مادرشوهرم نمیگه برم ب بچه سر بزنم ی موقع طوریش نشه بارها شده خودم رفتم بالا وسط غذا یا غذام تموم شده
نمیدونم این زن چرا اینجوریه اصلا تو هیچیمون نیس نه تو مشکلاتمون نه تو چیزایی ک حتی آسون حل میشه نه محبتی داره نه چیزی چیکار کنم ک بفهمه نارحتم ازش بخدا ب جون بچم دیر ب دیر میریم خونشون اخلاقای بدش خیلی خیلی زیاده آدم روانی میشه عشقش فقط پول جم کردنه و وسواسی تمیزی و منافع خودشه دیگ هیچ چیزی من ازش نمیبینم