من از بچگی هیچ دوستی نداشتم و زیاد بیرون نمیرفتم...بیشتر وقت ها توی خونه بودم و بابام هم به یه شهر دیگه میرفت برای دانشگاه(مامان بابام توی سن کمی ازدواج کردن)بیشتر وقت ها با مامانم بودم...به خدا قسم وقت بود یه جوری کتکم میزد اصلا نمیدونم چجوری زنده موندم...یه بار به حدی کتکم زد که دستم شکست...به خدا اصلا نه خریدی میکردم نه هیچ...توی زمستون تیشرت می پوشیدم و الآنم همینجوریه...یه بار با بابام شوخی کردم وقتی پشت نکردم که میخواستم برم با دستش تاجایی که تونست به پشتم زد...ینی اصلا نه گریه میکردم نه هیچ فقط همونجا خشک شدم و رفتم توی شوک....چندروز پیش رفتیم بیرون بابام هی میگفتم این لباسا چیه پوشیدی...گفتم بابا تو کی واسه من لباس میخری تا الان بگی این لباسای کوتاه و تنگ چیه میپوشی...با مامانم اینقدر بهم فحش دادن....مامانم میگفتم کاری نکن روت دست بلند کنم انگار تا الان کتکم نزده...اصلا حتی وقتی که گریه میکنم نمیزارن...همه ی حواسشون به خواهر کوچیکترمه که فقط نه سالشه...دلم میخواد فقط بمیرم