فامیلای شوهرم اومده بودن خونمون ساعت ۷سرزده اومدن
منم شام گذاشتم ساعت هشت داشتن خودشونو میکشتن هی جا ب جا میشدن قیافه گرفته بودن اخر بابای خانواده گف شام حالا حالاها حاضر نمیشه بریم😧
اوناهم ب روی خودشون نیاوردن ساعت ۸و چهل دیقع سفرع انداختم با عجله خورشتمم پنج دیقع دیرتر اماده شپ انقد معذبم کردن شوهرمم هی میگف زود باش