دایی کوچیکه
خیلی همو دوست داشتیم فاصله سنیمون کم بود شبا با هم یواشکی تا صبح میرفتیم کوه با باغ پدربزرگک میگفتیم میخندیدیم کنارش میخوابیدم وقتی پیش هم بودیم
نمیدونم چی شد یهو خبر مرگشو بهم دادن
همون لحظه تن و بدنم لرزید تا ۵ ساعت دندونام قفل شده بود
وقتی رفتم دیدنش بدنش سرد بود کل صورتشو بوسیدم
کاش هیچ وقت اونطوری نمیدیدمش