از دست مادرم خسته شدم خیلی فرق میزاره بینمون.خیلی پسر دوست به کنار اما به خواهرم خیلی محبت نشون میده اما منو از بچگی که یادم میاد زیاد دوست نداشته.الانم که ازدواج کردم شب عروسبم اصلا تو نگاه هیچکدوم ناراحتی ندیدم .خیلی تو دوران عقد اذیتم. کردم الانم بعد بیست روز که میرم خونشون با زبون بی زبونی میگه برو شوهرت نیاد که مجبور شم پاشم شام بزارم بد بخت شوهرم همش میگه من خیلی وقته نیومدم یه شب بیام اونجا سر بزنم. ....اما خواهر و اون یکی برادرم هر شب اینجا هستن
زیاد نمیرم اینطوری نه من ازیت میشم نه اونا ،بابا همیشه دوستاشتنشو ابراز میکنه و میگه بیا مادرت دیونه شده که فرق میزاره ولی من کمتر میرم .من هر بار کورتاژ شدم با وجود اینکه روز قبلش مادرم زنگزده وگفتم حالم خوب نیست و فردا میرم پیشه دکتر ببینم چی میگه بازم فرداش براش بی احمیت بوده و یه خبری ازم نگرفته ،هر بار ۱ هفته بعد از عملم فهمیده،حالا اون یکیهای دیگه اگه اب از دماغشون بیاد زمینو زمانو بهم میدوزه
فک میکردم من فقط این مشکل رو دارم امروز انقدر گریه کردم زنگ زده گفت همه اینجا هستن شام اصلا نگفت تو ...
عزیزم منم خیلی بااین ماجرا مشکل داشتم،اینقدر باخودم کلنجار میرفتم و گریه و ....تا کم کم یجوری ب شوهرم گفتم من میرم اونجا خواهرا حرف میزنن اذیتم میکنن،یعنی یجوری گفتم ک تقصیر آبجیامه نه پدر و مادرم،برا همین گفتم دوس ندارم ناهار و شام بریم اونجا،اگر میخوای بریم هفته ای یبار اونم نیم ساعت سرمیزنیم برمیگردیم،الان دیگ راحت شدم همش باید پیش شوهرم میپیچوندم ک دوس نداشتن ما بریم خونشون،اینجوری یکاری کردم ک مثلا خودم نمیخوام برم...توهم همین کارو کن خیالت راحت میشه
بازم رفتار پدر و مادرت بهتر نشد با اینکه کم کردی ارتباط رو؟
اره بهترشد،ولی دیگ برام فرقی نداره چون من عادت کردم کمتر ببینمشون وکمتربرم اونجا،چون دیگ سرد شدم مثل قدیم گرم و وابسته نیستم،اینم تقصیر من نیس،خودشون خواستن ولی هیچوقت قطع رابطه نمیکنم،ینی چی میان میگن قطع رابطه فک میکنن راحته،یکم درک ندارن نظرمیدن
مادر منم بین منو برادرم فرق میزاره من همیشه آرزو میکردم اگه ازدواج کردم راه دور ازدواج کنم الانم از مادرم دورم نمیگم زندگیم خیلی خوبه ولی حداقل از مادرم دورم کمتر اذیت میشم من دیگه از مادرم نا امید شدم بخاطر همین وابستگیمو به مادرم دارم کم کم از بین میبرم و به فکر خودم هستم درسته غربت سخته ولی تحمل مادرم واسم سختره بخاطر همین ازش فاصله گرفتم تا کمتر عذابم بده دیر به دیرمیرم بهش سر میزنم ولی با تلفن در تماسم به این نتیجه رسیدم از مادرم دور باشم بهتره
الان من اینجا نباشم فرقی نداره اما اگه من اونجا باشم خواهرم خونسون باسه گوشی رو بذمیداره هی زنگ میزنه میگه پاشو بیا اینجا تنها چرا موندی بعد ارومم میگه من نفهمم