یه پسر جوون داشت همسایه ی مادرم
طفلی یه دختر 2ساله داشت،زنش هم حامله بود،،،پسره توی خواب سکته کرده بود،،،حدودا 30ساله
بچه بعد از چند ماه از مرگ پدرش دنیا اومد
مادره اصلا شیر نداده بود که وابسته نشه
هر دو بچه رو داد به خونواده ی شوهرش
مادر شوهرش به مادر من گفته بود،،،روزی که اولین سالگرد پسر بود،،عروس مون هم با خونواده ی خودش اومده بود،،،،ما می دیدیم معذب هست و زیاد سمت ما نمیاد
بعد از مراسم یکی از آشنایان شون گفته که این عروس شما چند ماهی هست که ازدواج مجدد کرده،،،البته من به شخصه با ازدواج مجدد اون مخالفتی ندارم،،،اما می گم می تونست بچه اش رو به سه سالگی برسونه بعد هر دودو رو می داد به خونواده ی شوهرش،،،بعد ازدواج می کرد و می رفت پی سرنوشت جدیدش
بنده خدا مادر شوهرش می گفت دو سال کامل بچه رو با شیر خشک بزرگ کرده بود
خدا رو خوش نمیاد که مادر زنده باشه،،،سالم باشه،،،شیر داشته باشه،،،،بچه اون هم پسر با شیر خشک بزرگ بشه