پدرشوهر و مادرشوهرم خیلی تو زندگیم دخالت میکنن اول که تو بارداری مادرشوهره کلی اذیتم کرد بعد زایمان بچم دو ماهه بود رفتم خونشون زنه دیوانه تا صبح فحاشی کرد و دست روم بلند کرد
ازشون فاصله گرفتم مادرشوهر و پدرشوهرم پیام میفرستن که اون شب دست خودمون نبود شیطون رفته تو جلدشون یه حالتی شده بودیم واس همین بهت حمله کردیم زدیم تورو
واس من اون شب هیچ وقت فراموش نمیشه سخت ترین شب عمرم بود با کلی درد باید هم نوزادمو شیر میداد هم بچم بی قرار شده بود هم تا ۵صبح مادرشوهرم فحش زشت میداد به من و بچم
میگفت مگه من نوکر باباتم بچتو نگه دارم مگه من نوکر باباتم پستونک بچتو بشورم مگه نوکر باباش بودم بچه رو داد بغلم که نگهش دار
الان که بچه ۶ماهش شده زنگ میزنه به خانوادم میگن ما دوست داریم ببینمشون و باهاشون رفت و آمد کنیم
روزی که خبر جنست بچمو دادم جفتشون ناراحت شده بودن پدرو مادرشوهرم گفتن روی ما حساب نکنی واس بچه داری و نگهداری بچه ما بچه داری بلد نیستیم
بچمو با گربه مقایسه کردن که گربه خودشو لوس میکنه بچه تو نه
گربه تو بارداری روم میپرید خوشحال میشد ذوق میکرد زنه دیوانه
بار اول که بچمو دید بچمو تند به صورت انداخت رو تخت و رفت گفت مگه نوکر باباتم نگهش دارم رفت به شب جمعش برسه
حس نفرت داشتین نسب به کسی من همون حسو دارم
من و شوهرم هیچ وقت دعوا نداشتیم ولی بخاطر مادرشوهرم دعوامون شد
تو بارداری بخاطر مادرشوهرم و حرکاتش کلی گریه میکردم
من حاضرم بخاطر اینکه دیگه نبینمش طلاق بگیرم اینقد ازشون متنفرم
بگین چیکار کنم هیچ جوره این دوتا افعی بیخیال زندگی پسرشون نمیشن؟؟؟؟